جستجو درسایت
بخش
برای جستجو مناسب و دقیق در سایت کلمه مورد نظر جستجو را وارد ، بخش را انتخاب و سپس کلید جستجو را فشار دهید
 

 روش تفکر برتر را سریعتر بیآموزیم!

روش تفکر برتر و جدید را سریعتر بیآموزیم!

غر زدن و ایراد گرفتن و تذکر خطای دیگری و ایرادات محیط اطرافمان (خصوصأ مسئولین و مدیرانمان) مکررأ یادآوری کردن دلیل روشنفکری نیست بلکه فقط دلیل ناتوانی ما در تطبیق دادن خود به تغییرات اطرافمان است.

نکته دوم اينکه چرا برخي خود را با مسئله‌اي عادت ميدهند و برخي خود را با همان مسئله عادت نميدهند! و در نتيجه دچار استرس ميشوند!

فرض کنيم فردي هر روز با اتوبوس به سر کار ميرود و از اينکه اتومبيل شخصي ندارد ناراحت مضطرب و شاکي نيست. ولي فرد ديگري اتومبيل «سمند» دارد ولي چون گاهگاهي موقع تماشاي تلويزيون به فيلمهائي توجه ميکند که هنرپيشه اصلي فيلم اتومبيل شيک‌تر و مدرنتري دارد. اين فرد چون برطبق روش اندیشیدن قدیمی می‌اندیشد (روشی که قبلأ آن را بنام «افکار منفي» می‌نامیدند) بدین گونه می‌اندیشد که {خود را باید با آن فرد مقايسه کند} و در نتيجه چنين فکر ميکند چون اتومبيلي به آن اندازه مدرن و شيک ندارد پس (یک نتیجه‌گیری ضعیف و قدیمی) در شرايط نامساعدي بسر ميبرد! پس به او ظلم ميشود! پس عليرغم وضع مادي بهتر ولي از شرايط زندگي خود ناراضي  يا نگران و مضطرب است!

پس مشکل، اشتباه ما در انجام مقايسه است! اگر خود را با ديگران مقايسه نکنيم شايد مشکل حل شود.

ولي اين راه ايرادي دارد : مقايسه با بهتر  خود باعث تکامل انسان ميگردد! پس مقايسه لازم است ولي نبايد از مقايسه نتيجه‌گيري ضعیف و نارسا دال بر {ايجاد نارضايتي يا احساس اضطراب و نگراني} کنیم!

تکرار این حقیقت که {غربی‌ها از ما در اکثر شرایط زندگی جلوتر و پیشرفته‌تر هستند} دلیل روشنفکری و آگاهی ما نیست (چون این حقیقت کاملأ بدیهی است) بلکه فقط دلیل ناتوانی ما در تطبیق دادن خویش با شرایط محیط اطرافمان است.

آیا تعداد اندکی افردیکه تصور میکنند -آنهم ناشی از اجبار محیط کارشان- {کشورهای جهان سوم از جمله کشور ما از غرب پیشرفته‌تر است} تذکر خطا بودن آن تفکر توسط ما دلیل روشنفکری ما است؟! تذکر موضوعی که همگان میدانند دلیل روشنفکری است؟! یا دلیل ناتوانی ما در تطبیق دادن خود با محیط اطرافمان است؟

فراموش نکنیم:

1-      خود را با محيط اطرافمان سريعتر عادت دهيم و تطبيق دهيم البته تا زمانيکه در آن محيط هستيم.

2-   در هنگام مقايسه خود با ديگران از نتيجه‌گيري غلط دال بر نارضايتي و عصبانيت و حسرت يا حسادت خودداري کنيم و مهمتر بدانيم که اينگونه افکار طرز تفکر قدیمی و ابتدائی است!

عصبانيت و غم (غصه) چه ارتباطی با هم دارند؟

سوال: این مطلب که هر دو این شیوة اندیشیدنها نامطلوب هستند کمکی در حل مسئله نمی‌کند اما با فراگیری مسیر تفکر در ایندو اندیشه‌های بشر، نکات مهمی در حل مسائل زندگی خود پیدا خواهیم کرد.

هرچند اين دو حالت انسان حالتهای نامطلوب و ناراحت کننده‌ای هستند ولی شباهت هر دوی اينها در اين است که هر دو حالت ناشی از اندیشیدن بر یک شیوة قدیمی است و نه یک تفکر منطقی. يعنی در هر دو حالت انسان بجای انتخاب منطق و استدلال از القائاتی که از محيط استنباط ميکند آنهم استنباط غلط و بر مبنی القائات منفی و نه بر مبنی تعقل و تفکر !  پیروی ميکند.

ولی تفاوت ايندو در چيست؟ چرا انسان در بعضی اوقات عصبانی ميشود ( يعنی از عصبانيت پيروی ميکند) ولی در بعضی حالات از غم و غصه پيروی ميکند؟

تفاوت مهمی که بين ايندو است يا به عبارت ديگر علت آنکه انسان در بعضی حالات عصبانيت و در بعضی حالات غم و غصه را می‌اندیشد اين است { در مواقعی که انسان از رفتار انسان ديگر به علت اندیشیدن طبق افکار قدیمی که اثر منفی لیجاد میکند- برداشت و استنباط منفی ميکند ولی در عين حال تصور ميکند (چه تصورش صحیح باشد، چه اشتباه باشد) نسبت به آن فرد دارای قدرت بيشتری است، افکار منفی القائ خشم و عصبانيت به انسان ميکنند! ولی مواقعی که انسان تصور ميکند نسبت به انسان ديگر(ی که از رفتارش استنباط منفی ميکند) دارای قدرت کمتری است[1] افکار منفی بجای خشم القائ غصه ميکنند!

ولی اين موضوع چه اهميتی دارد؟

نکته در اين است که در مواقع انتخاب خشم هر دو انسان دچار خستگی فکری و تنفر نسبت به يکديگر ميشوند و تفرقه دوطرفه است! ولی در مواقع انتخاب غم و غصه خستگی فکری و تنفر يکطرفه ميباشد و فقط انسانی که غم و غصه ميخورد از انسان ديگر (یا خودش) متنفر ميشود و انسان ديگر چون از موضوع بی اطلاع است دچار خستگی فکری و تفرقه ناشی از تنفر نميشود! فقط یکنفر آسیب فکری میخورد، لذا آسیب اجتماعی کمتر است.

البته ممکن است به نظر برسد که انسانی که غم و غصه را انتخاب ميکند بيشتر از انسانی که خشم را انتخاب ميکند (البته بديهی است اين انتخابها از روی منطق و تفکر نيست زيرا که طبق روش اندیشیدن قدیمی است ) دچار آسيب فکری ميگردد ولی از آنجائی که ما انسانها با فن‌آوری فعلی فاقد معياری برای اندازه‌گيری آسيب فکری هستيم لذا اين احتمال دليلی برای صحت خود ندارد هرچند که امکان رد و مردود کردن آنهم وجود ندارد!

در صورتی که احتمال اول صحيح باشد ميتوان اين نتيجه را گرفت که شايد بهتر باشد بسياری مواقع انسان فاقد قدرت باشد (يا تصور کند که فاقد قدرت است ) تا افکار منفی بجای خشم در وی غم را القائ کنند! تا حداقل انسانهای کمتری دچار آسيب فکری شوند و در در جامعه انسانی تفرقه کمتری بوجود آيد بدين صورت که حداقل روسای جامعه همچنان زيردستان را دوست داشته باشند هرچند زيردستان آنها را دوست نداشته باشند! البته بديهی است که اين حالات مطلوب نيست ولی اگر مجبور شويم بين « بد » و « بدتر » يکی را انتخاب کنيم مسلما بايد «بد» را انتخاب کنيم!

لزوم کنترل و مدیریت ما بر تفکراتمان شاید برای انسانهای عصر حاضر موضوع مهمی نباشد اما قطعأ برای انسانهای قرن بعد موضوع مهمی است و آنان این موضوع را بدیهی میدانند ارزش بشر به افکار اوست و نه چیز دیگری.

یکی از عوامل مهم و شاید مهترین عامل محدود کنندة کنترل بشر بر افکارش عوامل محیطی است که سبب میشوند انسان وارد {خشم و غم} گردد. به همین دلیل تمرین برای جلوگیری عوامل محیطی در بروز چنین اثراتی لازم است بشر به این مطالب آگاه باشد که تعلقات و وابستگی‌های مهم و اساسی بشر، اگر انسان تصور کند در حال از دست دادن این وابستگی‌ها میباشد دچار خشم و غم میگردد. در صورتیکه احساس کند میزان از دست دادن شدید باشد یا امکان جبران وجود نداشته باشد غم ظاهر میگردد و اگر احساس کند میزان از دست دادن چندان شدید نیست یا امکان جبران وجود دارد فقط خشم ظهور میکند (غم ضربة شدیدتری از خشم است). مثلأ من اگر شغل و تحصیل خاصی داشته باشم که کار اصلی و درآمد مهم من و نیز ارزش اجتماعی من به این رشته وابسته باشد همزمان در جامعه‌ای زندگی کنم که تصمیم دارم تقریبأ دائمأ در همین جامعه زندگی خود را ادامه دهم (وابستگی شدید به یک شغل و یک جامعه) در این شرایط عواملی در جامعه ظاهر گردند که باعث شود من مجبور گردم یکی از این دو را انتخاب کنم و امکان ادامه حضور هر دو عامل در زندگی من نباشد در ابتدا خشم و سپس غم در من ظاهر میگردد. اما تمرین مفیدی که مانع غلبة خشم و غم بر افکار ما میگردد میتواند این باشد که ما گاهگاهی به امکان بروز چنین اتفاقات ناگواری اندیشه کنیم و به این اندیشة‌خرافاتی نیاندیشیم که اندیشیدن در این موضوعات ممکنست سبب گردد واقعأ چنین اتفاقاتی رخ دهد! هرچند این اندیشه یک اندیشه خرافاتی و خنده‌دار است اما بشر بعلت ترس از حتی احتمال اندک بروز واقعه‌ای که او تصور میکند برایش غیرقابل جبران و غیرقابل تطبیق دادن است سبب میگردد حتی تحصیل‌کرده‌ترین افراد دچار افکار خرافاتی گردند، حتی اگر اظهار نکنند اما به این اندیشه‌های خرافاتی فکر خواهند کرد و بر همین مبنی تصمیم خواهند گرفت اما علت تصمیم‌گیری خود را مخفی خواهند کرد! یا موارد شدیدتری مثلأ یکی از دو همسر به اصول زندگی همسرش ضربه فکری وارد کند تا او مجبور به انتخاب یکی از این دو عامل گردد مثلأ اجبار به تغییر شغل یا دوری از والدین (یا طرز تفکر سیاسی خاصی یا....) در صورتیکه فرد وابستگی شدیدی به شغل یا والدین خود داشته باشد. فردیکه از اصول مهم زندگی‌اش همسرش از یکسو و از سوی دیگر شغلش یا والدینش باشند مجبور به از دست دادن یکی از این دو گردد (یا همسر یا شغل، والدین) در این صورت فرد احساس میکند حدود نیمی از قدرتهای زندگی خود را در حال از دست دادن است درنتیجه ابتدا خشم و در صورت ادامه یافتن غم ظاهر میگردد. اما در صورتیکه گاهگاهی به این وقایع بصورت احتمالی اندیشه کنیم مطمئنأ خواهیم توانست راه حلهای مناسبی برایشان پیدا کنیم. همین موضوع در بسیاری کشورها در رابطه با زلزله ایجاد شده بود و بشر به اندیشیدن در مورد زلزله خودداری میکرد زیرا از شدت ترس و واهمه و این اندیشة غلط (ضعیف و نارسا) که در صورت بروز زلزله زندگی پس از آن تقریبأ با مرگ فرق چندانی ندارد! و چون اندیشه‌ای نمیکرد راه حلی هم پیدا نمیکرد. اما در ادامه بشر مجبور شد به اندیشیدن برای پیدا کردن راه حل اقدام کند درنتیجه راه حلهای مناسبی هم پیدا کرد در نتیجه دیگر ترسی از زلزله در او بوجود نمی‌آید.

اگر ما گاهگاهی به بروز حوادث غیرقابل جبرانی (بر پایه تصورات فعلی خود که بسیاری وقایع را غیرقابل جبران فرض میکنیم) که ممکن است در زندگی ما رخ دهد اندیشه کنیم و راه حلهای مناسبی برایش پیدا کنیم حتی اگر از بین دهها واقعة فرضی فقط یکی از آن حوادث در طی زندگی فقط یکی از ما انسانها رخ دهد چون ما به اندیشیدن و پیدا کردن راه حل خود را عادت داده ایم در زمان بروز حوادث دچار از دست دادن تفکر منطقی نخواهیم شد. همین مسئله را در زمان فوت نزدیکان در مقایسه افراد شهرنشین تحصیل‌کرده با افراد روستانشینان عامی می‌بینیم که شهرنشین تحصیل‌کرده دچار از دست دادن کنترل گفتار و کردار خود نمیگردد و فقط حداکثر به گریه در خفا می‌پردازد اما روستانشینان عامی به گریة و شیون بلند و اظهار نارضایتی از خداوند و رفتار غیراجتماعی و .. می‌پردازد.  مثلأ  به این مطلب بیاندیشیم که اگر همسرمان به اصول مهم زندگی ما که تاکنون شدیدأ معتقد بودیم پشت کرد و مخالفت شدیدی کرد یا فرزندمان را ناگهان از دست دادیم یا فردیکه تصور میکردیم صمیمی‌ترین دوست ماست (یا امید زندگی ما است) دشمن واقعی ما بوده چه خواهیم کرد؟



[1] چه تصورش صحیح باشد، چه اشتباه باشد، هیچ فرقی در اصل موضوع ندارد.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به وب سایت مسیر اندیشه میباشد
استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است
طراحی و پشتیبانی توسط : داده نگار - مرکز تخصصی طراحی وب سایت