سوال چهارم مبحث خشم: تا قرن حاضر بشر چنین آموخته بود که هر فردی دشمنی دارد که موظف است با او مبارزه کند آیا آموخته برای انسان عصر حاضر آموزش مفیدی است؟
1. در اعصار قبل چنین آموزشی مناسب بود ولی در عصر کنونی و آیندگان مضر است و عامل رکود ترقی بشریت میگردد و هر انسانی که به این آگاهی رسیده باشد موظف است سایرین را نیز آگاه کند.
2. بشر عصر کنونی در حال رسیدن به این آگاهی است که با فراگیری علم مذاکره میتواند اختلافاتش را با سایر انسانها حل کند و نیازی به تصور وجود انسانی که «میزان اختلافش با او قابل حل نباشد و لذا او را دشمن خود تصور کند» نیست.
3. اگر ما همة انسانها را دوست خود بدانیم اگر اختلاف مهمی با فردی پیدا کنیم (هرچند اندک است اما اجتناب ناپذیر است) دیگر توان و قدرت خود را در مبارزه از دست داده ایم و نمیتوانیم حق خود را از او بگیریم. دوست داشتن انسانها ارزش والائی است اما فرض کنیم مطلقأ هیچ انسانی دشمن نیست در موارد اضطراری توان مبارزه را نخواهیم داشت. باضافه تبلیغ چنین طرز تفکری حتی از تفکر مسیحیت (اگر فردی به تو سیلی زد طرف دیگر صورتت را به او نشان بدهد تا سیلی دیگری بزند) نیز خطرناکتر و ضعیف کننده تر است وسبب میگردد دیگران ما را فردی ضعیف تصور کنند و به فکر سوءاستفاده از ما بیافتند.
در پاسخ سوال چهارم گزینة 1 صحیح است. گزینة 2 نیز اهمیت علم مذاکره در حل اختلافات بشر با هم نوع خود را تذکر داده است. همچنین پایة تفکر موجودی که بشر در برابر او ناتوان است و مجبور است حضور او را بپذیرد و نمیتواند او را از خلفت حذف کند دلیل ضعف بشر است. کدام انسانی است که از ضعف خود افتخار کند. وجود دشمن برای هر بشری دلیل ضعف اوست. هیچ انسانی از اینکه دشمنی داشته باشد و مجبور به مبارزه با او باشد خوشحال و راضی نیست اما چون تصور میکند راه حل دیگری نیست اجیارأ در مبارزه با او خود را شادمان و راضی نگه میدارد تا توان مبارزه را در خود حفظ کند. گزینة 2 نیز صحیح است. گزینة 3 «داشتن اختلاف مهم با هر فرد» دلیل ناآگاهی هر 2 نفر از علم مذاکره است.بدین معنی که حتی یکی از 2 نفر به این علم آگاهی داشته باشد اختلاف حل میگردد (قدرت علم مذاکره در این است که وابسته به مطلع بودن 2 طرف نیست و یکی از آندو مطلع باشد میتواند مسئله را حل کند) پس اجتناب ناپذیر بودن اختلاف مهم فقط در گروههایی از انسانها رخ میدهد که به این علم مهم ناآگاه باشند. همچنین برای داشتن توان و قدرت کافی در هر مبارزه ای نیاز به نفرت داشتن از حریف (به وجود دشمن) نیست. آیا ورزشکاران ورزشهای مختلف برای داشتن توان مسابقه نیاز به دشمن قلمداد کردن حریف خود دارند؟! برای توان داشتن هر اقدامی باید فقط به سودمند بودن آن فعالیت آگاه بود. اینکه با تبلیغ دوست دسات همة انسانها دیگران ما را فردی ضعیف تصور کنند ناشی از توضیح ناکافی این مبحث خشم است و همانطوریکه اگر شعار اسلام را فقط «لا اله» بدون «الا الله» را ذکر کنیم اساس اسلام معکوس میشود. همچنین آیا تصور دیگران ملاک بشر باید باشد یا صحت و درست یک واقعیت؟ اگر دیگران ما را فردی ضعیف تصور کنند آیا ما واقعأ فردی ضعیف میشویم؟ اتفاقأ اگر ما فردی قوی باشیم و دیگران ما را فردی ضعیف تصور کنند در زمانیکه وقایع روزگار قدرت ما را به آنان بشناساند آنان بیشتر بهت زده و متعجب میشوند! پس گزینة سه اشتباه و گزینه های یک و دو صحیح است.
انسانهای وابسته به محیط اطراف: انسانهائی که تحت تاًثیر محیط اطرافشان خوشحال میشوند، یا تحت تاًثیر محیط اطرافشان غمگین یا خشمگین میشوند.
چه ارتباطی بین شجاعت و خشم وجود دارد؟
آیا برای استفاده از مسیر شجاعت برای رسیدن به قدرت برمبنای اهداف خود باید از تکنیک خشم استفاده کرد؟
به این مکالمه و گفتگوی سمبولیک بشر با (جهل) افکار منفی از ابتدای خلقت کرده اند توجه کنیم:
افکار منفی: «ای انسان! من حاضرم برای رسیدن تو به قدرت، تو را کمک کنم از مسیر شجاعت حرکت کنی و به قدرت برسی ولی به یک شرط!»
انسان: «چه شرطی؟»
افکار منفی: «بشرطیکه تو خشمگین شوی! حاضری؟ ضمناً تو راه دیگری برای رسیدن به قدرت نداری. فقط و تنها راه رسیدن تو به قدرت با استفاده از مسیر شجاعت همین راه است. فکر کن و تصمیم بگیر.»
انسان پس از اندکی تفکر (و نه تفکر کافی!!!): «باشه حاضرم برای رسیدن به قدرت از مسیر شجاعت از تو پیروی کنم و خشمگین شوم!»
انسانهای آینده به این حقیقت رسیدهاند که میتوان با حرکت در مسیر شجاعت به قدرت رسید، قدرتی که در خدمت عقل و تفکر است و نه قدرت ظاهری. آنها چه جایگزینی پیدا کرده اند؟ آنها درعوض خشم از در این مواقع از شادی (لبخند و رضایت) استفاده میکنند! آن انسانها یک قدم مهم و بزرگ برای خارج کردن خود از بردگی جهل (افکار منفی) برداشته اند. انسانهای آینده را هرگز خشمگین و مضطرب نمیبینیم. بلکه همیشه شاد و راضی میبینیم! آنها برای پیروزی و رسیدن به اهدافشان از علوم مرتبط از جمله «علم مذاکره» استفاده میکنند.
خشم «نمایش قدرت» است توسط فردیکه میداند قدرتی ندارد!
کسیکه ضعیف است خشمگین میشود. فرد قوی همیشه در آرامش است.
در مبارزه، جنگطلبان یا صلحطلبان پیروزند؟
برای رسیدن به این جواب مهم باید ابتدا اندیشید صلحطلبان چه قوانینی و جنگطلبان چه قوانینی دارند؟
جنگطلبان هرچند از روش ابتدائی انسانها (که مشابه حیوانات) استفاده میکنند که برای رسیدن به هدف به محض ناتوانی در رسیدن به هدف بجای استفاده از تفکر و منطق از زور و خشم استفاده میکنند، اما نکته مهم در این است که مهمترین حربه آنان این قانون الهی است:
«جنگ کننده میتواند شروع جنگ را به طرف دیگر مجبور کند» و طرف دیگر نمیتواند از شروع جنگ خودداری کند! غالباً جنگ کننده با استفاده از این قانون الهی در مبارزه با انسانهای صلحطلب شروع جنگ را در اختیار خود قرار میدهد!
صلحطلبان معتقد به استفاده از عقل و منطق و تفکر در حل مسائل زندگی هستند و استفاده از زور و خشم را نه فقط دون شخصیت خود میدانند بلکه این روش را روشی قدیمی و ضعیف میدانند و میدانند توسل به عقل منطق و تفکر روش پیشرفته تری است و دراینصورت تحت هیچ شرایطی! اصلاً نیازی به روش قدیمی و ضعیف خشم و جنگ ندارند!
اما یک نکته بسیار مهمی وجود دارد که اگر صلحطلبان به آن توجه نکنند حتماً یا از جنگطلبان شکست میخورند یا مجبور میشوند برخلاف این اعتقاد خود عمل کنند و حداقل موقتاً متوسل به زور و خشم شوند! درنتیجه چون برخلاف اعتقادات خود عمل میکنند کم کم چنین فکر میکنند این اعتقاد مهمشان غلط بوده است! و کم کم در ابتدا عملاً و سپس ظاهراً پیرو گروه مقابل شده و به جنگطلب تبدیل میشوند!
این نکته است که با توجه به تنها نکته مهمی که جنگطلبان دارند (یعنی جنگ کننده میتواند شروع جنگ را به طرف دیگر تحمبل کند) به اضافه اینکه صلحطلبان همیشه پیرو عقل و منطق و صلح هستند و همیشه آماده قبول صلح و گفتگو هستند و به محض تمایل جنگطلب به خاتمه جنگ و شروع صلح بلافاصله قبول صلح میکنند. اما در عین حال نمیتوانند شروع صلح و گفتگو و منطق را به جنگطلبان تحمیل کنند درنتیجه همیشه جنگطلبان پیروز میشوند. به عبارت دیگر جنگطلب هرگاه در حل مسائل زندگی خود نتوانست آن را حل کند بجای توسل به عقل و منطق به زور و خشم متوسل میشود و هرگاه نیازی دیگر پیدا نکرد (به اهداف خود رسید) یا آنکه توان جنگ را دیگر نداشت و خواست دومرتبه صلح کند چون صلح طلب معتقد است همیشه باید عقل و منطق و صلح حاکم باشد بسادگی دومرتبه میتواند صلح کند. نکته در اینست که صلحطلبان خودشان معتقد به صلح هستند یعنی در محدوده انسانهائی که به عقل و منطق و اندیشه و تفکر معتقد هستند این قانون را رعایت میکنند اما نباید در محدوده انسانهای قدیمی (جنگطلبان) این قانون را اجرا کنند چون آنها معتقد نیستند. پس روش عملی چیست؟
انسانهای صلحطلب به محض شروع جنگ از طرف جنگطلبان باید بلافاصله صلح را در محدودهً خودشان ! (نه محدوده جنگطلبان! زیرا که جنگطلبان به صلح و گفتگو معتقد نیستند) حاکم کنند. چگونه؟ شرایط صلح داخلی چیست؟ «رضایت از شرایط موجود» و این رضایت با استفاده از یک روش صلحطلبان اعمال میشود شامل : صبر و پایداری و در این راستا باید شرایط زندگی خود را به شرایط جدید تغییر داد یعنی اینکه خود را با شرایط جدید وفق داد و از این تغییر و وفق دادن راضی بود و این قدرت تغییر را ناشی از قدرت بالای تفکر خود بداند که میتواند در هر شرایطی زندگی کند و راضی باشد (برعکس دایناسورها که علیرغم قدرت بالای فیزیکی، توان بسیار اندک تطبیق خود با شرایط زندگی داشتند و به سرعت منقرض شدند) مثلاً این انسانها اگر قبلاً هوای محیط زندگی آنها در محدودهً 25-2 درجه سانتیگراد بود و چندان به کولر و وسایل خنک کننده نداشتند اما در شرایط جدید که هوا گرم شده (50-20سانتیگراد) از اینکه بودجه خود را بیشتر صرف تولید وسایل خنک کننده و کولر و استفاده از کرمهای ضدآفتاب کند بجای صرف بودجه جهت وسایل گرم کننده، ناراضی نباشد و این امر تنها در صورتی ممکن است که تسلط بر افکار خود داشته باشند و اجازه تسلط افکار منفی را بر افکارشان ندهند. این افکار شامل:
1-دائماً نارضایتی از شرایط جدید (مثلاً از صرف بودجه بیشتر جهت وسائل خنک کننده و اجبار به استفاده کرمهای ضدآفتاب را به آنها القاء میکنند. درحالیکه برعکس از این که بودجه کمتری جهت وسایل گرم کننده میکنند اصلاً هیچ صحبت و القائی نمیکنند-زیرا چنین القائی سبب رضایت از شرایط جدید میشود!
2-از جمله القائات افکار منفی «خشم و نارضایتی از طرف مقابل (جنگطلب)» است. پس به همین دلیل صلحطلبان نباید به این القاء افکار منفی اندیشه کنند. این نکته از شرایط مهم تثبیت صلح داخلی است یعنی اگر صلحطلب به این القاء افکار منفی مبنی بر «خشمگین بودن و نارضایتی از طرف مقابل –جنگطلبان-» اندیشه کند، دیگر وضعیت صلح داخلی نیست! بلکه وضعیت جنگ و خشم میباشد! و در حقیقت تابع تفکر جنگطلبان شده و وضعیت جنگ را بر خود حاکم کرده! پس صلحطلبان از اینکه در جنگ هستند ناراضی نیستند زیرا خود را بسرعت به شرایط جدید عادت داده اند و راضی هستند.
اما جنگطلب در شرایطی قرار میگیرد که وقتیکه میخواهد بسادگی جنگ را متوقف کند نمیتواند! و مجبور میشود علیرغم خواست خود جنگ را ادامه بدهد! و جون توان او برای ادامه جنگ محدود است زیرا انسان در محدوه قانون الهی دیگری است شامل «عدم پیروزی نهائی خشم و زور و پیروزی نهائی تفکر و عقل و منطق و گفتگو» لذا پس از مدتی در مبارزه شکست خورده و مجبور میشود قانون صلحطلبان را قبول کرده و از اعتقاد خود مبنی بر «جنگ روش برتر پیروزی در حل مسائل زندگی است و عقل و منطق و گفتگو روش ضعیفی است» دست بردارد. در اینجا صلحطلبان پیروز میشوند! و جنگطلبان پیرو صلحطلبان شده و از اعتقاد خود دست بر میدارند و آنها هم معتقد میشوند که « عقل و منطق و گفتگو روش برتر و قویتر حل مسائل زندگی است».
|