صبر چيست؟
سوال: آيا اگر اتفاق ناگواري براي ما رخ دهد و ما سكوت كنيم و شيون و فغان و داد و بيداد نكنيم, اگر خدا را مكرراً صدا نزنيم (در اين موارد صدا كردن خداوند منظور اعتراض به خدا ميباشد نه استمداد از او براي پيروي از حق) و حداکثر به آهستگی اندکی گریه کنیم، به معني صبور بودن است؟ طبق آنچه تاکنون آموخته بودیم جواب مثبت است. اما اگر چنین نبود چه؟ اگر راه حل بهتری وجود داشته باشد و ما از آن استفاده نکنیم باعث بدبختی خودمان نشدهایم؟!
در مورد افراد روستايي و تحصيل نكرده و عوام، پاسخ: «آري» است. چنين افراد اگر در برخورد با ناملايمات، واكنش فوق را از خود بروز دهند يعني فرد صبوري است ولي در مورد افراد تحصيل كرده و شهر نشين جواب منفي است و چنين واكنشي از افراد تحصيلكرده اصلاً به معني صبور بودن نيست بلكه فقط مرحله ابتدايي صبر است و حتماً بايد ما علاوه به رعايت آن موارد، بين این 2 راه، (در افكار خودمان) راه صحيح را انتخاب كنيم:
1-انديشیدن به افكار قدیمی و ناگوار و افسوس خوردن از فقدان عزيزي. که اینکار باعث ميشود دچار غم و اندوه قابل توجهي بشويم و امكان درست انديشيدن در مورد ساير شرايط زندگي خود و اطرافيانمان را از دست داده و ضعف فكري پيدا كنيم و قدرت صحیح اندیشیدن خود را از دست بدهيم و امكان انجام كارهاي خير را به اطرافيان از دست داده و حتي گاهي اوقات حتی بدتر، اينكه {ديگران مجبور شوند براي درست زندگي كردن ما، به ما كمك كنند} يعني فيالواقع سر بار ديگران شويم يعني از ديگران {سوءاستفادة فكري} بگيريم! بعلت ضعف فكري كه بعلت غلط انديشيدن در ما ايجاد كردهايم . آيا چنين فردي را فرد صبوري ميدانيد؟ مسلماً خير.
2- انديشيدن به افكار قوی و جدید يعني به دنبال نكته مثبتي در اين شرايط (به ظاهر) ناگوار بگرديم و به آن افكار مثبت بيانديشيم در نتيجه از بروز غم و اندوه در خود جلوگيري كردهايم و انرژي فكري خود را در اين شرايط حساس و بحراني حفظ كردهايم و امكان انجام ادامه كارهاي خود را بطور صحيح حفظ كردهايم و حتي به علت حفظ قدرت فكري و روحي خود امكان كمك به ديگران را خواهيم داشت كه اين صبر جميل است و يك پيروزي بزرگ در زندگي است. شیوة قدیمی اندیشیدن در هنگام بروز وقايع (به ظاهر) ناگوار سبب همين افكار منفي شديد میگردد.
چگونه خسته (خستگی روانی) نشویم؟
سوال بسیاری از ما پس از مدتی کار کردن از کار دچار خستگی روانی میشویم و تمایل داریم صرفأ به منظور رفع خستگی از کار (آنهم خستگی روانی) مدتی از انجام کار خودداری میکنیم. چون به نظر ما این موضوع، مسئله مهمی نیست نیازی به حل مسئله نیست، زیرا این موضوع را اصلأ مسئله نمیدانیم. اما در حقیقت اگر کمی بیشتر فکر کنیم متوجه میشویم علت اینکه این موضوع را مسئلهای یا مشکلی نمیدانیم این است که نمیخواهیم این مشکل را حل کنیم وعلت نخواستن برای حل آن هم اینست که فکر میکنیم (یا تقریبأ مطمئن هستیم) راه حلی برای آن موجود نیست و به دنبال راه حل گشتن برای آن بینتیجه خواهد بود! درحالیکه شاید راه حلی بتوان پیدا کرد!
شاید دلیل این مسئلهای (که در ذهنمان {مسئله بودن} آن را پاک کردهایم) است به 2 دلیل است. اولین دلیل در این قسمت به آن میاندیشیم و مسئله دوم در این است که قدرت محدودی در {عصبانی نشدن} داریم و راه حل عملی و نه شعاری برای افزایش این قدرت پیدا نکردهایم برای مورد افزایش قدرت در عصبانی نشده این قسمت را کلیک کنید. @@@@ اما که {ما کار را یک اجبار زندگی تصور میکنیم} و فکر میکنیم اگر امکان داشت میتوانستیم بدون کار کردن پول مناسب و کافی بدست آوریم حتمأ چنین کاری میکردیم. فکر میکنیم دستور رئیس (یا سرکارگر ما) یک اجبار و یک اکراه است و اگر امکان داشت بجای آن که آن فرد رئیس من باشد، برعکس میشد و من رئیس میشدم خیلی بهتر بود. اگر امکان داشت با همین مقدار کار کردن پول بیشتری بدست آورم خیلی بهتر بود و من حتمأ آن کار را میکردم، درحالیکه اهمیتی ندارد که سایر انسانها با همین مقدار کار کردن پول بیشتری بدست آورند یا نیاورند بلکه فقط مهم بدست آوردن بیشتر پول توسط من است. چون کار کردن تقریبأ به هدف کسب درآمد و پول است و اگر بهرعلتی رئیس و سرکارگر من موقتأ نتواند ( حتی اگر مشکل چندانی در زندگی من هم ایجاد نشود) پول و حقوق مرا بدهد بسیار کار زشت و قبیحی کرده است و من فقط چون مجبورم در برابر این کار او سکوت میکنم و اگر میتوانستم به هیچ وجه منالوجوه به او اجازه نمیدادم چنین کاری کند و هیچ دلیل او را برای اینکارش قبول نمیکردم. اگر رئیس من یا ارباب رجوعی کار بیشتری از من بخواهد که من میدانم به احتمال زیاد در برابر آنکار پاداش مادی یا افزایش حقوقی نخواهم داشت، به شدت سعی میکنم از انجام کار سرباز زنم. البته برای اینکه در برابر او خجالت نکشم این هدف خود را مخفی میکنم مثلأ وانمود میکنم دستور رئیس یا خواسته ارباب رجوع را نشنیدهام و به کار قبلی خود را مشغول میکنم. اما اگر دومرتبه درخواست آن کار را کرد موضوع وقت نداشتن خود را مطرح میکنم تا او منصرف شود. البته اگر فرد در انجام آن کار سماجت کند و من دچار این خطر شوم که ممکنست کار خود را کمی از دست دهم یا «امکان کار کردن بعدی خودم» مورد تهدید قرار گیرد، دراینصورت چون راه حلی برای فرار از کار ندارم به انجام کار مبادرت میورزم و صدالبته از اینکه موفق به در رفتن و فرار از کار نشدم خودم را سرزنش خواهم کرد یا این اتفاق را بدشناسی خودم تصور میکنم (البته به کسی چیزی نخواهم گفت و تمامی این افکار در ذهن من است و به هیچ کس مطلقأ چیزی از این موضوعات نمیگویم، حتی به صمیمیترین دوستم) وقتی به منزل رفتم در نزد همسر خود یا حتی خیلی زودتر و هرجائی که بتوانم شروع به غر زدن و نق زدن که {چرا مرا مجبور به کاری میکنند که پاداش مادی مخصوص آنکار -آنهم در حدی که من مناسب میدانم- نمیدهند، کردند}. همچنین تا زمانیکه مشغول انجام کار هستم زیر لب شروع به غرغر کردن میکنم و از مجبور شدن به انجام چنین کاری کاملأ ناراضی خواهم بود. چون هدف ما از کار تقریبأ فقط کسب درآمد است و باقی مسائل (مانند حل مشکل مردم و افزایش رفاه اجتماعی و همکاری با سایر انسانها در حل مسائل زندگی بشریت) یا شعار است یا اگر شعار نیست ریطی بمن ندارد. همچنین برای این است که در برابر جمع خجالت نکشیم. زمانی بدین دلائل هم متوسل میشویم که این دلائل را «دلیل کار کردن خود» در برابر دیگرن عنوان کنیم. کاملأ مشتاق روزی هستم که بازنشسته میشوم آنهم به این دلیل که از آن زمان خواهیم توانست بدون کار کردن پول داشته باشم! و این موضوع برای من بسیار خوشحال کننده است اما تنها مسئلهای که سبب میشود چندان به بازنشستگی مشتاق نباشم و تقریبأ بخواهم همچنان کار کنم اینست که حقوق بازنشستگی به اندازة فعلأ که کار میکنم نیست.
تفکرات فوق که "تفکرات فرار از کار" است چرا در ذهن بشر دائمأ دور میزند و در حقیقت بر ما حکمفرما است؟
اگر ما برعکس فکر کنیم که کار ارزش بشر است. ارزش هر فرد به کار اوست. هر کس به مقدار کاری که میکند میتواند افتخار کند. هر کسی که بیشتر کار میکند بیشتر در حرکت جامعه بشری بسوی تکامل و سعادت مؤثر است. توفیق انجام کار برای هر انسانی یک سعادت و افتخار است. موضوع کسب درآمد و ثروت موضوع جداگانهای است که نباید با موضوع کار تداخل کند.
ما می توانیم بدینگونه تفکر کنیم فقط نباید به دیگران بنگریم و آنان را با خودمان مقایسه کنیم. ما باید چنین بیاندیشیم: همانطوریکه داماد اشرف مخلوقات، امیرالمومنین علی(ع) فرمود: «اگر بدانم کاری دست است اما تمام دنیا با من مخالفت کنند ذرهای در تصمیم تاثیر و تغییری ایجاد نمیشود» آری، ما هم بدینگونه قوی ونیرومند باشیم که اگر کاری را دانستیم ارزشمند و صحیح است مطلقأ به دیگران ننگریم که آیا دیگران انجام میدهند یا نه؟ انجام دادن کار درست را به انجام آن توسط دیگران منوط کنیم.
آیا در اینصورت و تغییر تفکراتمان باز هم احساس خستگی روانی از کار خواهیم داشت ؟ یا اینکه کار را مانند نفس کشیدن خود خواهیم دانست که فقط زمانیکه مرگ ما فرا رسد دیگر از انجام نفس کشیدن خسته خواهیم شد و کار هم فقط زمانیکه مرگ ما فرا رسد از کار کردن خسته خواهیم شد. در اینصورت قطعأ هرگز از کار کردن خسته نخواهیم شد همانطوریکه از نفس کشیدن خسته نمیشویم. در اینصورت آنقدر نیرومند خواهیم شد که فرمایش امیرالمومنین علی(ع) {بهترین تفریح کار است} را انجام دهیم.
انسان برتر: کسیکه برای رسیدن به هدفش ...نمیشود
سوال: آیا میخواهید مثالی از انسانهای برتر آینده ببیند؟
کسیکه برای رسیدن به هدفش (البته زود تصمیم نمیگیرد و وقتیکه به صحت و لزوم انجام دادن و رسیدن به هدفش مطمئن شد):
- خسته نمیشود.
- عصبانی نمیشود.
- نرسیدن به «مقدار خاصی از مراحل پیشرفت کار در زمان طبق پیشبینی خودمان» را تقصیر انسان دیگر خصوصأ انسانهائی با او مخالف هستند نمیاندازد. زیرا اصلأ آن انسانها را مطلقأ مقصر نمیداند، زیرا که میداند آنها هیچ کاره و هیچ تصمیمگیرنده هستند و درنتیجه اصلأ هر مقدار پیشرفت یا عدم پیشرفت و شکست، هیچ انسانی را مقصر و مسبب نمیداند که بخواهد از انسانی دلگیر شود و انسانی را مقصر بداند. او از هیچ انسانی دلگیر و نالراضی نمیشود.
- از هیچ انسانی ناراضی و دلگیر نمیشود، خصوصأ از انسانهای مخالفش –مخالف هدف و کار باارزشی که دارد- هیچ دلگیری و نارضایتی پیدا نمیکند.
- از لبانش هیچگاه لبخند برداشته نمیشود. زیرا که همیشه خود را در بر {بینهایت قدرت مطلق بینهایت زیبائی و مهربانی} میبیند.
چرا او این همه نمیشود دارد؟!! چرا نیروئی در او اثر نمیکند تا او را به {شدن یا نشدنی بدون تصمیم خودش} وادار کنند؟؟ چرا او این همه قدرت دارد؟ چون در او افکار منفی راه بجائی نمیبرند! چون افکار منفی در او اثر نمیکنند! چون افکار منفی نمیتوانند در افکار او اثری بگذارند. چون افکار منفی نمیتوانند او را مجبور به انجام کاری کنند! او میداند همین افکار منفی هم که بزرگترین دشمن و در حقیقت تنها دشمن او هستند و بجز افکار منفی هیچ دشمنی ندارد هم از جانب بزرگترین و محبوبترین دوست و مونس او ساخته شده است تا او را به تحرک و فعالیت بسوی همان دوست و مونسش وادار کنند. میداند همین افکار منفی (یعنی نادانی او) که تنها دشمن و نیرومندترین دشمن او هستند در حقیقت بزرگترین عامل حرکت و وادار کننده او به حرکت بسوی محبوبش هستند. بهمین خاطر نه تنها از افکار منفی ناراضی نیست و نسبت به افکار منفی احساس نارضایتی و دلگیری ندارد بلکه از آن افکار هم بسیار راضی و متشکر است!
او خستگی فکری و روحی پیدا نمیکند. زیرا مطمئن است که او نه تنها در دنیا تنها نیست. بلکه هیچ کس در دنیا تنها نیست. در این موضوع استثنائی وجود ندارد. حتی مطمئن است تمامی دنیا و تمامی کهکشانها همگی در یک جهت و مسیر حرکت میکنند و همگی در مسیر تکامل و پیشرفت و بسوی بینهایت حرکت میکنند. او هرگاه که خستگی جسمی پیدا میکنند تازه احساس شادی و خوشحالی بیشتری پیدا میکند زیرا که مطمئنتر میشود که کار باارزشی انجام داده است. میداند که در راه رسیدن به هدفش قدم موثر و مفیدی انجام داده است.
|