آیا میتوان به فراتر از «اندیشه» اندیشید؟!
سوال: ما در طی دوران زندگی همیشه چنین آموختیم در محدودة افکار خود به تلاش برای اندیشیدن و تفکر بپردازیم و بدان وسیله مسائل زندگی خود را حل کنیم. یک سوال آیا بشر این توانائی را دارد که به فراتر از اندیشة خود یعنی بالاتر از قدرت تفکر بیاندیشد؟! به نظر سوالی نه تنها غیرعادی بلکه مشخصأ غیرممکنی است! اما اگر ممکن بود چطور؟ مسلمأ اگر مقدور شود قاعدتأ مسائل مهمی از زندگی ما که تاکنون حل نشده باقی مانده است و ما خود را به غیرممکن بودن حل َآنان عادت دادهایم و هیچ تلاشی برای حل آنان بکار نمیبریم، حل خواهد شد.
ما برای هر موضوعی در اندیشههای خود محدودههائی تعیین میکنیم و در آن محدوده تفکر و اندیشه میکنیم یا شاید قدرت تفکر ما چون دارای محدودیت است لذا نمیتوانیم در خارج از آن محدوده تفکر و اندیشهای کنیم. مثلأ برای لذت، شادی، رضایت از زندگی، قدرت، مهربانی، زیبائی، حتی علم محدودههائی داریم (یا وضع کردهایم) که هرگز در خارج از آن محدودهها تفکری نمیکنیم. مثلأ ممکن است برخی از ما محدودة {لذت} را اوج لذت جنسی تصور کند یا فرد دیگری شنیدن موسیقی خاصی همراه با رقص آن را فرض کند یا فردی برای {مهربانی} مادر نمونهای را محدودة مهربانی قرار دهد و خارج از آن قطعأ نمیتواند تصور و درکی داشته باشد.
اما شاید بشر بتواند در خارج از محدودة تفکرات خویش اندیشه کند و تفکری داشته باشد! الز آنجائیکه ما همیشه خود را عادت دادهای در محدودة تفکرات خویش اندیشه کنیم درنتیجخ مطلقأ به خارج از آن محدودة تفکرات خویش هیچ تلاشی برای اندیشیدن نمیکنیم. درحالیکه اگر در خارج لاز این محدوده تلاش کنیم شاید بتوانیم. با توجه به اینکه مسلمأ بخشی از علوم فعلی بشر این مطلب را قبلو دارد که {چون علم بشر محدود است درنتیجه دارای حد و مرز خاصی هست و چون دارای حد و مرز خاصی است قاعدتأ باید در خازج از آن محدوده علم دیگری باشد که لزومی ندارد آن علوم کاملأ متقاوت از این علوم فعلی ما باشد.} هرچند این مطلب قابل تصور است که علوم خارج از محدودة تصور بشر کاملأ با علوم داخل محدوده بشر متفاوت باشد اما دلیلی بر صحت این موضوع وجود ندارد و ما چنین فراگرفتهایم تا چیزی دلیلی برای وجودش نباشد آن را غیرممکن فرض کنیم مگر خلاف آن ثابت شود. از طرف دیگر در همه علوم ما تاکنون چنین دیدهایم علوم دارای حد و مرز بسیار متفاوتی نیستند و همگی به نحوی به یکدیگر متصل شدهاند و مرتبط هستند و فقط با گسترش هر علمی از درون آن علم دیگری ظاهر شد مثلأ از درون علم جراحی، علم بیهوشی ظاهر شد و از درون علم طب داخلی، علم امراض قلبی ظاهر شد، از درون علم میکروبشناسی، علم ویروس شناسی ظاهر شد و... اصولأ تفکر {همه یا هیچ} یا جائی وجود ندارد یا اگر در جائی وجود داشتهاست پس از مدتی با ظهور ارتباطات مختلف بین آن موضوعاتی که قبلأ یا «همه» یا «هیچ» فرض میشد موضوعات متعددی در بین ایندو محدودة {همه و هیچ} بوجود آمد که در حقیقت نقض تفکر {همه یا هیچ} ایجاد شد.
1. همه ...................................................................................................................................................................هیچ
2. همه .......تقریبأ همه .....................................................................................................................تقریبأ هیچ...........هیچ
3. همه . .......تقریبأ همه .....کمتر از تقریبأ همه...............................................بیشتر از تقریبأ هیچ........تقریبأ هیچ..........هیچ
4. . .......تقریبأ همه .....کمتر از تقریبأ همه.... کمی کمتر از تقریبأ همه.......... کمی بیشتر از تقریبأ هیچ.....بیشتر از تقریبأ هیچ........تقریبأ هیچ..........هیچ
پس قاعدتأ در خارج از محدودة تفکر و اندیشة ما علومی هستند (اعم از قدرت، زیبائی، لذت، مهربانی، شادی، اتحاد و...) که تفاوت مهمی با علوم ما ندارند ولی اندکی با علوم ما متفاوت هستند و در آینده بشر بتدریج موفق به کشف آن علوم خواهدشد. مطلبی که اکنون برای هر یک از ما موضوعی بدیهی و قطعی است در آینده (چه دور چه نزدیک) ممکنست برخلاف آن ثابت شود! مثلأ فردیکه من معتقد هستم قطعأ دشمن من است در آینده معلوم شود: خیر، او دوست واقعی من بوده است! همانطوریکه در قبل از زمان گالیله برای بسیاری از مردمان صاف بود زمین قطعی و بدیهی بود اکنون گرد بودنش قطعی و بدیهی است. پس میتوان چنین نتیجه گرفت که هیچ چیز را قطعی و بدیهی ندانیم. همیشه از ظهور مطلبی برخالف فرضیات خودمان تعجب نکنیم. درعوض تعجب را در زمانی بکار ببریم که میخواهیم و تصمیمی از درون ما باشد نه از اثرات محیط بر ما. مثلأ از اتبات اینکه قطبهای کرة زمین سردترین مناطق زمین هستند تعجب نکنیم. درعوض تعجب را جهت کسب لذت بیشتر بکار ببریم. مثلأ وقتی یک غذائی میخوریم که خودمان درست کردهایم (یا همسرمان یا آشپزمان ...) از مزة آن با تعجب کردن بتوانیم میزان لذت بردن خود را افزایش دهیم. یا زمانیکه با همسرمان (یا مشابه) رابطه جنسی برقرار میکنیم از طریق «تعجب کردن از لذتی که میبریم» میزان لذت بردن خود را افزایش دهیم. مسلمأ اگر در استفاده از این روشهای منطبق بر تقویت قدرت تفکر بشر استفاده نکنیم مشکلی که به سراغ برخی از انسانهای فعلی آمده است به سراغ همة ما هم خواهد آمد: «داروهای روانگردان و مواد مخدر» این داروها اکنون بخشی از انسانها را اسیر کرده است. یکی از عوامل مهم این گرایش انسان به این مواد مخرب اثر موقتی و نسبی آنان در {ایجاد میزان بیشتر از معمول لذت} است. تا کنون رهبران جوامع بشری (سیاستمداران، روانشناسان، پزشکان و جامعهشناسان) راه حل موثری برای حل این مشکل پیدا نکردهاند. علت این شکست بعلت قبول این فرض است که میزان افزایش لذت موضوعی است که (چون مبهم است و بشر کنونی اطلاعات محدودی از آن دارد) دو حالت برای آن میتوان تصور کرد:
· {ایجاد میزان بیشتر از معمول لذت} حقیقت ندارد و چون هرگاه بشر کنونی موضوعی را غیرحقیقی فرض کند درحالیکه علائمی برخلاف آن فرضیه باشد فورأ علت آن علائم را تلقین بر بشر تصور میکند.
· حقیقت دارد اما طبق علم فعلی بشر تنها راههای ممکن برای بدست آوردن آن همراه با مخاطرات شدیدی (اعتیاد به مواد مخدر) است لذا چون با اصل وجود بشر منافات دارد مطلقأ ارزش پیگیری و بررسی بیشتر ندارد.
حالت اول بر مبنی تفکرات قدیمی محدود دانستن قدرت علم بشر و نیز احساس نیاز بشر به موضوعاتی که خداوند به برآورده کردن آن نیازها بیتقاوت است و فقط راه حل «محدود کردن و منوط کردن آن به عالم آخرت» را ارائه میدهد استوار است. پس مردود بودن آن مشخص است. اما حالت دوم نکتهای مورد توجه قرار نگرفته است همانند عدم توانائی انسان قرنهای قبلی در پرواز کردن بوده و ناتوانی بشر در حل مسئلهای دلیل متوقف کردن مطالعات در آن زمینه نیست بلکه فقط دلیل این میتواند باشد که مسیر اصلی مطالعات قبلی ایراد مشترک و مشابهای داشتند لذا باید در مسیر مطالعات تجدید نظر کرد و از مسیر دیگری مطالعه را ادامه داد. بعبارت واضحتر این نیاز بشر کنونی را نه از طریق مواد مخدر و روانگردان یا هر داروی دیگر بلکه از طرق دیگری باید پیگیری کرد مثلأ در اینجا از طریق {تقویت تفکر} ممکن است.
«شک» با ضعف یا قدرت مرتبط است؟
سوال: انسان بچه دلیلی در بسیاری از کارها شک نمیکند و در صحت انجام کارش مطمئن است درحالیکه میداند او (انسان) جایزالخطا است؟ در این سوال مسئله مهمی نهفته است!
شاید علت این اطمینان نسبی بشر در بسیاری مواقع بدین علت است که وقتی انسان شک میکند در اکثر مواقع بلافاصله پس از آن شک، اضطراب از آن شک بوجود میآید. انسان هم برای دوری از اضطراب از شک کردن خود منصرف میگردد! علت اضطراب حاصله بدین علت است که در مقابل سوالی که بازهم بلافاصله پس از آن اضطراب به منظور رفع اضطراب ایجاد میگردد بدین سوال که «پس راه حل چیست؟» پاسخی آماده ندارد و انسان معمولی در یافتن جواب عجله دارد و قدرت صبر ندارد. اما انسان متفکر قدرت صبر دارد. "والعصر. ان الانسان لفی الخسر الا الذین آمنو و عملوا الصالحات و التواصوا به الحق و و التواصوا به الصبر. شگفتانگیز است خداوند در قرآن فرموده است {انسان در تمامی دورانها و اعصار در ضرر هنگفتی است مگر کسانیکه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و همدیگر را به حق و صبر توصیه کردند} مسلمأ کسی میتواند در مسیر حق بردارد که ابتدا حق را بشناسد و فقط علم میتواند چراغی باشد که انسان بدان وسیله بتواند حق را بشناسد. پس از شناختن حق از «صبر و پایداری» در عمل به حق باید استفاده کند و قاعدتأ اگر از صبر استفاده نکند نخواهد توانست حق را به عمل آورد.
ما در مورد صحت انجام کاری طبق آموزشهائی که دیدهایم معیار مثلأ 5 بار بررسی کار را ملاک قرار داده و کافی بدانیم و بیش از آن 5بار را غیرضروری بدانیم. ممکن است بدین علت باشد که {عادت به این میزان} بررسی کردهایم یا یکی از عادات جدید ما آمار است که آمار میگوید میزان خطا در این موارد را ناچیز و قابل گذشت حساب میکند و ما چون آمار را قبول داریم طبق راهنمائی آمار بیش از آن مقداری که توصیه کرده است کاری را انجام نمیدهیم. درنتیجه بیش از مقدار خاصی در کاری شک نمیکنیم و شک بیش از آن مقدار را مخالف عقل حساب میکنیم. نکته در این است که ما فکر میکنیم اگر ما بیش از این مقدار شک کنیم چون برخلاف عقل عمل کردهایم فقط یک نتیجهگیری خطرناک به ذهن ما خطور میکند که ما فاقد عقل کافی هستیم و این فکر کاملأ برخلاف تمایل ما به احساس امنیت است. مسلمأ هر انسانی اگر تصورکند که فاقد عقل کافی است به شدت مضطرب و نگران میشود (همان عاملی که در برخی انواع بیماران روانی سبب میگردد که فرد خود را سالم و عاقل حساب کند و از مراجعه به روانپزشک پرهیز کند) پس ما انسانهای معمولی سعی میکنیم حتیالمقدور شک نکنیم تا احساس امنیت ما حفظ گردد. انسانهای متفکر قطعأ اینگونه نیستند. نکته در این است که اگر انسانهائی بتوانند به گونة دیگری احساس امنیت خود را حفظ کنند مسلمأ براحتی بخود اجازه میدهند به هر چیزی شک کنند!
آیا راهی وجود دارد انسان بدون تصور داشتن عقل کافی برای ادامه یک زندگی معمولی (طبق معیار خودش) احساس امنیت کند؟
ظاهرأ چون نه تنها انسان بلکه هر موجود زندهای برای ادامه حیات، قطعأ نیازمند قدرت تصمیمگیری کافی در مورد تامین ادامة شرایط زندگی خود است. ما این قدرت را عقل مینامیم. پس احساس امنیت بدون عقل (کافی طبق معیار خودش) ممکن نیست مگر اینکه عقل دیگری در خارج وجود انسان در دسترس باشد! {عقل قابل اعتمادی در خارج وجود انسان} بنظر عبارت بیمعنی میرسد اما مثال آن در طفولیت میتوان ببینیم که طفل مادر خود را بعنوان «عقل قابل اعتماد و خارج از وجود خود» قبول دارد. پس شاید چنین چیزی در انسان بالغ هم ممکن باشد. شاید این {عقل قابل اعتماد و خارج از وجود خود} را بتوان در وجود خداوند دید؟ اما تفاوت مهم در این است که طفل مادر خود را دیده است اما انسان بالغ چون خداوند را نمیتواند ببیند این عقل قابل اعتماد خارج را بسادگی نمیتواند بپذیرد. اما انسان باید فراموش نکند او دیگر طفل نیست که حتمأ باید هر چیزی را ببیند تا به وجود آن مطمئن گردد بلکه بسیاری از واقعیتها را که قابل دیدن نیست بطور قطعی و حتمی قبول دارد پس باید بتواند و میتواند این عقل مطمئن و خارج از وجودش راقبول کند و طبق تعریف خداوند میتواند قبول کند که آن عقل قطعأ از او برتر است.
نتیجه مهم این طرز تفکر انسان (که مطمئنأ ارتباطی به عقیدة مذهبی میتواند نداشته باشد بلکه از اصول تفکر ناشی میگردد) افزایش قدرت انسانهائی است که بدین گونه اندیشیدن را برمیگزینند و بر پایه تفکرات قدیمی و سنتی ادامه تفکر نمیدهند. انسانهائی که بعلت داشتن عقل برتر در خارج وجودشان که خطاپذیر نیست و قابل آسیب دیدن نمیباشد و بیش از عقل خود انسان قابل اعتماد است، از خطا کردن خود نمیترسند و مضطرب نمیگردند و به آسودگی در هر چیزی بخود اجازه شک کردن میدهند بدین هدف که شاید با شک جدیدی به حقیقتی جدید دست یابند و به معبود خود نزدیکتر شوند. این انسانها عملأ بعلت چنین روش اندیشیدنشان میزان خطایشان کمتر میگردد زیرا هر کار خودشان را بیشتر ارزیابی و بررسی میکنند، چون میتوانند بهر کار خود شک کنند.
نکته جالب در این است که بر خلاف تصور قدیمی بشر مبنی بر اینکه زندگی بر اساس شک باعث احساس ناامنی میگردد در اینجا متوجه شدیم که اتفاقأ برعکس است و زندگی با شک میتواند حتی با احساس امنیت بیشتری هم همراه باشد زیرا که چنین انسانهائی به عقل خود وابستگی 100٪ نداشته و به عقل برتری که مطلق و خطاناپذیر و قابل اعتماد است متکی میشوند.
چون ما انسان هستیم و جایزالخطا (نه خداوند که علم مطلق داشته باشیم) پس باید در همه چیز شک کنیم و به این شک خود اهمیت دهیم ولی نباید شک را با اضطراب همراه کنیم بلکه شک را با «وظیفة انسانی که همیشه بیاد دارد ممکنست اشتباه کند» همراه کنیم.
|