آيا ميتوان فهميد كسي توان دوست داشتن و عشق ورزيدن دارد؟
آيا دوست داشتن و عشق ورزيدن در محدوده تعقل و انديشيدن و استدلال منطقي قرار دارد يا در محدوده افكار منفي؟ اگر براي دوست داشتن فقط متکي به افکار منفي باشيم مدت زمان دوست داشتن و عشق ورزيدن ( بين 2 همسر) در مدت دوره نامزدي و مدت کوتاهي بعد از زمان ازدواج است ( در اين مدت به نفع افکار منفي نيز است) و بين والدين و فرزند يکطرفه از والدين به فرزند در تمام عمر و يکطرفه از فرزند به والدين تا زمان بلوغ (افکار منفي در اين شرايط قدرتي ندارند) ادامه خواهد داشت.
(اصولاً افكار موجود در ذهن انسان يا در محدوده تعقل و تدبيرات يا در محدوده افكار منفي) اگر به نتايج حاصل از عشق ورزيدن و دوست داشتن وقت كنيم مي توانيم با بررسي اثرات آن به سوال فوق پاسخ دهيم عشق سبب اتحاد حداقل دو انسان با يكديگر ميشود و به عبارت ديگر دو انسان در بسياري موارد طرز تفكر مشابه پيدا ميكنند و به علائق يكديگر علاقه مند شده و از موارد مشابهي دوري و اجتناب ميكنند. اتحاد حداقل دو انسان كه اگر واقعي باشد دائم و ممتد است در نتيجه در صورت حركت انسان بسوي تكامل و تعالي است و برعكس تفرقه بين دو انسان در جهت تنزل انسان است پس مشخص شد كه اتحاد انسان كه نتيجه عشق آندو بهم است در محدوده تعقل و تفكر منطقي است زيرا منطق انسان در جهت پيشرفت و تكامل انسان است در حاليكه جهت افكار منفي بسوي تنزل انسان است. پس اگر انساني عمدتاًُ در جهت افكار منفي سير كند نمي تواند عاشق گردد و اگر در مقطع زماني بنا به علل موقتي و خاص آن زمان بتواند عاشق شود عشق او تابع عوامل مقطعي آن زمان است و با خاتمه آن عوامل مقطعي موقتي و غالباً تمايلات جنسي است (گاهي قدرت و گاهي علم محدود است) عشق خاتمه مييابد. بديهي است خاتمه عشق دليل واقعي نبوده عشق است زيرا عشق چون به معني اتحاد دو انسان است خاتمه اتحاد دليل واقعي نبودن آن اتحاد است.
آيا افكار انسان را مي توان در دو محدوده تعقل و احساسات تقسيم بندي كرد؟
کار خوب فقط همین است! چگونه از مزاحمت وجدان خود راحت شویم!
اغلب ما تصور میکنیم کار خوب انجام دادن فقط:
1- کمک به دیگران بشرطی که اولا وقتی که از ما کمک میخواهند و ثانیا اگر در توان فعلی! ما باشد.
2- مودب صحبت کردن.
3- ظاهر نکردن خشم خودمان است.
4- انجام ندادن کارهای بدی که همه میدانند (مثل دزدی قتل تهمت زنا). در اینصورت چون کار خوب انجام دادن و در حقیقت آدم خوبی بودن به همین سادگی است پس مسئله خداوند و قیامت و... دیگر حل شده است و اکنون با خیال راحت میتوانیم بدون احساس مسؤلیت خاصی به کسب علم به منظور کسب ثروت و نیز تفریح کردن بپردازیم!
البته برخی از ما غیرمذهبیها اینگونه تصور میکنیم ولی افراد مذهبی ما که همینطور تصور میکنیم تنها تفاوتی که داریم 2 تکنیک دیگر را به این رفع احساس مسؤلیت اضافه میشود:
1- اعمال ظاهری دین به نام انجام دادن حق خداوند (چون با انجام دادن اعمال فوق دیگر دیگر مردم حقی بر ما ندارند یا ما مسئولیتی در قبال مردم نداریم) مثل در اسلام، حجاب نماز روزه حج ... را با دقت بیشتری انجام میدهیم تا مطمئن شویم احتمال بهشت رفتن زیاد شود.
2- وانمود میکنیم (خصوصا در مقابل خودمان) که خیلی مذهبی هستیم! بدین روش که در مورد امتحانهای الهی که خداوند از برخی افراد گرفته است یا میگیرد و ما احساس میکنیم ما قدرت موفقیت در این امتحانات را نداریم در عوض ! سعی میکنیم تا آنجا که توان داریم با آن فردی که امتحان داده است و موفق از بوته امتحان خارج شده و لذا خوشحال از موفقیت خودش است احساس همدردی کنیم!!! در همین راستا در مواقع فوت یک فرد مذهبی بزرگواری (که فوت برای اینگونه افراد مرحله دیگری از کمال خودشان است کما اینکه در بقیه عمر پربارشان نیز در مسیر کمال حرکت میکردند) برخلاف خود این بزرگواران که خوشحال از انجام دیگری از مراحل کمال خودشان هستند سعی میکنیم برای آنها همدردی کنیم !! و خود را تا آنجا که توان داریم برای آنها غمزده و گریان بکنیم! و تصور میکنیم فایده این کار در این است که ما میتوانیم بدینوسیله در حرکت تکاملی آنها شریک بشویم!!
با یک مثال میتوان بهتر به این رفتار خودمان توجه کنیم:« فرض کنیم برادر ما برای آنکه در کنکور قبول شود و به یک مرحله تکاملی مهمی در زندگی خود برسد شبانه روز درس میخواند و تلاش میکند و از تفریح خود صرف نظر میکند و ما احساس میکنیم ما توان آن را نداریم مانند او اینگونه به خوشبختی خود توجه کنیم و سعی کنیم. لذا وجدان ما، ما را سرزنش میکند که چرا تو اینگونه نیستی؟ و ما برای آنکه جواب قانع کننده ای به وجدان خود بدهیم و در عین حال همچنان از تغییر و اصلاح مسیر زندگی خود جلوگیری کنیم چنین جواب میدهیم اولا من توان اینگونه پشتکار را ندارم (هرچند او هم مثل من یک انسان است) و ثانیا در عوض من به او کمک میکنم البته آنطوریکه خودم زندگی میکنم نه آنطوریکه او زندگی میکند!! در همین راستا برای کمک به او (البته آنطوریکه خودمان زندگی میکنیم نه آنطوریکه او زندگی میکند) وقتی او مشغول درس خواندن است او را تحسین میکنیم (به خیال آنکه او به تحسین و تقدیر ما نیاز دارد و انگیزه او برای درس خواندن تشویقات ما است!) و برای او غذا و آبمیوه و ... میبریم. در حالیکه او میتواند در هر موقعی که خودش صلاح بداند به صرف مواد غذائی بپردازد. همچنین مکررا در مقابل دیگران از او تحسین میکنیم. ولی نکته ای که مهم است به هیچ وجه حاضر نیستیم مانند او به تغییر مسیر زندگی خود و مطالعه برای عبور از یک امتحان مهم و سرنوشت ساز اقدام جدی کنیم!!»
در اینصورت اگر تکامل به سوی خداوند به همین سادگی است و پیامبران و ائمه دین فقط همین چند کار را میکردند سپس همیشه فقط باید مشغول کسب درآمد بیشتر و تفریح میشدند!
هرچند مشخص است که عامل اصلی تکامل بسوی خداوند کار خیر به مردم است ولی « برای آنکه بتوانم به مردم خیر برسانم آیا بهتر نیست که فکر کنم من باید قدرت خود را بالا ببرم و هدف از کسب درآمد را کمک به مردم قبول کنم؟ و به همین منظور همیشه در این فکر باشم آیا کسی هست که من بتوانم به او کمک کنم؟
باید موضوع «عدم بروز و ظاهر کردن خشم» را از موضوع «خشمگین شدن» را 2 موضوع جداگانه -هرچند بهم مرتبط –حساب کنم. مسلم است که من نباید خشم خود را ظاهر کنم مگر در موارد خاص، ولی موضوع مهمتر این است که برای اینکه بتوانم به انسانهای دیگر کمک کنم باید حداقل آنقدر قدرت خود را بالا ببرم که در هیچ شرایطی تحت شرایط محیط عصبانی نشوم بلکه فقط شرط اراده و تصمیم خودم یعنی هر موقع که خودم لازم دانستم خودم را عصبانی نشان دهم تا با قدرت با دیگران برخورد کنم. برای آنکه بتوانم به دیگران کمک کنم باید قدرت خود را بالا ببرم و با توجه به اینکه عامل برتری انسان بر حیوانات فکر او است باید قدرت فکر خود را بالاتر ببرم (هرچند افزایش قدرت مادی هم مفید است) و مبحث « کنترل قکر برای افزایش قدرت فکر» آنقدر مبحث وسیع و عمیقی است که تا وقتی زنده هستم باید بدنبال کسب آن باشم.
|