جستجو درسایت
بخش
برای جستجو مناسب و دقیق در سایت کلمه مورد نظر جستجو را وارد ، بخش را انتخاب و سپس کلید جستجو را فشار دهید
 

 دستورالعمل افکار منفی (!)

خدا را شکر که ما حضرت ابراهیم و امام حسین و ..نیستیم!

سوال: دیدگاه فعلی ما درمورد بزرگان دینی خود (هر دینی) با روش برتر اندیشیدن در عصر حاضر اصلأ هماهنگی ندارد لذا بیش از اینکه به نفعمان باشد به ضررمان است. پس شیوة برتر و پیشرفته‌تر اندیشیدن را بیآموزیم.

ما همه شنیده‌ایم بزرگان مهمی مانند حضرت ابراهیم (ع) و امام حسین (ع) در زندگی خود مشکلات عدیده و شدیدی داشتند و امتحانات مهمی را در زندگی خود پیموده‌اند. وقتی به میزان مشکلات آنها و مقایسه آن با زندگی خود کنیم به چه نتیجه‌ای میرسیم؟ مثلأ در زندگی حضرت ابراهیم ایشان سالها جوانی خود فرزندی نداشتند و در عصر ایشان برخلاف عصر ما داشتن فرزند هم در قدرت اجتماعی تأثیر مهمی داشت و هم در نگه‌داری زمان پیری و  هم در سرگرم شدن فرد و عدم احساس تنهائی. سپس در زمان پیری امکان یک فرزند آنهم پسر که ارزشمندتر بود. آنگاه بدستور خداوند فرزند خود را همراه مادرش به سرزمین دوری (آنهم در آن عصر که مسافرت برخلاف اکنون کار بسیار سختی بود) برد. آنهم سرزمین بی‌آب و علف و خشک و کم جمعیتی (احتمالأ بی‌جمعیتی!) و آنها را مدت تقریبأ 13 سال رها کرد! سپس به آنها مراجعت کرد و دستور قربانی کردن فرزندش را اجرا کرد! که خداوند مانع به اجرا درآمدن این دستور شد. امتحانات حضرت امام حسین(ع) هم در همین حدود بود (کمی بیشتر یا کمتر). تصور این مشکلات برای ما فوق تصور است!

ما چه نتیجه‌ای از این امتحانات بزرگان بشر میگیریم؟ نتیجه‌ای که همه ما قبلأ از روحانیان دین خود آموخته‌ایم این است که {لزوم صبر و پایداری در راه تعالی خود و سایر انسانها (یا همان دین) و نتیجه گرفتن از تلاش خود و کسب درجات معنوی}. اما لازم است به چند نکته مهم که تاکنون روحانیان دین به ما نیاموخته‌اند توجه کنیم. زیرا که این نکات مخصوص عصر ماست بسیار ضروری و مهم است وگرنه بجای نزدیکی ما به دین، سبب دوری برخی از ما از دین میشود.

اگر به افکار اولیه (یا همان نام افکار منفی قبلی) که در هنگامی که ما پس از شنیدن این روایات به ذهن ما وارد میشود اندیشة برتر و قویتری نداشته باشیم این وقایع اثر مضر بیشتری از اثر مفید خواهند داشت هرچند که ممکنست بسیاری افراد متوجه این اثرات مضر آن نشوند. یکی از افکاری که به ذهن بشر پس از شنیدن این وقایع میرسد اینست که: {این امتحانات برای بشر (که یک نمونه بشر همان فرد شنونده کلام است) بسیار سنگین است! به عبارت دیگر بسیار بسیار سنگین و فوق تصور است و در حقیقت بجای امتحان توبیخ و تنبیه و و یا نوعی اذیت و مردم‌آزاری میباشد! چطور ممکنست فردی فرد دیگری را که بسسیار دوست دارد چنین امتحاناتی کند؟! آیا امتحان است یا اذیت و تنبیه! من که فرزندم را از هر کسی بیشتر دوست دارم و میزان علاقه‌ام به فرزندم خیلی بیشتر از دیگران است هرگز نه تنها چنین امتحانات سختی (که در حقیقت نباید نام امتحان بر آن بنهیم بلکه اذیت و تنبیه شدید بنامیم بهتر است) نمیگیرم بلکه حتی فقط من اگر یک فرد تحصیلکرده و شهرنشین باشم برای هیچ کس حتی دشمن خودم چنین رفتاری (حتی بنام تنبیه) هم انجام نمیدهم! و اگر من یک فرد روستانشین و تحصیل‌نکرده باشم ممکنست چنین رفتاری با دشمن خود انجام دهم، چطور خداوند با کسانی که به او از هر بشر دیگری نزدیکتر بودند چنین رفتاری داشته‌است و نام آن را هم امتحان می‌نامید؟!!} البته چون کسی نیست که پاسخ این سوال را که به ذهن هر فردی میرسد پیدا نمیکنیم ناچار مجبوریم بلافاصله این سوال را در ذهن خود پاک کنیم و به این سوال اندیشه نکنیم. البته دلیل دیگری هم هست که به دلیل دومی به این سوال بیش از یکدهم ثانیه! اندیشه نکنیم و فورأ سوال فوق را در ذهن خود پاک کنیم. دلیل دوم بلافاصله این موضوع به ذهن هر بشری میرسد که {مواظب باش! تو در حقیت داری به کسی نسبت «سفاک و سنگدل و خبیث بودن »میدهی که او در نهایت قدرت است یعنی خداوند! آیا میدانی که خداوند در میزان قدرت چقدر است! نکته در اینست که او آنقدر قدرتمند است که هرگز نمیتوانی حتی تصور قدرتش را هم بکنی!‌ حداقل اینکه اگر او بفهمد تو چنین نسبتهائی به او میدهی صرف‌نظر از اینکه درست است یا غلط در عرض کمتر از یک دهم ثانیه تو و تمام خانواده‌ات را نابود میکند و هیچ کس هم نمیتواند اصلأ بفهمد!‌ چه برسد به اینکه کسی اعتراض کوچکی کند! و نکته مهمتر اینکه او در نهایت علم و دانائی هم هست از جمله اینکه او قطعأ میتواند آنچه به فکر ه رکس میرسد بلافاصله بفهمد، از جمله خود تو! پس مواظب باشد ممکنست همین الان که به این موضوع فکر میکنی او فکر تو را فهمیده باشد و کارت دیگر تمام شده باشد!!}

این افکاری است که شاید در عرض کمتر از یک ثانیه به فکر بسیاری از افراد میرسد. اما نکته در اینست که در ادامه این سولات دوگانه بی‌جواب نتیجه‌ای به ذهن هر فرد میرسد که { قطعأ من هرگز توانائی چنین تنبیهاتی حتی بنام امتحان ندارم و اصلأ فوق تصور من است که تنبیهاتی حتی بسیار خفیف‌تر از این مقادیر را بگذرانم! اما بهرحال من از این بزرگان با احترام یاد میکنم که چنین مشکلات عدیده‌ای را تحمل کردند و برای همدردی با آنان فقط میتوانم ضمن یاد کردن آنان با احترام گاهگاهی برای آنان سوگواری و عزاداری کنم. همچنین چنین نتیجه میگیرم این دنیا دنیای سخت و مشکلی است و مشکلات شدید در آن وجود دارد و اگر من بخواهم به درجات عالیه تکامل روحانی و معنوی در دین برسم اصلأ و کاملأ غیرممکن و محال است و عملأ بهتر است اصلأ به این موضوعات تفکر نکنم که شاید حتی به احتمال بسیار اندک روزی با چنین امتحاناتی مواجه بشوم که از ترس فورأ غش میکنم! خداوند راه تکامل معنوی بشر را بسیار سخت و مشکل قرار داده است و ما هم نمیتوانیم اصلأ اعتراضی کنیم که «خدایا چرا راه تکامل ما را چنین سخت و طاقت‌فرسا قرار داده‌ای؟ و خدایا چرا به ما گفتی که ممکنست بشر چنین به تکامل بالائی برسد اما در عمل تقریبأ نمیتواند! مگر تو نمیخواهی ما به تو نزدیک شویم؟» لابد او نمیخواهد ما به او نزدیک شویم! یا شاید میخواهد اما نمیتواند ما را به خودش در یک راه نه آسان، حداقل ممکن و منطقی و قابل تحمل نزدیک کند! بهرحال چاره‌ای نیست جز اینکه راه تکامل معنوی و متعالی را برای خودمان فراموش کنیم و این راه برای افرادی که توانائی فوق بشری دارند نگه داریم واین افراد عملأ در عصر ما وجود ندارند هرچند لابد در قدیم وجود داشت. شاید هم آنچه دین اسلام از خداوند و دین میگوید نوعی دیدگاه «غم و اندوه و مشکلات فوق تصور از زندگی» است و ما اگر بخواهیم در این دین زندگی کنیم و به عمل کنیم باید همیشه در حداقل مقداری غم و اندوه و مشکلات شدید باشیم مگر اینکه از عمیق شدن در اسلام خودداری و پرهیز کنیم و فقط به آن احترام بگذاریم (آنهم از ترس، نه از روی علاقه و امید به پیشرفت و ترقی و تکامل در آن) و در عین حال سعی کنیم فکر تکامل معنوی و عرفانی را فقط به عهده کسانی که مجبورند یعنی روحانیان دین واگذار کنیم و خودمان را از این خطر درو کنیم. ضمنأ هرگاه به کسانیکه چنین دینی ندارند یا اصلأ به دین معتقد نیستند غبطه و افسوس بخوریم که آنان برخلاف ما در زندگی خوشحال هستند }

اما خوشبختانه شاید جواب این سولات مهم وجود دارد (که حتمأ باید وجود داشته باشد وگرنه با عدل و رحمت خداوند بدور است):

فرض کنیم من یک پزشک متخصص بیهوشی باشم که اکنون میتوانم بسیاری کارها کنم مثلأ میتوانم انسانی را بیهوش کنم یعنی بخواب ببرم بطوریکه هیچ چیزی نشنود و حتی دردی حتی دردهای فوق العاده شدید و در حقیقت هر دردی را درک نکند و همچنین عضلاتش را کاملأ شل کنم که کوچکترین حرکتی را نتواند انجام دهد حتی میتوانم حرکت قلب او تغییر سرعت دهم و درحقیت او را به مراحل بسیار نزدیک مرگ ببرم و سپس از مرگ دور کنم! حتی بسیار از افراد که عملأ قلبشان از کار افتاده دومرتبه زنده کنم! و اگر جراح باشم بسیار کار دیگر مهم یا اگر خلبان باشم انسانهای زیادی را به پرواز در ارتفاعات بسیار بالائی ببرم و ... در حالیکه کودکی یکساله بودم آنچنان ناتوان بودم که حتی به تنهائی غذا هم نمیتوانستم بخورم چه برسد به کارهای دیگر! آیا در آن زمان تصور میکردم بتوانم روزی چنین کارهائی که در برابر کارهای آن زمان فوق‌العاده عجیب و خارق‌العاده است بکنم؟ هرگز! اما آموزشی که در طی زمان دیدم مرا چنین توانا کرد که اصلأ قابل مقایسه با کودکی خود نیستم. بشر در طی زمان میتواند با فراگیری آموزش و کسب علم و دانش آنچنان پیشرفت و ترقی کند که قابل مقایسه با سالهای قبل نباشد. آیا کسب علم و دانش فقط در محدودة علوم فیزیکی و محسوس است و بشر نمیتواند در محدده «تفکر و قدرت اندیشه» کسب علم کند یا بالقوه میتواند اما امکان عملی آن نیست و جائی برای کسب دانش نیست؟! نکته در اینست که

1.        بشر در محدوده کسب «قدرت تفکر و اندیشه برتر» هم توانائی دارد و هم اگر خود بخواهد میتواند کسب دانش بکند و این بزرگان مدتها قبل از آنکه چنین امتحانات عجیب و فوق تصور را بگذرانند کسب این علوم و قدرتها را کرده بودند و خداوند از کسب این علوم در این بزرگان مطمئن بود و آنکاه از آنان امتحان گرفت چون میدانست قبول میشوند (پس فراگیری علوم و قدرتها از آنان امتحان پایان ترم گرفت).

2) همانطوریکه کودک یکساله‌ای نمیتواند تصور کند چطور ممکنست روزی خلبان شود و چنین قدرتهای عجیبی داشته باشد که صدها بشر را به پرواز در آورد، ما هم در حالیکه در میزان کسب «علوم تفکر و اندیشه» مراحل بسیار پائینی را طی کرده‌ایم مراحل بالائی که آن بزرگان طی کرده‌اند برایمان بسیار عجیب است . ما نباید فراموش کنیم همانطوریکه خداوند در کمال و نهایت قدرت و عظمت است در کمال مهربانی و علاقه‌مندی و عشق است حتی کاملأ از میزانی که مادر و پدر به فرزند علاقه‌مند هستند و عشق میورزند، خداوند بیشتر به اشرف مخلوقاتش (یعنی بشر) علاقه‌مند است، دوست دارد و عشق میورزد. چطور ممکنست خداوند به کسانی(حضرت ابراهیم، امام حسین و...) که از دیگر انسانها به او بسیار نزدیکترند سختگیری کند و امتحانات مشکلی بگیرد (که اذیت و آزار ببینند)؟!!! بلکه این امتحانات برای آنان در زمانیکه به چنین قدرتهائی رسیده بودند مقدور و ممکن بود و چندان مشکل نبود و در حقیقت در توان آنان بود و خداوند وقتی از آنان چنین امتحاناتی میگرفت که آگاه بود آنان چنین توانائی را دارند.

دستورالعمل افکار منفی به شماره FX-522

سوال: مطلب آموزنده‌ای در مورد شیوة قدیمی اندیشیدن (بصورت افراطی، که اکثرأ اگر موضوعی را بصورت افراطی بررسی کنیم بهتر متوجه ایراداتش میشویم) که بصورت طنز از زبان رؤسای آن شیوه (که بهتر بتوانیم مطلب را فرا بگریم) به حضور شما ارائه مینمائیم. 

این دستورالعمل یک از دستورالعملهای مهم هیئت مدیره افکار منفی است که گفته‌اند :

هیچ کس (انسانی) حق ندارد با خودش شوخی کند چرا که هیچ انسانی حتی المقدور نباید از زندگی خود لذت ببرد. درنتیجه برای محدود کردن لذت بردن انسانها یکی از روشهای ممکن برای ما[1] اینست که نگذاریم آنها شوخی کنند و از زندگی لذت ببرند. اما چون متاسفانه چون چنین قدرتی خداوند به ما نداده است لذا حداقل میتوانیم به روشهائی شوخی کردن آنها را کاهش دهیم. مثلأ اینکه شوخی کردن آنها را محدود به زمانی کنیم که حتمأ چند نفر باشند و حتی المقدور هرچه تعداد آنها بیشتر باشد بهتر. زیرا که برای جمع شدن انسانها هرچه تعداد آنها بیشتر باشد جمع شدن مشکلتر میگردد. در این راستا اهرم و قدرت ما اینست که به همه انسانها بگوئیم که :

اگر انسانی با خودش شوخی کند ما به او میگوئیم تو دیوانه هستی یا مگه دیوانه شدی که با خودت شوخی میکنی؟

و باتوجه به اینکه انسانها از {ازدست دادن عقل} خود که با عبارت دیوانگی اطلاق میکنند بشدت میترسند، خصوصأ اینکه علم و تکنولوژی آنها علیرغم پیشرفتهای زیادی که کرده است اما هنوز نتوانسته است از بسیاری از عوامل دیوانه شدن آنها جلوگیری کند و در محدوده مغز پیشرفت متوسط تا اندکی کرده است. درنتیجه از شنیدن دیوانه شدن خود بسیار زیاد میترسند و ما میتوانیم به سادگی از این ترس آنها استفاده کنیم و آنها را از دیوانه شدن بترسانیم.

 البته بدیهی است و نیاز به یادآوری نیست که ما همیشه القائاتی که به انسانها میکنیم از فاعل دوم شخص « تو » استفاده نمیکنیم، بلکه همیشه فاعل اول شخص « من » استفاده میکنیم:

اگر من با خودم شوخی کنم لابد دیوانه شده ام زیرا که همه همین را میگویند و باضافه اگر کسی مرا ببیند میگوید تو دیوانه شده‌ای!

 تا انسانها به اینکه {ما افکار منفی وجود داریم و این القا از طرف ما (افکار منفی) ایجاد میشود و این عقل و اندیشه و تفکر خردمندانه آنها نیست و از روی تدبیر و تفکر به این نتیجه نرسیده‌اند}، نیست. و اینکه {ما داریم به آنها القاء میکنیم} آگاه نشوند! و این یک دستوالعمل قطعی و بدون استثناء است و تحت هیچ شرایطی نباید استثنائی داشته باشد.

خوشبختانه تاکنون هیچ انسانی نتوانسته است در برابر این تکنیک ما پایداری کند و اگر مدت کوتاهی توانسته است مقاومت کند و در تنهائی هم همانند در جمع شوخی کند تا از زندگی لذت ببرد و خداوند را بیشتر شکر کند، با کمی مقاومت و اصرار و ادامه ما در القاء دیوانه بودن او، او نتوانسته است مقاومت کند و شکست خورده است و تاکنون موردی ندیده‌ایم و بسیار امیدواریم همیشه با این تکنیک بر انسانها پیروز شویم.

این مسئله را باید مهم و جدی حساب کنیم. انسانها فقط حق دارند در جمع خوشحال و شاد باشند و شوخی کنند هرچند که سعی میکنیم آنها در جمع هم غمگین و افسرده باشند و بسیاری مواقع توانسته‌ایم آنها را حتی در جمع با موفقیت، غمگین و افسرده کنیم مانند وقتی که یکی از نزدیکان آنها فوت کرده است و ما با القاء اینکه «انسان مرده» چون زنده نیست همه چیزش تمام شده است و به آخر خط رسیده است و اندکی شادی و امید و آرزو که در طی زندگی داشته است دیگر از دست داده است، زیرا که « مرده ». مگر میشود در یادبود انسانی همچنان شادی خود را حفظ کنیم و اگر چنین کنیم حتمأ فقط این معنی را میدهد ما آن انسان مرده را دوست نداریم (مثلأ در سالگرد فوت بزرگان دینی آنها مثلأ در مورد مسلمین خصوصأ فقدان امام حسین(ع) و سایر بزرگان دین آنها) . انسانها باید همیشه چنین فکر کنند که:

 مرگ آخر خط همه چیز انسانها است!

هرچند انسانها گاهی به کمک موسیقی شاد یا جنس مخالف یا پیروزی در کاری که فکر میکنند به نفعشان است یا دیدار دوستانشان شاد میشوند یا تماشای «برنامه‌های تلویزیونی شاد» میتوانند شادی خود را حفظ کنند اما دیگر نباید اینقدر پررو و جسور باشند که در تنهائی هم شادی خود را حفظ کنند. انسانی حق ندارد در تنهائی شاد باشد.

اگر انسانی پیدا گردد که علم و دانش این را داشته باشد که بتواند در تنهائی (با خودش) شوخی کند و شاد باشد و از زندگی لذت ببرد و درنتیجه شکر خداوند را بکند دیگر ضربه عظیمی به ما وارد شده است مخصوصأ اگر بتواند روش و علم و دانش خود را تبلیغ کند. در اینصورت حتمأ باید به بقیه انسانهائی که توانائی تغییر عادات خود را بسختی دارند و به صرف صحیح و درست بودن یک کار یا روش، نمیتوانند عادات خود را تغییر دهند عمیقأ و شدیدأ القاء کنیم که چنین کاری (شوخی با خود در تنهائی و حفظ شادی در هر شرایطی از زندگی) فقط دلیل دیوانگی است. به این امید که این انسانها این عادت خود را عوض نکنند و درتنهائی به القائات منفی ما شامل (ترس، ناامیدی، بدبینی به سایر انسانها، آرزو کردن آنچه در اختیار آنها نیست و فراموش کردن نعمتهائی که دارند)  فکر کنند.



[1] افکار منفی

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به وب سایت مسیر اندیشه میباشد
استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است
طراحی و پشتیبانی توسط : داده نگار - مرکز تخصصی طراحی وب سایت