چرا در عرصه سیاست نوابغ حضور نداشتند؟!
سوال: نوابغ در سیاست!
شاید اگر نوابغ را به 2 دسته نوابغ معمولی و نوابغ پیشرفته تقسیم بندی کنیم متوجه میشویم نوابغ معمولی در عرصه سیاست حضور داشتند اما به خوشنامی حضور نداشتند مانند هیتلر، چنگیز، چرچیل، نیکسون، ......... و نوابغ پیشرفته تقریبأ حضوری نداشتند.
در پاسخ به این سوال جوابی که به ذهن میرسد شاید این باشد که نبوغ قدرت بیش از حد معمول و غیرمتعارف به انسان میدهد. سیاست هم همینطور. نکته در اینست که قدرت ایندو در 2 محدوده جدا از هم میباشند و تکراری و مشابه نمیباشد و جمع ایندو با یکدیگر اضافه میگردد.
پس اگر فردی دارای هر دو ایندو خصوصیت باشد به قدرت عجیب و فزاینده ای دست میابد که شاید باور نکردنی باشد و قدرت در این حد زیاد باعث وحشت انسان میگردد و انسان از این قدرت تقریبأ بیحد ترسیده و از در اختیار کردن آن وحشت کرده و از آن خودداری میکند مانند انسانی که به او بگویند به تو قدرتی میدهیم که کره زمین را بتوانی منهدم کنی مثلأ تمام بمبهای اتمی و نوترونی و.. تمام ارتشهای کشورها را در اختیار تو قرار میدهیم که با فشردن فقط یک تکمه بتوانی تمام آنها را فعال کنی!. این انسان از این فکر وحشت کرده اگر لحظه ای دچار این اشتباه گردد و آن تکمه را بفشرد باعث قتل تمام انسانهای کره زمین میگردد!!! خطائی که تحت هیچ شرایطی قابل گذشت نیست و حتی اگر خود خداوند هم تعهد کند که «من تو را میبخشم چون عمدی نبوده» اما خود انسان هرگز خود را نمیبخشد. بطوریکه حتی خودکشی در نتیجه چنین خطائی هم فایده ای نمیکند تا انسان از این فکر که «چرا من تمام انسانها را کشتم؟» خلاص گردد. در نتیجه انسان از این همه قدرت دوری میکند. پس میتوان انسانهای نابغه را به 3 گروه تقسیم کرد
1. فرد نابغه اگر در حد نبوغ کم تا متوسط باشد مانند هیتلر، چنگیز، چرچیل، نیکسون پس رسیدن به قدرت بسیار زیاد، امکان کنترل خود را در حد قبل از دست میدهد و از این قدرت برخلاف عرف معمول و نه در مسیر تکامل بشریت قدم برمیدارد.
2. اگر نابغه در حد نبوغ متوسط تا زیاد باشد بعلت ترس از قدرت زیاد، از آن دوری میکند بدین ترتیب که باید از یکی از ایندو قدرت خود را محروم کند و چون خود را از قدرت نبوغ نمیتواند محروم کند پس تنها راه اینست که از سیاست دوری کند مبادا به قدرت بیحدی برسد و سبب تخریب بشریت گردد. به همین دلیل نوابغی مانند اينشتين، لئوناردو داوينچي، توماس اديسون، يوهان سباستين باخ، مندل، مورس، ديويد بوهم، نيلز بوهر هرگز وارد عرصه سیاست نشدند.
3. تنها نوابغی که در حد بالا بودند چنین جراتی را داشتند که وارد عرصه سیاست گردند و این مقام بالا تنها بدین علت میتواند باشد که فرد با دنیای بالا در ارتباط شدید و تنگاتنگ باشد که از کمک آن دنیا مطمئن باشند. این افراد فوق العاده معدود بوده اند. در این گروه (افراد آنقدر معدود هستند که نام آنها را حتی «گروه» نمیتوان نهاد) تنها شاید میتوان از پیامبر اسلام و حضرت علی (ع) امام حسن و حسین نام برد.
· افراد نابغه که عملأ مخصوصأ در دوران اخیر که علم قدرت است نه قدرت فیزیکی تغییر جدیدی که در این حیطه رخ داده است اینست که افردی که علم دارند (تحصل کرده ها) معمولأ عادت به شجاعت ندارند زیرا معمولأ افرادی بطرف علم آموزی تمایل پیدا میکنند که معمولأ در رفتارهای معمولی و روزمره خود قدرت بالای فیزیکی ندارند لذا عادت به شجاعت در آنها متداول نیست. معمولأ افرادی که به شجاعت و ریسک کردن عادت دارند به کارهائی که زود به نتیجه میرسند (مشاغل معمولی رجوع میکنند) اما اگر فردی از گروه افراد تحصیل کرده بنا به دلائلی مانند تعهد مذهبی یا آموزشهای خانوادگی به شجاعت و ریسک کردن عادت در خود ایجاد کند یا به این روش زندگی اهمیت بدهند قطعأ در حیطه کسب قدرت و پیشرفت زندگی خود و اطرافیانشان موثر هستند. اما اگر این افراد به اتحاد و همبستگی سایر انسانها و تاثیر این نحوه عملکرد و تفکر آگاه نباشند پس از مدتی به علت جلو افتادن از بقیه انسانها و حسادت سایرین دچار کاهش سرعت میشوند. در این مرحله این افراد لازم است به اهمیت دادن به مسئله ایجاد اتحاد خود با سایر انسانها توجه ویژه ای بدهند. نکته بعدی بعلت امکان انجام دادن کارهای بیشتر از معمول این افراد درنتیجه کارهای بیشتری به این افراد رجوع میگردد. رجوع بیشتر کار به این افراد همزمان با حسادت برخی افراد سبب القاء خستگی و نارضایتی از زندگی و کارها در این افراد رخ میدهد. در حالیکه والا مقام بودن کار و تاثیر آن بر سعادت خود و سایر انسانها که نماینده نگرش صحیح به زندگی مخصوصأ کار است و کاملأ برخلاف القائات افکار منفی است میتواند به این افراد در جلوگیری از القاء افکار منفی مانند خستگی و نارضایتی از کار، کمک بزرگی بکند و درنتیجه تداوم این روش و پیشرفت در زندگی را تضمین کند.
ترس
سوال: چرا باید ترسید؟
در حالیکه اسوه قدرت حضرت علی (ع) فرموده است «بزرگترین گناه ترس است. اگر از کاری بدون دلیل واضحی ترسیدید بیمحابا بطرفش بروید آنگاه خواهید دید ترسی که داشتید از شما فرار کرد!»
آیا باید ترسید؟ یا باید از {ترس} ترسید؟ آیا ترس سبب چه تاثیری در زندگی بشر میشود؟ اگر ترس نبود چه تغییری زندگی بشر میکرد؟ ترس عاملی برای حل مسئله است. اگر ترس نبود بشر به حل مسائل خود اقدام نمیکرد. به همین دلیل انسانهائی که در مواجه با مسائل زندگی خود در ابتدا دچار ترس میشوند اما بجای حل مسئله خود سعی میکنند آن ترس را از بین ببرند بدون آنکه به حل مسئله اقدام کنند در زندگی دچار خسارت و ضرر میشوند. اما انسانهائی که در مواجه با مسائل زندگی خود به فکر از بین بردم ترس نمیافتند بلکه به فکر حل مسئله هستند و در مدت زمانیکه هنوز موفق به حل مسئله نشدهاند به فکر از بین بردن ترس نیستند بلکه همگام با ترس حرکت میکنند تا ترس آنان را کمک کند تا به حل مسئله زندگی خود اقدام کنند و از حل مسئله زندگی غافل نشوند موفقترند. پس نباید از ترس ترسید بلکه باید از ترس متشکر و ممنون بود که ما را در حل مسائل زندگیمان کمک میکند و ما را تنها نمیگذارد. مثالی بزنیم مسئله بهتر مفهوم میشود. فرض کنیم ما با اتومبیل در حال رانندگی هستیم و مسافری را در راه هم سوار میکنیم. او میگوید قبلأ این مسیر را رفته است و در جائی که جاده خصوصیت خاصی دارد، کمی بعد از آن درهای وجود دارد که متاسفانه علامت راهنمائی هم افتاده است. آیا از مطلع شدن این خطر خوشحال میشوید یا ناراحت؟ آیا آرزو میکردید آن مسافر را سوار نمیکردید که گفته های او را نمیشنیدید و مطلع نمیشدید؟ آیا تصمیم میگیرید آن مسافر را به جرم گفتن موضوعاتی که برایتان ناخوشایند است از ماشین پیاده میکنید؟ یا از خبر مهمی که به شما گفته است بسیار متشکر میشوید؟ پس ترس عامل نگهبان و کمک کنندة ماست و نباید از ترس ناراضی بود و نباید سعی کرد تا حل نشدن مسئله از ترس فرار کرد.
|