من او را دوست دارم آیا او هم مرا دوست دارد؟ لابد آری، اما چقدر؟؟
سوال: در مورد {میزان دوست داشته شدن خودمان} توسط خودمان و خداوند مطلب جدیدی بخوانیم. نکته این مطلب در این است که این موضوع از دیدگاه جدیدی بررسی شده است. این دیدگاه پس از خروج از وجود انسانی خودمان بدست آمده است.
ما همیشه چنین میاندیشیدیم که ما به خداوند علاقهمند هستیم، نه تنها به این علت که او قدرت مطلق و بینهایت است بلکه به این دلیل هم که او بسیار مهربان است. اما اگر هر گاه این سوال در ذهنمان خطور میکرد که آیا او هم ما را میخواهد؟ آنگاه در پاسخ به سوالمان چنین جواب میدادیم که چون گفته است او مهربانترین مهربانان است چنین نتیجهگیری میکردیم که قاعدتأ جواب آری است و او هم ما را میخواهد. اما شاید حقیقت بیش از این باشد. چرا شاید حقیقت بیش از این باشد؟ چون او مانند ما نیست. ما او را با خودمان مقایسه میکنیم. وقتی یک ویروس، میکروب بسیار کوچک و ذرهای که در حد خودش قدرت تفکر دارد {زیرا که حد تفکر او (میکروب ویروس ذرهای) در حد خودش است} بداند که دانشمندی است که او را میبیند، اگرچه او آن دانشمند را نمیبیند اما بهردلیل میداند آن دانشمند هست از این مطلب که {نمیتواند دانشمند را ببیند} چنین نتیجهگیری نمیکند که {دانشمندی وجود ندارد} اما چون دانشمند را نمیتواند ببیند {چندان مطمئن نیست دانشمند وجود دارد و او را میتواند ببیند.}
برخی از ما گاهی به این علم و آگاهی میرسیم که نه تنها خدائی هست که ما را دوست دارد بلکه میزان علاقة ما به او کمتر از حدی است که او ما را دوست دارد. علت چیست؟ چرا چنین اندیشهای گاهی به ذهن بشرمیرسد؟ آیا به این دلیل است که بشر برای لذت بیشتر از زندگی بردن یا افزایش میزان امنیت در زندگی چنین احتمالی به ذهنش میرسد؟ هرچند این احتمال هست ولی قطعی نیست و دلیلی بر اینکه ما خداوند را بیشتر از اینکه او ما را دوست دارد، دوست داریم. تنها دلیل که به نفع این نظریه است این است که: {هرآنچه ما تاکنون دیدهایم چنین بوده است که خود موجود، خودش را بیشتر از آنکه دیگران او را دوست داشته باشند، دوست دارد} لذا ما از این مشاهدة خود چنین نتیجهگیری میکنیم که لابد ما نیز خودمان را بیشتر از مقداری که خداوند ما را دست دارد، دوست داریم. یک دلیل ضعیف دیگر این است که {برخی وقایع زندگی (که چندان هم کم نیستند) برعلیه و ضد ما هستند} لذا از این واقعه میتوان تاحدودی نتیجهگیری کرد پس هرچند خداوند ما را خیلی دوست دارد اما نه به حدی که ما خودمان را دوست داریم.
سوال: {خود ما} چیست؟ آیا ما میدانیم «خود ما» چیست؟ آیا «خود ما» چیزی غیر از خداوند است؟ آیا موجودی غیر از خداوند ما را خلق کرده است؟ یا اینکه «خود ما» همان خداوند است زیرا که خداوند ما را خلق کرده است!
مسئلهای که فراموش کردهایم وقوع حوادث زندگی برعلیه ما (شکستهای و ناملایمات زندگی) ناشی از این پیشفرض ما است که: {هر واقعهای که رخ دهد اگر ما قبلأ پیشگوئی (و حالات به نفع خودمان و بر ضد ما) از آن داشته باشیم درصورتیکه آن حادثه طبق حالت به نفع ما رخ دهد، پس به نفع ما بوده است و اگر طبق حالتی که بر ضد ما تقسیمبندی کردیم باشد، به ضرر ما بوده است}
ما تا چه حدی مطمئن هستیم این پیشفرض صحیح و درست است؟ معیار ما در اندازهگیری این پیشفرض چه بوده است؟
اکنون که مشخص شد ما بر مبنی پیشفرضی مسائل زندگی خود را حل میکنیم که هیچ اطمینانی در صحت آن پیشفرض بسیار مهم نداریم لذا هر نتیجهگیری از منشاء این پیشفرض معلوم نیست صحت داشته باشد! یکی از این نتیجهگیریها این است که {ما خودمان را که بسیار زیاد دوست داریم و خداوند هرچقدر ما را دوست داشته باشد کمتر از این حد است.} لذا کاملأ این احتمال وجود دارد که بیش از آنکه ما خودمان را دوست داشته باشیم خداوند ما را دوست دارد. یک نظریة قطعی این است که:
هر موجودی که قویتر است قدرت بیشتری در هر کاری که بخواهد انجام دهد، از دیگرانی که قدرت کمتری دارند، دارد.
قویترین موجود جهان کیست؟ بدیهی است که قدرت مطلق و بینهایت خداوند است پس خداوند که خواسته است «مهربانترین باشد» میتواند، و توانسته است قویتر از تمام موجودات جهان {مهربانترین} باشد و قدرت بینهایت او سبب گردیده است میزان مهربانی او به بینهایت مهربانی برسد.
پس این نظر ما که میاندیشیم {خداوند ما را کمتر از آنچه ما خودمان را دوست داریم، دوست دارد} نوعی مقایسه قدرتمان با قدرت خداوند نیست!! خندهدارتر از اینکه {ما خودمان را با بینهایت مقایسه کنیم (و چه برسد به اینکه خودمان را قویتر از بینهایت بدانیم!!)} موضوعی هست؟!
آیا این نظریة ما، خندهدارترین نظریه جهان نیست؟
پس علت ترس و ناامیدی ما در زندگی جز {جهل ما} چیزی هست؟
توانائی درک و لذت بردن بیشتر
سوال: ما اغلب در زندگی مواجه با این سوالات میشویم که: این نمازهائی که ما میخوانیم چه فایدهای برای خداوند دارد؟ تشکرهای ما در نماز و سایر شرایط چه ارزشی برای خداوند دارد؟ چرا نماز برای ما لذتی ندارد و آنانی که ادعای لذت دارند درحقیقت سر خود را کلاه میگذارند یا میخواهند خود را فردی بسیار مذهبی وانمود کنند؟ چرا خداوند به نماز خواندن (عبادت ما) اصرار میکند؟ آیا او به عبادت ما نیازمند است؟ در داستان حضرت موسی(ع) گفتهاند کسانیکه اصرار به دیدن خدا داشتند در زمان دیدن خدا به محض شروع دیدار، فوت کردند، چرا؟ اگر اجباری نباشد، ما واقعأ چه نیازی به نماز خواندن داریم؟ آیا خداوند از نماز خواندن ما لذت میبرد؟ مبلغین مذهبی پاسخهائی برای این سولات دارند, اما اکنون در قرن21 آیا علم پاسخی به این سوالات دارد یا همچنان مانند قبل پاسخی ندارد و لذا پاسخ آن را به مبلغین مذهبی واگذار میکند؟ شاید در این قرن علم آنقدر پیشرفت کرده باشد که بتواند پاسخ این سوالات را بدهد (هرچند با پاسخ مبلغین مذهبی متفاوت است)
من نماز میخوانم و بدین ترتیب (و روشهای دیگر عبادت) از خداوند تشکر میکنم چون از کودکی بمن چنین آموختند که خداوند «برترین برترها» است و آخر خط است. کمی بعد در دبیرستان {مفهوم بینهایت را که فقط در مورد خداوند صدق میکند} آموختم. کمی بعد آموختم که بشر مفهوم بینهایت را نه تنها ندانسته است بلکه هرگز هم نخواهد دانست که چیست، زیرا که فقط وقتی به آن مفهوم دست خواهد یافت که یا:
1. از آن (از بینهایت) برتر شود (!!) یا
2. حداقل به همان حد (حد بینهایت!) برسد:
· چه 2-الف: جدای آن و
· چه بصورت 2-ب: کل آن (و نه جزئی از آن که تا اکنون بشر در این صورت بوده است)- در حقیقت فقط حالت آخر برای انسان ممکن است یعنی حالت2-ب. اما این نکتة ناخوشایندی نیست و مانعی برای ترقی و تکامل بشر نیست. چنین آموخته بودم که من و هر انسان دیگری که حداقل کمی مذهبی است باید خداوند را ستایش کند و طریقی که او گفته است نماز است که البته در ادیان مختلف نمازها با هم کمی متفاوت است ولی بهرحال نماز و ستایش خداوند است. وقتی از بزرگانم پرسیدم: «چرا ما انسانها باید نماز بخوانیم؟» گفتند: «خداوند نعمتهای بیشماری به ما داده است که برای تشکر از او لازم است نماز بخوانیم.» ضمن آنکه به نماز مشغول بودم میاندیشیدم که اگر من نماز نخوانم چه میشود؟ خواستم همین سوال را از بزرگانم بپرسم اما متوجه شدم بزرگانم تحمل این سوال را ندارند و فقط این فکر به ذهنشان میرسد که من میخواهم مرتد شوم و هرچند ممکن است ظاهرأ عصبانی نشوند اما در باطن بتدریج عصبانی شده و از من دلخور میشوند. بعد فهمیدم علت دلخوری آنان ناتوانی آنا در پاسخ دادن به سوال من است. سپس تصمیم گرفتم خود به سوال خودم پاسخ دهم. مدتی بعد متوجه شدم مگر من تنها هستم؟ مگر خدائی نیست؟ خوب او میتواند به من پاسخ دهد. لذا در اندیشیدن به سوالاتم ادامه دادم تا زمانیکه خداوند پاسخ سوالاتم را بدهد.
من یکبار یکی از اساتیدم خود را در دانشگاه دیدم که در پاسخ دادن به یکی از سوالات مهم من که برایم بسیار مهم بود و مطمئن بودم کسی جز او نمیتواند به سوالم پاسخ دهد براحتی و بسرعت و در حقیقت بدون کمترین زحمتی به من پاسخ داد. درحالیکه من تصور میکردم سوال بسیار سخت و مشکلی است و هرچند او در آن علم بسیار متبحر و آگاه است و قاعدتأ ( و نه قطعأ!) خواهد توانست به سوالم پاسخ دهد و شاید هم برایش پاسخ سادهای باشد اما حتی اگر بتواند به سادگی پاسخ سوالم را بدهد اما آن توانائی را نخواهد داشت که مطلب را به من بسادگی منتقل کند و آن علم را به من بسادگی (و شاید هم به سختی) منتقل کند.
اما با کمال تعجب متوجه شدم نه تنها توانست آن سوال را بسادگی! و سرعت! و بدون کمترین زحمت کشیدن و تفکر کردن! برای پاسخ دادن، پاسخ دهد بلکه حتی توانست مطلب را به سادگی و سرعت بمن منتقل کند!! من در حالیکه بسیار خوشحال و شاد شده بودم و از شدت خوشحالی مکررأ میخواستم از او کمال تشکر و تکرار مکرر تشکر کنم اما او این تشکرهای من برایش آنقدر بیاهمیت و بیارزش بود که برایم مشخص شد او در حالیکه به ادامة کارهایش مشغول است فقط برای اینکه مانع {لذت هیجانزدگی} من نشود و این تصور در من ایجاد نشود که «او در برابر تشکر دیگران بیتفاوت یا حتی کمتفاوت است و درکی از {لزوم پاسخ دادن از تشکر دیگران} ندارد» در زمانیکه من با هیجان مشغول تشکر کردن از او بودم بمن لبخند میزد!!! جالبتر اینکه او از نظر سنی هم کاملأ از من کمسنتر بود!!!!
من در آن لحظه متوجه عظمت او شدم. شاید هم اندکی (و فقط اندکی نه بیشتر!) متوجه عظمت او شدم. متوجه شدم درحالیکه چنین کاری که برای من تصورش در حد «کاری نسبتأ غیرممکن» بود برای او بسیار ساده و آسان بود. او حتی متوجه میزان زیاد هیجانزدگی من هم شده بود و حتی میدانست که من از این هیجان لذت میبرم (درحالیکه برای او موضوع بسیار سادهای بود) و {او برای اینکه مانع لذت بردن من از این موفقیت مهم نشود و بلکه برای همراهی و کمک به من در لذت بردن، به من لبخند میزد و فقط او از «لذت بردن من» لذت میبرد!!
این موضوع مرا بسیار در اندیشه فرو برد. این اندیشه بمن خطور کرد: «پس خداوند چگونه است؟؟» این نمازهائی که ما میخوانیم چه فایدهای برای خداوند دارد؟ تشکرهای ما در نماز و سایر شرایط چه ارزشی برای خداوند دارد؟
شاید تنها ارزش این نمازهای ما برای خداوند در همین است که خداوند از «لذت بردن ما از نماز خواندن و از تشکر کردن او» لذت میبرد! ما چه از او تشکر کنیم چه نکنیم، چه او را شکر کنیم و چه شکر نکنیم، چه او را ستایش کنیم، چه در مشکلات و مصائب زندگی از دست او عصبانی شویم و کفر بگوئیم و ناشکری خداوند را کنیم، چه او را از طریق «کفران نعمت کردن و کفر گفتن و عصبانی شدن از مقدراتش» تهدیدش کنیم تا بلکه او مقدراتش را به گونهای که «ما میخواهیم و مخالف تصمیمات او باشد» تغییر دهد و چه مانند افراد مذهبی، راضی به رضای او باشیم و فرض کنیم «لابد صلاحی بوده است که چنین اتفاقی افتاده است» و این ضربالمثل را برای {کمک به خودمان برای تسریع عادت دادن به شرایط جدید زندگی} بگوئیم: «الخیر فی ماوقع» درهرحال او مانند پدر و مادری که آنچه صلاح بداند انجام میدهد چه فرزند بخواهد و چه نخواهد، آنچه به نفع ما است انجام میدهد. پس علت اینکه او به ما اصرار میکند او را ستایش و عبادت کنیم چیست؟؟ او که میداند ذرهای (حتی خیلی کمتر از یک اپسیلون!)به ستایش ما نیاز ندارد، چرا اینقدر در تمام مذاهب به ما اصرار میکند او را ستایش و عبادت کنیم؟؟؟ شاید او میخواهد لذت ستایش خودش را به ما بچشاند لذتی که جز از این طریق از طریق دیگری برای انسان قابل درک نیست! مانند پسر دهاتی و ضعیف و کثیف و نادانی و مریضی که تاکنون از ده خود نه خارج شده و نه چیزی جز آن دیده است و شنیده است اما {فقط تنها سرمایهاش نیاز به همسر و جفت است} اگر او بتواند زن زیبا و سفید و آرایش کردهای (که در حقیقت آرایش هم نکرده است و شدت زیبائی او در حدی است که بیننده تصور میکند «لابد آرایش کرده وگرنه این مقدار زیبائی غیرممکن است!») خوشاندام زیباهیکل و بسیار جوان و بسیار دانشمند و آگاه و دارای هر علم و دانش و مدرکی است که باضافه قدرتمندی شدید و بسیار ورزشکار خصوصأ آخرین حد ورزشهای رزمی همچنین از شدت تمیزی دائم مانند این است که هر لحظه از حمام بیرون آمده است باضافه در اوج ثروت و نهایت داشتن هر آنچه بخواهد، است و در حالیکه لباس چندانی هم نپوشیده است، را ببیند و مشاهده کند جه میشود؟؟ چند برابر بیشتر از اتفاقی که برای زنانی که حضرت یوسف را دیدند محو جمال او میشود و همه چیز را حتی خودش را فراموش میکند شاید حتی نفس کشیدن را هم فراموش میکند. از شدت بالای جذابیت وجود آن زن آنگونه ارتباط مغز او با بدنش قطع میشود که تمامی ارتباطات مغز آن پسر بطرف شکوه آن زن جلب میشود که ارتباطی بین مغزش و بقیة بدنش باقی نخواهد ماند و ممکن است سبب مرگ آن پسر شود. درحقیقت همان اتفاقی که در مورد همراهان و خود حضرت موسی (ع) در زمانیکه اندکی از عظمت خداوند را دیدند رخ داد و همگی فوت کردند و فقط حضرت موسی به دستور خداوند دومرتبه زودتر از بقیه زنده شد. علت فوت «از شدت بالای جذابیت وجود خداوند، قطع تمامی ارتباطات مغز آن انسانها با بدنشان و ایجاد ارتباط با شکوه خداوند بود». احتمالأ اتفاق فیزیولوژیکی رخ میدهد این است که بعلت قدرت جذبة بالای موجود جذب کننده (که در این موارد عملأ فقط خداوند دارای چنین قدرت بالای جذبهگی است)ابتدا توجه فرد جذب شونده به طرف عوامل جذب کنندگی موجود جذاب جلب میشود سپس بسرعت تمامی توجه فرد بر عوامل جذب کننده متمرکز میشود که علت این روند قدرت لذتبخشی عوامل جذب کننده است و خود فرد با عدم اطلاع از اتفاقی بر وی رخ خواهد داد و فقط به صرف درک لذت بیشتر از قبل (آنهم در حدی که تصور امکان چنین لذتی را تصور نمیکرد) به موجود جذب کننده اجازة جلب شدن خود را به او میدهد و با شروع جلب توجه ابتدا فقط بخشی از مغز خودآگاه یا قشری مغز (کورتکس) بجذب شدن مشغول خواهد شد اما بعلت قدرت بالای جذب بسرعت تمامی قشر مغز جلب شده و سپس بخشهای پائینتر مغزش هم به عوامل جلب کننده متمرکز یا جلب شده بطوریکه از ادامة انجام فعالیتهای فیزیولوژیک یا عادی خود باز میماند و همین «متوقف شدن فعالیتهای عادی لازمة حیات فرد» در حقیقت همان حداقل فعالیتهای لازم برای زنده ماندن آن موجود زنده جلب شونده است که منجر به مرگ وی میشود.
مسلم است که آن پسر در زمان دیدن آن زن آنقدر لذت برده است که برایش تاکنون نه تنها بیسابقه بوده است بلکه حتی برایش قابل تصور و قابل احتمال هم نبوده است. نکته در این است که قطعأ آن زن چنین حادثهای را میدانسته است و مسلمأ او نمیخواهد سبب مرگ پسر گردد درنتیجه چندان شکوه خود را به دید آن پسر نشان نخواهد داد. همینطور خداوند هم میداند اگر ما از سرعت خاصی بیشتر بطرف او حرکت کنیم و به کسب لذت دیدار او بپردازیم دچار قطع ارتباط مغزمان با بدنمان شده و باعث مرگ ما میشود و او که چنین چیزی را نمیخواهد از سرعت خاصی بیشتر اجازة حرکت تکاملی ما بطرف خودش نمیدهد. اما سوال در این است این سرعت خاص چقدر است؟ چندکیلومتر درساعت؟! ما چطور میتوانیم این سرعت را بیخطر افزایش دهیم؟
شاید اگر به مثال خود برگردیم بتوانیم پاسخ سوال مهم خود را بیابیم. اگر آن پسر تفاوتهائی داشت قطعأ آن زن خود را از او نمیپوشاند و مسلمأ مایل بود که پسر او را کاملتر مشاهده کند و لذت ببرد، زیرا میدانست که پسر توانائی درک و لذت بردن بیشتری دارد. مثلأ پسری شهرنشین و تحصیلکرده و ورزشکار و متعهد به حفظ زیبائی خود خصوصأ چهره @!@Young skin
{ توانائی درک و لذت بردن بیشتر} موضوعی است که بیاهمیتی به آن عامل توقف انسان از تکامل میشود. تصور اینکه «قدرت لذت بردن بشر محدود است و آنهم محدود به همین حدی که اکنون بشر امروز دارد». در حقیقت ما به جهت لذت بردن بیشتر به نماز و عبادت خدا میپردازیم اما بر سر خداوند منت مینهیم اما او با دانستن این مطلب باز راضی و خواهان حرکت ما بسوی خودش است. حتی اگر آن پسر به تکامل خود مکررأ بپردازد آن زن نه تنها خود را از او نمیپوشاند بلکه با آغوش باز او را در آغوش خواهد گرفت و هر دو به یکی تبدیل خواهند شد.
|