او آدم خوبیه! یا نه؟
سوال: ما در زندگی خود شدیدأ از روش تقسیمبندی انسانها به «خوب یا بد» استفاده میکینم، درحالیکه در این موضوع مهم چقدر مطالعه و آموزش دیدهایم؟ چقدر در این موضوع کلاس رفتهایم؟ آیا وقتی روشی ما شدیدأ استفاده میکنیم ولی در آن مورد اطلاعات اندکی (و شاید هم هیچ!) داریم، خطری ما را تهدید نمیکند؟
او آدم خوبیه! 2) آدم خوبیه؟؟ آدم خوب کیست؟ من معنی «آدم خوب» را نمیدانم! به چه کسی میگویند آدم خوب؟ کسیکه دزدی نکند خوب است؟ یا بعلاوه از کارش ندزد؟ آیا خوب بودن در اینست که مودب صحبت میکند و بسیار سعی میکند ادبی و محترمانه با دیگران صحبت کند و مسلمأ داد و فریاد نمیزند؟ یا اینکه عصبانی نمیشود؟ عصبانی که کسی نمیتواند نشود زیرا کسی هنوز به این قدرت نرسیده! اگر عصبانی نمیشود فقط به این علت است که توانائی یا انگیزه مبارزه با طرف را ندارد. اگر کسی باشد که عصبانی نشود چون ما نمیتوانیم اندازهگیری کنیم توانائی مبارزه را ندارد یا دارد ولی اهمیت و ارزش بر گفتگو را میدهد فرض را بر این میگذاریم علت عصبانی نشدن او فقط عدم ظاهر کردن عصبانیتش است اما در افکارش عصبانی میشود. شاید آدم خوب کسیست که همیشه شاد و خوشحال است و هرگز افسرده و غمزده نیست؟ مرز خوب بودن و بد بودن کجاست؟ آیا بین ایندو مرزی است که هرکس که اینطرف مرز باشد خوب است و اگر فقط یک قدم!!! آنطرف تر باشد آدم بدی است؟! آیا خودش خود را در اینطرف مرز قرار داده و در داخل مرز بدی قرار داده اما میتوانسته است یک قدم آنطرف تر بایستد و جزء آدمهای خوب باشد؟! یا اینکه تصمیم خودش نبوده و عامل دیگری بوده ؟ آیا این عامل فقط یک عامل بوده یا میلیونها عامل بوده؟
یا اینکه بدی و خوبی فاصلهای به اندازه بینهایت است و هیچ مرزی بین ایندو وجود ندارد؟! اصلأ تقسیمبندی انسانها به خوب و بد چه تاثیری در تصمیم گیری ما دارد؟ چه اهمیتی دارد و چه دقتی دارد؟ آیا برفرض که ما صحیح تقسیمبندی کنیم آیا این تقسیمبندی ثابت است یا تغییر میکند؟ این تغییر هرچند وقت یکبار رخ میدهد؟ آیا خوب بودن از دید من با دید شما یکسان است؟ آن کسی که من فکر میکنم خوب است شما هم فکر میکنید خوب است یا نه؟
آیا بهتر نیست بجای تقسیم بندی انسانها به خوب و بد آنها را به میزان هماهنگ بودن با خودمان مشخص کنیم؟ فلان کس خیلی زیاد با من هماهنگ و جور هست. به اندازهای که کسی دیگر در این محل به اندازه او با من هماهنگ نیست. یعنی من از او خیلی راضیتر از بقیه افراد هستم. پس به همین دلیل او بنظرم آدم خیلی خوبتری از بقیه است.
این تقسیمبندی فوائد فراوانی دارد و نیز مراحل مختلفی هم دارد! یکی از فوائد مهم آن در اینست که
1. با این قانون الهی موافقت دارد که {هیچ کس عقل کل نیست و همه چیز را فقط همهگان دانند (همهگان = خداوند).} در تقسیمبندی انسانها به خوب و بد، بدون توجه یک اصل مهمی به بررسی انسانها میپردازد و آن اصل اینست که {احتمال خطای بشر همیشه وجود دارد.} زیرا در این روش قدیمی بررسی انسانها، فرض را بر این گذاشته شده است: {من، انسانی که اکنون به بررسی انسان دیگری میپردازم و دیگری را به خوب یا بد تقسیم میکنم، خودم میدانم اولأ خوب و بد چیست! و ثانیأ آن فردیکه مشغول بررسی و اظهار نظر نسبت به آن هستم نیز نسبتأ خوب میشناسم!} همانطوریکه دیده میشود فرد بطور همزمان دچار 2 خطا مهم میگردد! {اطمینان از شناخت خوب وبد + اطمینان از شناخت انسان دیگر}
2. تغییرات زمانی انسانها در «تقسیمبندی هماهنگی» مورد توجه قرار میگیرد درحالیکه در «تقسیمبندی خوب و بد» مورد توجه قرار نمیگیرد. {انسانی که در زمانی مرتکب خطائی شود اولأ بسیار ممکنست زمان دیگری که در شرایط مشابهی قرار گیرد دومرتبه دچار خطای قبلی یا خطای مشابه نشود}، زیرا انسان معمولأ از تاریخ و تجربه درس میگیرد مگر آنکه خلاف آن ثابت شود. در تقسیمبندی انسانها به خوب و بد طبق اقدام خطای انسانی وی را در گروه انسانهای بد قرار میدهند و پس از قرار گرفتن در این گروه انسان بد معمولأ تا مدت طولانی (حداقل تا زمان بعدی «مورد بررسی قرار گرفتن») در همان گروه «انسان بد» باقی میماند! یعنی حتی اگر واضحأ در شرایط بعدی دچار نه تنهای خطای قبلی نشود بلکه حتی خطاهای مشابه نگردد و به عبارت دیگر واضحأ تغییر فکری کند اما به صرف اینکه توسط فرد بررسی کننده مورد بررسی قرار نگرفته همچنان در گروه «انسان بد» باقی میماند!
3. تفرقه بین انسانها در تقسیمبندی هماهنگی ایجاد نمیشود اما در تقسیمبندی خوب و بد ایجاد میشود. در روش برتر (هماهنگی)که جدید میباشد بعلت اینکه دید ناخوشایندی توسط فرد بررسیکننده نسیت به هیچ انسانی ایجاد نمیشود فرد نسبت به سایر انسانهای دید خوب و آکنده به اطمینان ایجاد میشود لذا فرد نسبت به هیچ انسانی احساس دوری و دشمنی نمیکند درنتیجه اتحاد بین انسانها همچنان حفظ میشود. درحالیکه در روش قدیمی شناخت سایر انسانها (خوب یا بد) بعلت احساس بد بودن برخی انسانها نه تنها هیچ علاقهای به آنها ندارد بلکه از آنها حداقل مقدار اندکی تنفر دارد که همان ایجاد تفرقه بین انسانها را ایجاد میکند.
4. آرامش و خوشبینی به زندگی و جهان در روش هماهنگی ایجاد میشود اما در روش خوب و بد احساس اضطراب و نیاز به کمک بعلت حضور در دنیائی که بخشی از انسانهایش نسبتأ خطرناک هستند ایجاد میشود. در روش جدید فرد به علت عدم احساس حضور در دنیائی که بخشی از انسانهایش علیه او هستند احساس اضطراب و ناامیدی نمیکند بلکه بعلت احساس حضور در دنیائی که بخشی از انسانهایش به طرز تفکر او نزدیک هستد و برخی دیگر به آن میزان به طرز تفکر او نزدیک نیستند احساس آرامش و لذا شادی میکند. اما انسانی که طرز شناسائی او از سایر انسانها به روش قدیمی {خوب یا بد} است بعلت احساس حضور در دنیائی که بخشی از انسانهایش بد هستند و هر لحظه (خصوصأ زمانهائی که او آگاه نیست!) ممکنست علیه او اقدامی کنند که نتواند آن اقدام را خنثی کند احساس اضطراب و ناامنی میکند.
5. مطلقنگری یا دیدگاه کیفی و نه کمی یا نسبی. (این دیدگاه با اصل دانشمند معظم انیشتین در نسبی بودن جهان کاملأ هماهنگی دارد) هیج انسانی خوب مطلق و بد مطلق وجود ندارد. دیدگاهی که انسانهای جهانش برخی سیاه مطلق و برخی سفید مطلق هستند بیشک ناشی از شدت ناآگاهی معتقدان به آن دیدگاه است. اگر کمی با دقت به موضوع نگاه کنیم متوجه میشویم احساس سفید بودن انسانی یا خوب بودنش ناشی از اینست که تفکر او به تفکر ما نزدیکتر از انسان دیگری است و انسان دیگر را اگر سیاه یا بد تصور میکنیم ناشی از اینست که تفکر او را دورتر از سایرین به خود میبینم. پس مطلب در دور بودن یا نزدیک بودن تفکر انسان دیگری نسبت به ما است یا همان بیشتر هماهنگ بودنش یا کمتر هماهنگ بودنش است.
مرحلة بعدی دیدگاه برتر و جدید هماهنگ بودن انسانها با یکدیگر {مرحله حرکت و تحرک فکری و خاتمه زمان سکون و ثابت بودن تفکرات} است. انسانهائی که متوجه دور بودن تفکرات انسان دیگری نسبت به خویش میگردند به دنبال روشهائی میگردند تا بتوانند به تفکرات آن انسان نزدیک شوند و آن لزوم حرکت فکری او است. مثلأ اگر فردی با اطلاع از این دیدگاه شناخت انسانها، دارای تفکرات غیرمذهبی و حتی ضدمذهبی باشد این توانائی را دارد که حتی در یک جمع انسانهای شدیدأ مذهبی به سادگی بسر ببرد و از حضورش در آن جمع انسانها لذت هم ببرد! زیرا تشویش فکری و اضطراب در او ایجاد نمیشود. این فرد از رفتارهای شدیدأ مذهبی اطرافیانش احساس ناامنی و اضطراب یا نفرت و خواری نمیکند فقط به هدف خاص خودش در حضور در آن جمع میاندیشد. مثلأ آن فرد از اینکه اطرافیانش به مقررات و رسوم مذهبی خویش اهمیت میدهند و آن را دقیقأ اجرا میکنند دچار تعجب مکرر و اندیشة تحقیر آنان بعلت عمل به مذهب خودشان نمیکند بلکه آن را فقط یک تفاوت میبیند (همانطوریکه مردی از دیدن زنی که اندام تناسلیاش با وی تفاوت کاملی دارد دچار تعجب نمی شود بلکه آن را فقط یک تغییر میبیند که اتفاقأ از لزوم این تغییر اندام انسانها هم آگاه است!) درنتیجه این توانائی را دارد که به تصمیماتش و اهدافش بیاندیشد و احساس غریبی و تنهائی نکند. احساس آرامش حاصله وی را به تفکر لذت بخشی وارد میکند که بجز این روش سایر روشهای موجود توانائی بسیار کمتری در کسب آرامش به او دارند. در این مثال این فرد در مرحلة بالاتر برای رسیدن به اهدافش (مثلأ شناسائی رسوم و مقررات آن افراد بسیار مذهبی و تهیه گزارش و مقالهای در روزنامهای) از حضور در جمعی که با او تفاوت فکری فاحش و شدیدی دارند، سعی به نزدیک کردن افکارش در مدت زمانیکه صلاح دانسته در آن جمع حضور داشته باشد به آن انسانها میکند. این حرکت فکری اهمیت زیادی دارد زیرا میزان آرامش وی را بیشتر افزایش میدهد. تشدید آرامش و لذت از زندگی برای بشر قرن کنونی شاید چندان اهمیت نداشته باشد زیرا این بشر لذت از زندگی واضحآ کمتری از انسانهای قرن بعدی میبرد لذا خود را عادت به تحمل این اضطراب کرده و چندان به رفع این اضطراب و نزدیکی دائم به لذت از زندگی و آرامش توجهی نمیکند. اما انسانهای قرن بعد که ضمن کسب چنبن امکاناتی به برخی دیگر از امکانات دست یافتهاند از جمله کسب معیارهای و درجه بندی آرامش و لذت از زندگی بطوریکه آن را برخلاف بشر قرن حاضر میتوانند اندازهگیری کنند و واحد مشخصی برای آن بکار ببرند. اگر از زبان انسانهای قرن بعد به موضوع بنگریم. آنان چنین میاندیشند که {حرکت فکری در دیدگاه هماهنگی خویش با جمع انسانی} مطلبی است که باید از بهترین روشها برای ترقی آن حرکت فکری استفاده کرد. مثلأ اگر روش (الف) سبب شود من بتوانم در طی مدت زمان خاصی 10 واحد بینالمللی آرامش و لذت از زندگی را افزایش دهم در حالیکه روش (ب) 40 واحد آرامش و لذت از زندگی مرا افزایش دهد من حتمأ و قطعأ روش (الف) را به کنار گذاشته و از روش (ب) پیروی خواهم کرد! مسلمأ مدیران آن دوران هم که در پی استخدام افرادی هستند طالب افرادی هستند از روشهای برتر در شغلش خویش استفاده میکنند و افرادی که روش (ب) را فرا گرفته باشند استخدام خواهندکرد و خودشان هم این روشها را حتمأ فرا خواهندگرفت.
آرامش، سعادت
سوال: رسیدن به آرامش و سعادت آرزوئی است که همه به دنبال آن هستند. اما چرا همة ما موقتأ به آن دست مییابیم و نه دائمأ؟ شاید اشتباه مهمی مرتکب میشویم؟ لابد نکتة مهمی در مسیر ما اشتباه است:
· هدف من در زندگی اینست که همیشه به دنبال آرامش باشم که به سعادت برسم.
· اَه، باز از این حرفهای شعارگونه (سوبژکتیوی) گفتی! این حرفها را ول کن! به دنبال واقعیت برو. این حرفها فقط حرف است و واقعیت نیست. سعادت و آرامش فقط شعار است وقت خودت را به دنبال این حرفها تلف نکن.
· اگر این حرفها واقعیت داشت چطور؟ آن وقت تو ضرر کردی و من به آرامش و خوشبختی رسیدم.
{روش امام صادق (ع)} تازه همین که تو با قاطعیت میگوئی این ها فقط حرف است و واقعیت ندارد. اما من نمیگویم: {این ها قطعأ واقعیت دارد و تو قطعأ در اشتباه هستی} بلکه میگویم من فکر میکنم شاید اینها فقط حرف نیست بلکه شاید واقعیت داشته باشد. همینکه احتمال واقعیت داشتن اینها وجود دارد و قطعأ ارزش دارد به دنبال اینها برویم روش تفکر من درستتر و صحیحتر است؟ یا روش تفکر تو؟
من نه بطور جانبی و هدف دوم و سوم از زندگی این مطالب باشد بلکه هدف اصلی من در زندگی پیدا کردن سعادت و واقعیت آرامش است. به همین هدف من از انجام کار فقط بدلیل درست و صحیح بودنش است، نه به دنبال تشکر دیگران از انجام کارها و نه به دنبال اجر اخروی و پاداش معنوی آن از طرف خداوند هستم. اگر کاری درست باشد باید انجام داد و اشتباه باشد، نباید انجام داد. هرچند خداوند بزرگتر از آنست که پاداش به بندگانش ندهند اما ما به دنبال پاداش خداوند نباید باشیم. اگر او پاداش داد از کرم ولطفش است اما اگر به هر دلیلی نداد اصلأ مهم نیست.
ما غالبأ چنین تصور میکنیم آرامش را میتوان از انسان دیگری بدست آورد لذا همیشه به دنبال انسان ایدهآلی هستیم که بتواند آرامش را به ما بدهد، ولی علتی که بشر (مگر بصورت موقتی) هرگز نتوانست به آرامش برسد همین اشتباهش بوده است. مردی به دنبال همسری برای آرامش میگردد، زنی به دنبال مرد ایدهآلی برای آرامش میگردد، برخی به دنبال حیوان دستآموزی برای آرامش میگردند، برخی به دنبال رفیقهای برای آرامش میگردند، برخی با رجوع به مواد مخدر یا مشروبات الکلی به دنبال آرامش میگردند، والدینی به دنبال فرزندانی برای آرامش میگردند، جوامعی به دنبال رهبر و الگوئی برای آرامش میگردند، اما شاید اگر ما بجای دنبال آرامش و سعادت در انسان دیگری گشتن به دنبال خود آرامش بگردیم و این مطلب که {آرامش موجود فیزیکی نیست که بتوان آن را دید، آن را در دست گرفت، آن را خرید، با آن دوست شد} اما اگر بخواهیم با توجه و دقت در این که همیشه خود را در آرامش قرار دهیم، همیشه سعی کنیم شادی خود را حفظ کنیم، حفظ شادی در زمانهائی مانند عروسیها و رسیدن خبرهای خوش (موافق انتظاراتمان) و تولد فرزندانمان و...ارزشی ندارد. آنچه ارزش دارد در زمانهائی که دچار بحرانها، بینظمیها، کمبودها، بیتوجهیها، بیوفائیها، و.. میشویم در این زمانها حفظ و دستیابی به آرامش است که ما را به سعادت میرساند. ما چه فردی مذهبی باشیم، چه مذهبی متعصب و چه معمولی، چه مطلقأ غیرمذهبی و چه حتی طرفدار ایدهالوژیهائی که ضد مذاهب تفکر میکنند، باشیم، اگر بتوانیم همیشه شادی و آرامش را خصوصأ در بحرانها حفظ کنیم میتوانیم به آرامش برسیم. چون این حقیقت را پیدا کردهایم آرامش را از یک انسان دیگر نمیتوان پیدا کرد.
من به دنبال این نیستم که دیگران، آرامش را به من دهند بلکه آنها هم اصلأ نمیتوانند (بلکه حداکثر شاید بتوانند اندکی از آرامشی که بدست آوردهاند به من هدیه دهند). اما من به دنبال {خود آرامش و سعادت و خوشبختی} هستم. من میخواهم به جائی برسم که من نیازمند گرفتن آرامش از دیگران نباشم بلکه به دنبال آن هستم به خود {آرامش} برسم بطوریکه هیچکس نتواند به من آرامش دهد زیرا که نیازمند آرامشی نباشم که دیگران به من بدهند. آنقدر من در آرامش باشم که همیشه من به دیگران آرامش بدهم. اگر کسی وجود داشته باشد که بتواند به من آرامش بدهد برای من افت دارد در آن صورت من در برابر خودم تحقیر شدم و هرگز از این قصور و کوتاهی خودم را نمیبخشم. باید همیشه من در جائی باشم که از همه واضحأ بیشتر در آرامش باشم بلکه تازه از این نقطه به بعد حرکت واقعی من شروع میشود. حرکت من از نقطهای شروع میشود که در جائی باشم که خیلی بیشتر از دیگران در آرامش باشم
حداقل چه دليلي براي شاد بودن وجود دارد؟
اولاً چون خدا وجود دارد يعني موجودي كه بر همه چيز قادر است و به هيچ چيز نياز ندارد و مخلوقات خود را بسيار دوست دارد مخصوصاً برترين مخلوقاتش يعني انسانها و لذا هر كاري كه به نفع انسانها باشد براي آنها انجام ميدهد و ثانياً ما انسانها چون متولد شدهايم يعني بصورت انسان وجود داريم پس امكان تكامل و ترقي و دريافت نعمتهاي خدا را داريم پس همين دو دليل براي شادي كافيست عجيب است ما وقتي در كنكور قبول نشده بوديم و در رشته دانشگاهي خوبي قبول نشده بوديم و از امكان پيشرفت در جامعه محروم بوديم بسيار آرزو ميكرديم كه از اين نعمت ترقي بهرهمند شويم هر چند محدوده ترقي چندان وسيع نيست، ولي اكنون كه خداوند اجازه تولد را به ما داد تا ما در محدوده بسيار بسيار وسيع دنيا امكان ترقي و تكامل را داشته باشيم پس بايد خيلي خيلي بيشتر از آن وقتي كه در دانشگاه در يك رشته عالي قبول شدهايم خوشحال و شاد باشيم و لذا هيچ دليل ديگري براي شاد بودن لازم نيست و فيالواقع فقط كساني حق دارند (البته تا 50% ) كه شاد نباشند كه متولد نشده باشند يعني از امكان ترقي و تكامل در بازي و مسابقه زندگي محروم هستند (50% بقيه چيست؟ اين است كه بهر حال آن انسانها كه متولد نشدهاند! بايد بدانند خداوند كه هست با توجه به تعريف خداوند)
|