ارزش زیارت
سوال: زیارت آیا یک تفریح است؟ یک تقویت فکر است؟ ضرورت آن در چه حد است؟ آیا اگر در خارج از تفکرات مذهبی بخواهیم آن را بررسی کنیم، به چه پاسخی میرسیم؟ دیدگاه علم نسبت به این موضوع چیست؟ چه مواقعی به زیارت برویم، چه مواقعی نرویم؟ آیا نرفتن زیارت یا بیاهمیتی به آن، دور شدن از خداوند است؟
زیارت یا رفتن به اماکن مقدس مذهبی از دیرباز در تکامل انسانها تاثیر فوقالعادهای داشته است. انسانهائی که برای تکامل خود (البته تکامل اصلی فقط از تکامل فکری آغاز میشود و تکامل مادی دون فکری یا معنوی ناقص و بسرعت متوقف میشود) اهمیت قائل بودند همگی در برخی از دوران زندگی خویش به زیارت اماکن مقدس که تقریبأ همگی خصوصیت مذهبی بودن داشتند میرفتند و آن زیارت یا حرکت بسوی اماکن مقدس و در حقیقت خود آن وجودهای مقدس تاثیر شگرفی در تکامل آن انسانها داشته است.
اکنون این سوال مطرح میشود چرا انسان به چنین مسافرتهای مذهبی که نوعی هجرت است برای تکامل خویش نیازمند است؟ به نظر میرسد انسان در بخشی از دوران زندگی خویش احساس میکند میزان فاصلهاش از مکانی که در آن مقطع از زمان میتوانسته است باشد (منظور مکان تکاملی) دورتر یا یا عقبتر است. انسان در آن زمانها احساس میکند {میتوانسته است به درجه بالاتری از تکامل معنوی یا فکری برسد اما نتوانسته است} و عقبتر از قدرتی که بالقوه میتوانست داشته باشد قرار دارد. این احساس عقب ماندگی سبب احساس تاسف، احساس ضرر و خسران در وی ایجاد میکند، مانند شاگردی که احساس میکند در حالیکه د رامتحانی نمره 15 گرفته است درحالیکه اگر کمی بیشتر تلاش میکرد کاملأ و براحتی توان کسب نمره 20 را داشت اما سستی و تنبلی کرده است. در این هنگام احساس نارضایتی از میزان تکامل فکری خویش و ملامت حاصله از ناتوانی بخرج داده او را بحرکت وادار کرده و برای کسب رضایت و جبران عقب ماندگی فکری دست به کمک از مقربین الهی دراز کرده و به اماکنی که افراد متکامل آخرین بار در آنجا حضور داشتند مسافرت میکند و به کمک حضور در آن اماکن موثر (اماکنی که تاثیر و قدرت ایجاد انگیزه در بشر برای تکامل فکری دارند) موفق به حرکت تکاملی خود میگردد.
بکار بردن کلمه «تکامل فکری» بجای «تکامل معنوی» یادآوری این حقیقت است که {تاکید بر جنبة مذهبی فکری انسان بدون تاکید بر جنبة غیرمذهبی فکری انسان (که در عبارت «معنوی» وجود دارد اما د رعبارت «فکری» وجود ندارد) ناشی از تصور اشتباه برخی انسانهای مذهبی از صحت چنین تقسیمبندی است}. آیا تقسیمبندی افکار انسان به بخش مذهبی و غیرمذهبی ناشی از بیارتباط بودن یا کمارتباط بودن خداوند در زندگی بشر نیست؟ به نظر شما میزان ارتباط خداوند (که بصورت مذهب در زندگی ما بیشتر نمایان میشود) با زندگی بشر چقدر است؟ آیا اصولأ تصور زندگی بدون اثرات خداوند گول زدن خودمان نیست؟ چون این تقسیمبندی توسط انسانهای مذهبی که افکار مذهبی آنان در حد متوسطی (و نه زیادی بوده است) بوجود آمده یادآوری این مطلب است که افراد غیرمذهبی عملأ مفهوم معنویت را قبول ندارند زیرا که خدائی را قبول ندارند. اما افراد مذهبی که تاثیر خداوند را در زندگی بشر به مقدار متوسطی (و نه کامل و مطلق) قبول دارند با بکار بردن کلمه معنویت که مشخص کنندة بخش مذهبی افکار انسان است از بخش غیرمذهبی افکار انسان تفکیک حاصل میکنند. چگونه میتوان جنینی که در رحم مادر قرار دارد (از هر جهت و جنبه) به بخش غیرمادری و بخش مادری تفکیک کرد؟؟ این تفکیک ناشی از تصور غلط {حضور بخشی از جنین در خارج از وجود مادر} است.
اما آیا «نیاز اضطراری به حرکت تکاملی» که در حقیقت ناشی از «عدم موفقیت و شکست در حفظ سرعت تکاملی مطلوب» است نوعی شکست نیست؟ آیا شاگردی که نمره 15 گرفته درحالیکه میتوانست 20 بگیرد، چنین نمرهای شکست نیست؟ آن شاگرد اکنون مجبور است برای جبران تنبلیاش به کلاس فوقالعاده برود. جبران کردن شکست قبول حقیقت شکست است. البته بدیهی است فراموش کردن شکست و بیتفاوت بودن به شکست بدترین اقدام است و نیازی به بحث در این مورد نیست زیرا که مشخص است.
آیا بهترین راه شکست نخوردن نیست یعنی حفظ سرعت حداکثر تکاملی؟ در اینصورت کسی به زیارت نیازمند نخواهد بود.
احتمال آنکه نماز سبب تغییر خاصی در زندگی من شود خیلی کم است، پس...
سوال:
آری احتمال خیلی کم است. اکنون که من تنها هستم و کسی نیست مرا مواخذه کند متوجه شدم که احتمال خیلی کم است. البته بگذار ابتدا از این خبر خوش خودم را خوشحال کنم که علت آنکه «میتوانم به چنین راحتی در مورد اینکه آیا نماز بخوانم یا نخوانم» بگویم اینست که خوشبختانه متوجه شدم {اگر نماز نخوانم هیچ اتفاق مهمی رخ نمیدهد. البته منظور من از اتفاق مهم فقط یکم موضوع است و آن موضوع همان چیزی است که تاکنون سبب میشد من نماز بخوانم و خوشبختانه آن موضوع حقیقت ندارد و من اکنون میتوانم با خیال راحت تصمیم بگیرم آیا نماز بخوانم یا نخوانم؟} بدیهی است منظور من از آن موضوع که علت اصلی سبب میشد تاکنون نماز بخوانم این است که {اگر نماز نخوانم خداوند بر من غضب میگیرد و مرا عذاب میکند یا اگر هم عذاب نکند حداقل از رحمت خودش (یا در این دنیا یا در آن دنیا) دور میکند و نعمتهای مهمی را از من دریغ خواهد کرد} اما خوشبختانه متوجه شدم این مطالب حقیقت ندارد و اصلأ نه تنها او را مرا عذاب نمیکند بلکه بخاطر نماز نخواندن هیچ نعمتی را از من دریغ نخواهد کرد! علتش هم (اکنون که مسئله حل شده است..) ساده است: {او آنقدر مهربان و رؤف است که بعلت آنکه بطرفش نروم و با او صحبت نکنم هرگز از من کمترین نعمتش را دریغ نخواهد کرد.}
خوب، اکنون با خیال راحت و بدون کمترین دغدغه و هراسی تصمیم بگیرم نماز بخوانم یا نخوانم؟
او که مرا کمترین عذابی نخواهد کرد و حتی کمترین نعمتش را از من دریغ نخواهد کرد، پس چرا مزاحمش شوم و وقت او را بگیرم. اجازه دهم او با خیال راحت به کارش در اداره جهان بپردازد. اما بدیهی است که حضور من در برابرش مزاحمتی نیست زیرا مزاحمت در صورتی معنی میدهد که در برابر موجودی قرار گیرم که قدرت محدودی داشته باشد. او که قدرتش نامحدود است و هرچقدر به او زحمت دهم برایش صفر مطلق است و کمترین زحمتی نیست!
در این صورت حداقل مطمئن شدم هرچقدر به او زحمت دهم برایش کمترین زحمتی نیست لذا با خیال راحت به طرفش میروم، البته اگر تصمیم گرفتم بطرفش برای نماز بروم!
اما سوال دیگری به ذهنم میرسد: اصلأ چرا نماز بخوانم؟ اصلأ نماز خواندن چیست؟ مشخص است نماز حداقل این است که با او صحبت میکنم، هرچند بسیار احتمال دارد مطلب خیلی بیشتر از این حرفها باشد ولی بهرحال حداقل همکلام شدن و همصحبت شدن با خداست.
همکلام شدن با خدا یعنی چه؟ البته خدا که بینهایت مطلق است و در همه صفات بینهایت است (ضمنأ این را هم قبلأ فراگرفته بودم که صفات خوب و بد تقسیمبندی قدیمی و نارسائی است. صفات بد اصلأ وجود ندارد زیرا «صفت» به معنی خصوصیتی که وجود داشته باشد صفاتی که ما بعنوان صفات بد میشناسیم ناشی از کمبود و نقص است یعنی ناشی از عدم و وجود نداشتن. مثلأ «حسود» به کسی میگویند که بعلت نداشتن مطلبی با متوجه شدن به کسب آن مطلب توسط فرد دیگری او از خودش برتر شده یا «گریان» فردی است که بعلت ضعف دچار غم شده است و اینها هیچیک در خداوند معنی نمیدهد. پس همة صفات خوب هستند و فقط صفت خوب وجود دارد. صفتی بدی وجود ندارد و صفت بد در کسی صدق میکند که صفت خوبش کمبود دارد) پس همکلام شدن با موجودی که در تمامی صفات بینهایت است، چه معنی میدهد؟؟ این نکته برایم تصورش مشکل است زیرا تابحال در این موضوع فکری نکرده بودم! (کار سادهای نیست) شاید با کمی مثال بتوانتم کمی آن را تصور کنم. موجودی که در آخر خط خوبی است و آخر خط قدرت و آخر خط زیبائی و آخر خط علم و آخر خط مهربانی و...اما «آخر خط» اصلأ یعنی چه؟؟ من که هرگز به آخر خط نرفتهام که بدانم آخر خط یعنی چه؟ مگر مطالب پیش پاافتاده و سادهای مثل آخر خط یک مسیر اتوبوس یا یک مسیر قطار بین شهری یا هواپیمای مسافری و بیش از این تصوری ندارم! پس بهتر است اعتراف کنم من اصلأ نمیدانم آخر خط چیست لذا بجایش عبارت مفهومتری بکار ببرم: «فوق تصور» زیرا که من تصوری از آخر این مطالب که در پی آنها هستم ندارم.
پس همکلام شدن با موجودی که در تمامی صفات فوق تصور است: قدرتمند فوق تصور، دانشمند و عالم فوق تصور، مهربان فوق تصور، زیبای فوق تصور، لذیذ فوق تصور (لذیذ= لذت دهنده!)... در این صورت این مطالب تمامی چیزهائی است که من (و تمامی انسانها که از حداقل عقل سالم برخوردار هستند) شدیدأ به دنبال آنها هستم!! در اینصورت اگر به طرف اینکار بروم یعنی اتفاقی که در فوق آرزوی من است!! یعنی نهایت آرزوهای من است!! بروم. پس در اینصورت اگر در تمام عمرم بصورت 24 ساعت به نماز بپردازم باز هم کم است و باز هم نه تنها ضرری نکردهام بلکه بهترین کار است! پس باید بیش از دائمأ!! به اینکار (نماز) مشغول باشم اما این کار نه تنها توسط هیچ فرد متعالی و بزرگی توصیه نشده بلکه حتی برخی بزرگان در انجام نماز بصورت افراطی نهی کردهاند! در این صورت تناقضی میبینم! بالاخره چکار کنم؟؟
لابد او نمیخواهد من بیش از مدت خاصی با او همکلام باشم! اما چرا؟ مگر او نمیخواهد به من نعمت دهد؟ مگر او خسیس است؟ شاید او نمیتواند به من نعمت دهد؟ البته با کمی تفکر میفهمم او اگر خدا باشد هم میخواهد به من در حداکثر نعمت دهد (زیرا بینهایت مهربان است) و هم میتواند به من در حداکثر نعمت دهد (زیرا بینهایت قادر است) و چون صحبت در مورد خدا است پس او خدا هست و این خصوصیات را دارد.
اما سوال دیگر منظور من از «حداکثر نعمتی که او به من بدهد» یعنی چه؟؟ شاید منظور این است که حداکثر نعمتی که من میخواهم و میتوانم بدست آورم. اما نکته در این است که این {حداکثر خواستن من و حداکثر توانستن من} به نظر میرسد با هم تطابقی ممکن است نداشته باشد!
من اگر در برابر موجودی قرار گیرم که او بتواند به من 20 واحد نعمت خاصی بدهد مسلمأ من همین مقدار را از او میخواهم.در این مثال مقدار خواستن من برابر مقدار دادن اوست. پس {لازمه این تبادل مساوی بودن خواستن و دادن} است. اگر او بتواند 40 واحد بدهد و من فقط همچنان فقط 20 واحد بخواهم خیلی کم عقلی است و هرچقدر که او بتواند بدهد من خواهم خواست.
اما خداوند که میتواند بینهایت به من بدهد البته اگر بینهایت به من بدهد من نیز به خدا تبدیل میشوم اما چون {دو بینهایت جدا} معنی ندارد پس ممکن نیست و باید دو بینهایت یکی باشند. یعنی من به خدا تبدیل شوم اما چون درکش برایم مشکل است به مثالی اندکی کمتر از بینهایت میپردازم. او اگر بتواند اندکی کمتر از بینهایت به من بدهد من مسلمأ آن را خواهم خواست. او هم چون خدا است قطعأ خواهد توانست! حتی این مقدار نعمت دادن او به من هم برایم فوق تصور است! پس چیزی که فوق تصور من باشد چطور ممکن است برای من رخ دهد مگر اینکه در مرحلة اول تصور من به این مقدار برسد بعدأ او بمن این مقدار خواهد داد. پس لازمه این مقدار زیاد نعمت دادن او این است که من قدرت تصورم فزونی یابد. تا چنین افزایشی در تصور من ایجاد نشود من نعمت زیادی از او نخواهم گرفت، چون نمیتوانم بگیرم. پس مسئله در ناتوانی من در گرفتن نعمت از اوست!! و..و... و.. برای افزایش توانائیام در گرفتن نعمت از او باید اول قدرت تصورم را بالا ببرم!
پس باید در ابتدا محدودة تصوراتم را مشخص کنم تا بعد ببینم چطور میتوانم آنها را افزایش دهم. اگر موجودی به من بگوید حداکثر پولی که میخواهی چقدر است؟ من خواهم گفت چند میلیون تومان، نه میلیارد، نه آنقدر که بتوانم یک شرکت بزرگ تاسیس کنم، یک شرکت خیلی خیلی بزرگ و جهانی، نه ... بیشتر از این نمیتوانم تصور کنم. اگر بگوید حداکثر قدرتی که میخواهی بدست آوری چقدر است میگویم رئیس .. وزیر .. رئیس جمهور شوم، نه رئیس جمهور قویترین کشور دنیا، نه رئیس بزرگترین پیمان نظامی جهان. بیش را این تصوری ندارم. اگر بگوید حداکثر لذتی که میخواهی ببری چقدر است اول از همه در محدودة لذت جنسی. میگویم:
· «اکنون که من همسر دارم جرات چنینی تصوری ندارم زیرا دستورالعملهای اخلاقی و قانونی و اجتماعی و وجدانی به من اجازه هیچ تصوری غیر از همین همسری که دارم نمیدهد.»
· اما او (خودم) میگوید: «اینجا که کسی غیر از خودمان کسی نیست و با خیال راحت هرچه میخواهی تصور کن.» او فورأ میگوید: «برای اینکه وجدانت هم را راحت کنم فرض کن تو هنوز با هیچکس ازدواج نکردی. پس در تصور کردن حتی وجدانت هم مزاحمت نمیشود و با خیال راحت تصور کن.»
· آنگاه -با کمی تردید و بعد از اطمینان از اینکه این موضوع فقط بین ما دو نفر که در حقیقت فقط یکنفر هستیم و هیچکس خبردار نمیشود- میگویم: «زیباترین و خوشهیکلترین و سفیدترین (البته در حد جالب، نه زنندهاش) مهربانترین و طالبترین و خواهانترین و علاقمندترین و خندانترین و شادترین و جوانترین و پرتحرکترین و پرانرژیترین دختر جهان که تاکنون متولد شده یا خواهد شد.»
· اما او از من میپرسد: «زیباترین و خوشهیکلترین و سفیدترین و بقیه این {ترینها} یعنی چه مقدار؟ دقیقتر برایم معین کن تا به تو بدهم؟»
· من ناگهان متوجه میشوم: {این مقادیر اصلأ در فوق تصور من است!!!} من اصلأ تصوری از مقدار خاصی زیبائی ندارم زیرا اصلأ واحدی برای اندازهگیری زیبائی و بقیه ندارم.
· او پاسخ میدهد: «آنچه نمیدانی چیست چطور میخواهی و من هرچه بدهم تو ممکن است بتوانی بیش از آن تصور کنی و بخواهی!»
· آنگاه میگویم: «پس چه کنم که بتوانم بیشتر بخواهم؟؟»
· او پاسخ میدهد: «من در مرحلة اول حداکثری که تو بتوانی تصور و درک کنی (زیرا درک = تصور) به تو میدهم در آنصورت پس از مدتی (که آن مدت هم بستگی به شدت خواستن تو است و هرچه بیشتر بخواهی در آنصورت خواهی توانست بیشتر تصور کنی و سپس درک کنی) آنوقت که توانستی بیشتر بخواهی بیشتر از آن به تو میدهم.»
· سپس او ادامه میدهد: «اما اگر من حداکثری که بخواهی فورأ به تو بدهم هم تو به حداکثر استفاده از آن نعمت نخواهی پرداخت و در حقیقت از نعمتی که دادهام استفاده نخواهی کرد (مانند بچهای که به او هواپیمائی بدهند و او بجای حداکثر استفاده فقط چند تکمه و شاسی او را بدون برنامه ونظمی خواهد زد و هواپیما منفجر یا سقوط میکند وخراب میشود) پس تو باید واقعأ و با اصرار جدی و پشتکار بخواهی تا به تو بدهم تا در طی خواستن مکرر علم و توانائی خودت را بالا ببری. ضمنأ اگر هرچه بخواهی فورأ بدهم نظم جهان بهم میخورد.»
· من باز پاسخ خواهم داد «پس چه کنم؟»
· او خواهد گفت: «تو توانائیهای خودت را که البته فقط از طریق افزایش علمت ممکن است، افزایش بده و منتظر نباش در زمان خاصی که فکر میکنی زمانش است بتو بدهم بلکه هر زمان که برایم مشخص شود تو توانائیات را به حد مصرف درست و صحیح آن موضوع افزایش دادهای بتو خواهم داد. پس منتظر زمان خاصی برای دریافت نعمت از من نباش فقط بخواه من در بهترین زمان که بهترین زمان زمانی است که تو بتوانی به بهترنی وجه از آن استفاده کنی بتو خواهم داد. پس فقط به فکر خواستن دائم باش و به فکر اینکه کی به تو خواهد رسید نباش زیرا تا زمانی که میخواهی آن نعمت بطرفت در حال نزدیک شدن است و فقط زمانی این {حرکت نعمت بطرف تو} متوقف خواهد شد که تو نخواهی. هر زمان که تو ناامید شدی و دیگر به خواستن ادامه ندادی آن زمان حرکت آن نعمت بطرفت متوقف خواهد شد. اگر فکر میکنی در طی مدت خاصی باید به آن نعمت برسی اما متوجه میشوی در طی آن مدت نرسید ناشی از این است که نمیدانی فاصلة آن نعمت با تو چقدر است! »
· توجه کن یک راز مهم را بتو گفتم: فقط در صورتی نعمتی بطرفت نمیآید که تو ناامید شوی، و ناامیدی تو از من فقط ناشی از نشناختن تو از من است. اگر کمی شناخت خودت را از من بیشتر کنی از من ناامید نخواهی شد و بیشتر از من خواهی خواست.
· یک راز دیگر هم بتو میگویم: «برای آنکه ضمن دادن نعمت بتو نظم جهان بهم نخورد هم توانائی دارم و میتوانم ضمن دادن نعمتهای مختلفی که میخواهی نظم هم بهم نخورد. بدین گونهها عمل میکنم: 1-دیگران نفهمند و تصور کنند تو فاقد آن نعمت هستی 2- آنان اصلأ از آن نعمت درکی نداشته باشند. مانند پسربچهای که درک جنسی ندارد با مرد بالغی که درک جنسی دارد پس نعمتهائی که دیگران قدرت درکش ندارند بتو میدهم اما قدرت درک آن را به دیگران نمیدهم تا آنان بتو غبطه نخورند. دلیلش هم این است که همانطوریکه تو را دوست دارم بقیه بندگانم هم دوست دارم و نمیخواهم آنان {از داشتن تو و نداشتن خودشان} ناراحت و غمگین شوند و باضافه بین تو و آنان تفرقه بیافتد.»
· احساس میکنم بیش از این قدرت درکی ندارم و در کمال خواستن خودم اجازه میخواهم: «بتوانم مطالبی که فرمودی درک و تجزیه تحلیل کنم.»
|