در برخورد با اتفاقات ناگوار چگونه باید فکر کرد؟
سوال: ما تاکنون آموزشی در مورد نحوة اندیشیدن در مواقع اتفاقات ناگوار فرا نگرفتهایم شاید مهمترین علت این است که اهمیت آن را نمیدانستیم. اما با توجه به مشکلات ناشی از این کمبود علم و فواید قطعی حاصل از فراگیری این علم بسیار به نفعمان است این مطالب را فرابگیریم. به همین هدف بخشی از این علم را در ذیل مطالعه کنید.
برای ما انسانهای فعلی چنین سوالی شاید عجیب باشد اما مطمئناً برای انسانهای آینده که به بهداشت روان اهمیت بیشتری از بهداشت جسم میدهند این سوال مهمی است که پاسخ آن را باید هر انسانی بداند وگرنه در طول زندگی با شکستهای مهمی برخورد میکند و در زندگی همانند ما انسانهای فعلی که چندان از زندگی لذت نمیبریم، چندان از زندگی لذت نخواهند برد. تمام ما انسانها متناوباً برخورد میکنیم با چنین حوادثی که یکی از دوستانمان که مدتی ندیده بودیم در حالیکه کاملاً سالم و پرانرژی و سرحال بود ناگهان او را میبینیم که موهایش ریخته و اندکی موی باقی مانده سفید است، آنهم در سن 40 سالگی. از او علت را جویا میشویم او برخلاف قبل که با انرژی و بشاش صحبت میکرد، با حال زار و نزار –گوئی صدایش از ته چاه شنیده میشود- پاسخ میدهد سرطان فلان جا گرفتهام که به قسمتهای دیگر بدنم گسترش یافته! از او میپرسیم از کی متوجه این مشکل شدی؟ تو که خودت دکتر متخصص هستی؟! پاسخ میدهد: «از 4 ماه پیش و تا قبل از آن مشکلی نداشتم.» از تعجب کلام بر دهانمان خشک میشود و نمیدانیم چه بگوئیم؟ آیا بر او دلسوزی کنیم؟ اصلاً چه به گوئیم؟ اصلاً حتی میتوانیم بگوئیم انشاءالله خدا شفا بدهد؟!! حتی چنین حرفی هم نمیتوانیم بزنیم زیرا ما که هر 2 دکتر هستیم میدانیم چنین بیماری طول عمر حداکثر چند ماه دارد! یا بسیاری اتفاقات ناگوار دیگر.
پس از برخورد با چنین حوادثی تا مدتی مکرر چنین افکاری در ذهنمان چرخ میزند: «نکند ما هم چند هفته دیگر تشخیص چنین بیماری داده شود، یا بدتر از آن؟! اصلاً چرا مکرر چنین فکری به ذهن ما میآید؟ نکند احتمال آن هست که ما هم بزودی مبتلا به چنین یا شبیه این بیماری شویم؟ چرا قبلاً چنین فکرهائی به ذهن ما نمیرسید؟ اگر...» چنین حوداثی که در اطراف ما دور میزند فرصت عالی به افکار منفی میدهد که به افکار ما حملهور شوند! و افکار ما را آنچنان تحت تهاجم قرار دهند که ما مجبور شویم که به قدیمیترین و آخرین راه حل هر انسانی برای خلاصی از شر این افکار منفی متوسل شویم یعنی {درددل=تخلیه افکار منفی انباشته شده در افکارمان به انسان مجاور}. علتش این است که تهاجم افکار منفی شدیدتر و سریعتر از آنست که ما بتوانیم این افکار را خودمان به تنهائی دفع کنیم و اجازه ندهیم در افکارمان باقی بمانند. در این مواقع هرچند ما انسانها میتوانیم با این تکنیک خود را خلاص کنیم ولی آیا راه حل بهتری نیست؟ مسلمأ اولین راه این است که در شیوة تفکر خودمان در مواقع حوادث (وقوع اتفاقات برخلاف پیشبینیهایمان) تجدیدنظر کنیم و به دنبال فرگیری روشهای بهتری بگردیم. شاید یکی از این راههای موثر این است که ما باصدائی همانند اینکه داریم با فرد دیگری صحبت میکنیم با خودمان در تنهائی چنین صحبت کنیم که گوئی داریم با انسان دیگری صحبت میکنیم و افکار منفی خود را بر پایه تفکر منطقی و استدلالی دور بریزیم و خود را خلاص کنیم. فراگیری بقیه راهها هم ضروری است.
برای راضی و شاد بودن از زندگی خود چکارهائی میتوان کرد؟
سوال: آیا ما به انواع راههای رسیدن به شادی و خوشحالی مطلع و آگاه هستیم؟ چنین به ما آموختهاند برای شاد و خوشحال بودن «فقط چند راه محدود متداول سنتی» وجود دارد. اما قطعأ راههای فراونی دارد که ما خودمان را از آن راهها محروم کردهایم فقط بعلت ناآگاهی از روشهای علمی جدید. با مطالعة این مطلب به اولین راه که منشاء راههای فراوان دیگری است مطلع میشویم.
توجه به سوال کنیم: «چکارهائی میتوان کرد؟ نه چکارهائی نمیتوان! کرد؟»
مثلاً اگر بگوئیم:
1-اگر یک بانک را تخلیه کنم و پول و ثروت هنگفتی را سرقت کنم میتوانم به رضایت از زندگی و شادی برسم!
2-اگر تبلیغات موثری بکنم که در مردم موثر بیافتد و درنتیجه در انتخابات موفق شده و وکیل مجلس شوم و سپس با باجگیری از شرکتها و کارخانجات و شخصیتهای سیاسی به ثروت و قدرت برسم!
3-همسرم را که حرف مرا گوش نمیکند و از زندگی با او راضی نیستم، طلاق بدهم (یا از او طلاق بگیرم) و همسر جوان و زیبا و قدرتمند و مطیع و ثروتمند پیدا کنم!
این موارد کارهائی که نمیتوانیم انجام دهیم (اعم از دلائل وجدانی و یا امکان پذیر نبودن یا...) و به رضایت و شادی برسیم. اما چه کارهائی میتوانیم انجام دهیم تا به رضایت و شادی برسیم؟ اما کارهائی که میتوان انجام داد اما باعث رسیدن ما به این 2 آرزوی مهم تاثیر بسیار اندکی دارد:
1-با والدین خود مشورت کنیم. اما آنها هرچند بسیار ما را دوست دارند اما بسیار ممکنست علم چندانی در این رابطه داشته باشند!
2-با دوست صمیمی خود مشورت کنیم. اما او هم همینطور با این فرق که احتمالاً او ما را کمتر از والدینمان دوست دارد!
ما باید فردی را پیدا کنیم که :
1-علم کافی یا در حد قابل قبول داشته باشد یعنی تحصیلکرده در همین رابطه باشند.
2-اگر چندان ما را دوست نداشته باشد، اما حداقل واقعاً و وجداناً آنچه که در توانش برای کمک به ما برای رسیدن به اهدافمان دارد انجام دهد.
3-راه حلهائی در اختیار ما قرار دهد که 1-قانونی باشد. 2- در حد و توان ما باشد یا توان و قدرت ما را به این حد برساند.
4- زمان وفرصت کافی برای انجام اینکار داشته باشد.
5-ما را نشناسد تا ما بتوانیم بدون هیچگونه خجالتی هر خطائی یا رازی در زندگی خود را به او بگوئیم.
6-وابسته به او نشویم و اگر مجبور شدیم بهر دلیلی از او دور شویم یا اگر خواستیم رابطه خود را با او قطع کنیم، بتوانیم فردی جایگزین او تقریباً بسادگی پیدا کنیم.
7- وقتی به این افراد مراجعه میکنیم مردم پشت سر ما حرف نزنند! یا اگر مردم پشت سر ما حرف بزنند آنها راه حل موثر و مفیدی در این رابطه به ما ارائه بدهند.
این افراد در جامعه چه کسانی هستند؟ کشاورز؟ باغبان؟ مهندس؟ پلیس؟ مسلماً نه. معلم؟ (اگر کودک دبستانی بودیم احتمالاً جواب آری است، اما اکنون) نه. پزشک؟ (پزشک که فقط دارو و قرص میدهد و عمل جراحی و مشابه میکند، پس) تقریباً فایده ندارد یا فایده اندکی دارد. پس چه کسی است؟
آیا روانشناسان هستند؟ روانشناس!! اما روانشناس اولأ اگر برویم همه به ما میگویند لابد تو روانی بودی که آنجا رفتی و ثانیأ اگر من بروم کسیکه با او مشکل دارم که نمیآید و درنتیجه مسئله حل نخواهد شد.
پس در اینصورت چه کسانی به روانشناسان مراجعه میکنند؟ فقط تمام افراد روانی (به معنی روانی زنجیری)!! و شما هم مطمئن هستید (!) این موضوع {عدم مراجعه فردیکه با او مشکل دارید به روانشناس (برخلاف شما)} موضوعی است که روانشناسان علیرغم 10 سال تحصیل دانشگاهی هم به این موضوع ناآگاه هستند و هم راه حلی برایش ندارند!!
|