انسانهائی که برای حفظ شادی خود به فرزند نیاز دارند
چرا ما انسانهای قرن حاضر (و قرنهای قبل) برای حفظ شادی و لذت از زندگی خود به فرزند نیاز داریم؟ چرا ما نمیتوانیم بدون فرزند شاد باشیم؟ فرزند چه به انسان میدهد که انسان نمیتواند از جای دیگری بدست آورد؟ اگر انسان در شرایطی قرار گیرد که به فرزند نیاز نداشته باشد یا حتی برایش مضر باشد چرا برای حفظ شادی و لذت از زندگی همچنان مجبور است به فرزند داشتن رجوع کند؟ آیا انسانهای قرنهای بعد همچنین خواهند بود یا آنان برای لذت از زندگی و حفظ شادی خود دیگر به فرزند نیاز نخواهند داشت؟ چه چیزی در فرزند وجود دارد که در دیگر قسمتهای زندگی بشر وجود ندارد یا آن را از جای دیگر نمیتواند تامین کند ؟ با توجه به اینکه کاملأ بدیهی است که ممکن است بشر در شرایطی قرار گیرد که به فرزند نیاز نداشته باشد یا حتی برایش مضر باشد، اگر بشر بگونهای خلق شده است که نتواند این نیازش را از جای دیگری بطور کاملأ مؤثری در مقایسه با فرزند (یا حتی بیشتر و مؤثرتری) بدست آورد (مثلأ بشر بدون آب، غذا، خواب، امنیت و ... نمیتواند زندگی کند) آیا وابسته بودن بشر به فرزند در حالیکه در برخی شرایطی که هم نادر نیست فرزند برایش نه مفید بلکه حتی مضر ممکن است باشد، ظلم خداوند به بشر نیست؟ چرا بشر در این مورد ناتوان است؟
اگر به خصوصات مهم فرزند توجه کنیم متوجه میشویم که فرزند برای بشر:
· شادی،
· هیجان،
· امید به آیندة محتملأ درخشان،
· عشق=دوست داشتن، عشقی که
1. بدون هیچ چشمداشتی است،
2. عشقی که میتوان مطمئن بود هرگز از بین نمیرود، دوست داشتنی که حتی اگر معشوق به عاشق پشت کند عاشق این قدرت را دارد همچنان به او عشق بورزد! (در سایر عشقهای موجود اگر معشوق به عاشق پشت کند و رهایش کند عاشق دیگر نمیتواند به عشقورزی خود ادامه دهد و مجبور از از عشق خود چشم بردارد، عشق قطع میشود!)
3. عشقی که بشر مطمئن است گذشت زمان تاثیری در آن ندارد و معشوق هرگز با پیر شدن اثری بر عشق ندارد (یا معشوق پیر نمیشود یا اگر هم پیر شود در اصل عشق بیاثر است).
اکنون سوال در این است آیا انسانهای آینده این توان را خواهند داشت این نعمتهای الهی را بدون وابستگی به فرزند داشته باشند؟ از آنجائی که بشر اجبارأ بسوی خداوند حرکت میکند و خداوند هم از خصوصیاتش (صمد) بینیازی است، لذا بشر هم خواهد توانست به این بینیازی برسد و بتواند این نعمتهای الهی را بدون وابستگی به فرزند بدست آورد.
پس انسانهای آینده این توان را خواهند داشت که همسری داشته باشند که در عشق با او بتوانند تمام فوائد فرزند را داشت باشد باضافه اینکه 1)با همسر میتوان عشقبازی کرد (برخلاف فرزند) 2) فرزند اجبارأ روزی والدین را باید ترک کند ولی همسر اینگونه نیست . پس ما برای رسیدن زودتر به آینده باید این وابستگی خود به فرزند را از بین ببریم. بدیهی است منظور این نیست که فرزند داشتن ننگ یا بیتوجهی به آرمانهای متعالی یا نقطعة ضعف یا ... است، بلکه نباید بشر برای زندگی سعادتمندانه به «فرزند داشتن» وابسته باشد.
من فرزندم را دوست دارم پس من آدم خوبی (تاحدی) هستم.
من مانند هر انسان متمدن دیگر چون فرزندم را دوست دارم پس نبودن نتیجه میگیرم من آدم خوبی هستم، هرچند این موضوع به تنهائی دلیل آدم خوبی نبودن نیست و مسلمأ باید معیارها و عملکردهای دیگری داشته باشم تا خودم را آدم خوبی احساس کنم و از خودم رضایت بدست آورم. مثلأ به فقرا کمک کنم نماز بخوانم و کارهای دیگری که به من آموختهاند کار خوب است. اما در مورد خود مسئلة {دوست داشتن فرزندم} اکنون ناگهان بیاد آوردم که علاوه بر من نه تنها تمامی انسانها بلکه تمامی حیوانات حتی حیوانات بسیار پست مانند حیوانات حشرات و .. هم فرزندشان را دوست دارند پس موضوع «دوست داشتن فرزندم» اصلأ مزیت و افتخاری برای من نیست! در حقیقت این موضوع فقط ثابت میکند {من از حیوانات پستتر نیستم}! خیلی عجیب است پس از سالها درس خواندن و زندگی شهرنشینی و علاوه بر تحصیل علوم متداول زمان در حد دانشگاهی به فراگیری علوم انسانی مانند علوم مذهبی و روانشناسی و اخلاق تازه به جائی رسیدهام که متوجه شدم: فقط {من از حیوانات پستتر نیستم}!!! وای این مطلب که بسیار شرمآور و وحشتناک است!! خدا را شکر که بجز خودم کسی این مطالب را نشنیده است تا آبروی من بریزد.
خوب بجای ادامه ترسیدن، کارم را بررسی کنم ببینم چه اشتباهی کردهام؟ دوست داشتن فرزند که احساسی است هر موجود زندهای برای ادامه وجود نسل خودش دارای این احساس است و داشتن این احساس نتیجه هیچ تکامل اخلاقی ( و حتی اگر به اخلاق هم معتقد نباشیم بلکه تکامل فکری را ملاک قرار دهیم) فکری هم نیست. فقط داشتن احساس علاقه به فرزند دلیل داشتن یک احساس ذاتی عادی و بدون عارضه است. پس چرا من قبلأ از «افرادیکه به فرزند خود علاقه ندارند» بسیار متنفر بودم؟ حتمأ به این دلیل که آن افراد دارای یک احساس ذاتی طبیعی و عادی نیستند و در حقیقت بیماری باید تصور کنیم. مثل این که من اگر از بیماری سرماخوردگی (که بیماری عفونی ویروسی است و عمدتأ در دستگاه تنفسی رخ میدهد) پرهیز و اجتناب کنم؟ پرهیز از این بیماری سرماخوردگی که مسئلة مهمی نیست و هر موجودی از بیمار شدن خود دوری میکند. {علاقه به فرزند} هم مثل همین موضوع است و یک رفتار عادی و کاملأ طبیعی است و وظیفه من نه تنها به عنوان یک انسان بلکه به عنوان فقط یک موجود زنده علاقه داشتن به فرزندم است و کاملأ عادی است. اما عادی بودن یک شرایط دلیل بر ایدهآل بودن و ارجح بودن آن نمیشود. من از داشتن یک احساس عادی به ادامه نسل خودم (دوست داشتن فرزند) فقط باید متوجه شوم که دارای یک احساس عادی هستم نه چیز بیشتری! پس چرا من از داشتن چنین احساس طبیعی و عادی، احساس افتخار و تکامل معنوی و فکری میکردم؟؟ اینکه افتخاری ندارد؟
شاید موضوع چیز دیگری است. با کمی بیشتر اندیشیدن در این موضوع متوجه میشوم که دلائل دیگری هم برای علاقه به فرزندم وجود دارد:
- فرزندم میتواند خصوصأ در سنین پیری و کهولت کمک مهمی برایم باشد زیرا:
1. او را از سنین طفولیت یعنی از زمانیکه شدیدأ ناتوان بود عمدتأ با کمک شدید من و همسرم بزرگ شد.
2. کمک من در تمامی جنبههای زندگی او بوده است اعم از جنبههای مادی و معنوی.
3. او بعلت سالها زندگی کردن با من به من شدیدأ عادت کرده است و توانائی دوری از من برایش بسیار مشکل است و تا شدیدأ مجبور نشود نخواهد قبول کند که از من دور شود.
4. او در جامعهای بزرگ شده که از ابتدای عمر به او همگی آموختند که به والدینش مهربانی و کمک کند آنهم با احترام عمیق. حتی اگر متوجه شد کار من خلاف آموزشهای قبلی اوست با احترام کامل و شدید خطای مرا به من اطلاع دهد و تا حد امکان سعی کند خطای مرا تحمل کند و حتی به من گوشزد نکند مگر واقعأ مجبور شود. جالبتر اینکه این آموزشها نه تنها در جامعه خودم بلکه در تمامی جوامع بشری (نه تنها در قرن حاضر بلکه از ابتدای خلقت بشر) آنهم بدون استثنا صدق میکند، درنتیجه اگر او بخواهد کاری برخلاف این آموزشها کند کاملأ و شدیدأ احساس میکند او از محدوده و جرگه انسانیت خارج شده است.
پس بدین ترتیب یک متحد دائمی و مطمئن (خصوصأ در زمانیکه پیر و ناتوان میشوم که بیشتر به آن نیاز دارم) خواهم داشت.
- در زمان حاضر هم او باعث شادی من میشود زیرا رفتار شیرینی دارد و در جهت خلاف علائق من رفتار و گفتاری ندارد زیرا او را بدینگونه بزرگ کردهام بعلاوه اگر کاری برخلاف خواستههای من کند مطمئن هستم عمدی نیست بلکه از روی ناتوانی او در انجام خواستههای من است.
- فایدة دیگری هم دارد چون او را آموزش میدهم و بزرگ میکنم احساس میکنم من یک موجود دیگری بوجود میآورم و او را به تکامل نزدیک میکنم و این {احساس رضایت در من، احساس انجام کار خوب و خوب بودن خودم} ایجاد میکند.
پس فرزند 3 فایدة مهم فوقالذکر برایم دارد و این دلائل نگهداری فرزند برایم است نه دلائل اخلاقی و معنوی!!
اما یک نکته مهم: «اگر من بخواهم این دلائل را در حضور سایر انسانها براحتی بگویم به شدت آبرویم میرود زیرا احساس امنیت معنوی من و ارزشی که برای خودم به عنوان انسان شهرنشین و برتر از سایر موجودات خصوصأ انسانهای قدیمی و غیرمتمدن قایل بودم به شدت تخریب میشود. پس چکار کنم؟ همان کاری که تاکنون میکردم! آری تاکنون فرزندپروری را بعنوان یک فریضة اخلاقی و ارزش انسانی وانمود میکنم تا احساس ارزش معنوی من تخریب نشود و بتوانم به ادامه داشتن این احساس و طرز تفکرم ادامه دهم. خوشبختانه همین احساس در سایر انسانها وجود دارد و آنها هم همین روش اندیشه را قبول کردهاند و آنها هم برای اینکه من آنان را بخاطر این طرز تفکر مسخره نکنم خودشان همین طرز تفکر مرا قبول کردهاند. درحقیقت من و بقیه انسانها به توافقی ناپیدا (و پنهان) برای حفظ آبروی خودمان دست یافتهایم. توافقی که همه باهم دست یافتهایم که هر یک دیگری را نه تنها به این دلیل مسخره نکند بلکه چون حتی یادآوری این حقیقت باعث میشود هر کدام از ما انسانها در مقابل وجدان خودمان شرمنده شویم لذا همگی به شدت سعی کنیم این حقیقت را پنهان کنیم و حتی بطور متناوب هریک دیگری را بخاطر این طرز تفکر {ارزش بچهداری} تحسین کنیم و آن را ثواب فرض کنیم تا خیالمان راحت باشد که این طرز تفکرمان ادامه پیدا خواهد کرد.»
اما یک موضوعی به ذهنم رسید: اگر همه انسانها اشتباه کنند اشتباه به صحیح تبدیل خواهد شد؟
شاید! ولی این احتمال خیلی کم است! آنقدر کم که اصلأ نمیتوان به این احتمال دل بست. اگر همة انسانها اشتباهی کنند شاید هرگز {اشتباه به صحیح} تبدیل نشود! کاملأ بیاد دارم اشتباهات متعددی در جوامع قدیمی متداول بود و همه دائمأ به اشتباهی مرتکب میشدند ولی هرگز اشتباه به صحیح تبدیل نشد!
بشر اولیه با خشم و زور خواستههایش را اجرا میکرد اما بلاخره متوجه شد صلح دائمیتر و قویتر است. انسانهای قدیمی دیگری بهداشت را در جنبههای مختلفی رعایت نمیکردند و به همین دلیل بیماریها متعددی در آن جوامع حاکم بود. همینطور مثالهای دیگر.
پس شاید بهتر باشد این احتمال را بیشتر بررسی کنم که اگر این طرز تفکر {احترام به بچهداری} اشتباه باشد چه طرز تفکری صحیح است؟ هرچند بشر امروزی به داشتن فرزند نیازمند است اما شاید بتوان این نیاز را مرتفع کرد!
اول از همه باید ببینم چطور میتوان بشر را از فرزند داشتن «بینیاز» کرد؟ آن 3 دلیل اصلی نیاز بشر به فرزند را چطور میتوان به روشهای دیگری مرتفع کرد؟
اول از همه : کمک مهم (خصوصأ در سنین پیری و کهولت) اگر بشر در سنین جوانی به حفظ بهداشت جسمی خود عمل کند قاعدتأ تا زمان مرگ نیازمندکمک فرد دیگری نخواهد بود. بهداشت را از جنبههای مختلف اعم از قدرت بدنی که با ورزش میتوان حفظ کرد و حفظ زیبائی ظاهر که با روشهای بهداشت پوست صورت خصوصأ پرهیز از اثرات مضر آفتاب که نیازمند تغییر عادتهای خود در بیاهمیتی در حضور یافتن در برابر آفتاب است.
سپس بهداشت فکری است: نیاز دائم بشر به داشتن و زندگی در شادی را میتوان با تغییر روشهای تفکر فعلی که برمبنی سوءظن به سایر انسانها است مگر خلاف آن سوءظن ثابت شود، است. ما چنین عادت کردهایم اگر در مورد انسان دیگری میاندیشیم فرض را بر این بگذاریم که او ضد ما است مگر خلاف آن ثابت شود و برای این اثبات وسواس خاصی هم بکار میبریم: 1- از وابستگان نسبی من باشد یا سببی. 2- قوانین کشوری ضامن (نسبی) خلاف نکردن او باشد مثلأ او پلیس باشد یا قاضی باشد یا پزشک یا معلم باشد. شدت این قوانین کشوری هم مهم است مثلأ من به پلیس کشور خودم ارزش بیشتری قائل هستم تا پلیس کشور دیگری (مگر استثنائات سیاسی مطرح باشد) 3-قدرت فیزیکی من در حد واضحأ بیشتری از انسان باشد (چه بدنی چه کلامی چه مالی چه...) از دیگر طرز تفکرات سنتی ما بیاهمیتی به علمآموزی است. ما اینکونه پرورش یافتهایم که دلائل نیاز مالی اساس لزوم ما به فراگیری علم است و سایر دلائل ظاهری و برای کلاه بر سر وجدان گذاشتن است. پیشرفت علم، عمل به دستورات خداوند، وظیفة یک شهروند تحصیلکرده، رضایت خاطر و.. همگی دلائلی است که فقط در حضور سایر انسانها باید صحبت کنم بکار من میآید و در تنهائی یا در حضور با انسانی که با او راحت هستم دلیلی نخواهد شد. در حالیکه اگر خودمان را عادت دهیم دائمأ به کسب علم و بکار بردن آن برای ترقی جامعه عمل کنیم و این عادت را اساس زندگی خود قرار دهیم لذتی که کسب علم و حل مسائل جامعه در ما ایجاد میکند آنچنان شادی و هیجان در ما ایجاد میکند که شاید حتی از {لذت جنسی در جوانی} هم پیشی بگیرد.
عدم تغییر عادتهای خود یا سرعت بسیار آهسته در تغییر عادات خود از دیگر روشهای فعلی است که از اصول ضدبهداشت فکری است. ما اینچنین خود را عادت دادهایم تا مجبور نشویم عادات خود را تغییر نمیدهیم و صرف مفید بودن دلیل تغییر عادت ما نیست! در حالیکه علم با سرعت واضحأ بیشتری در حال ترقی و پیشرفت است اما ما سرعتمان واضحأ کمتر از علم است. علت چیست؟دیگران چه فکر میکنند؟ این سوالی است که عامل اساسی ما در حفظ عادات خودمان و اهمیت ندادن و فکر نکردن به انچه که به نفع ما است. اگر من یک فرد مذهبی سنتی اسلامی هستم و در جامعة من حجاب سنتی عرف است من هرگز نه تنها حاضر نمیشوم آن را رها کنم بلکه حتی حاضر نیستم در این مورد فکر کنم! حتی اگر قرآن هم در خصائص افراد مومن بگوید: "الذین یسمعون القول و یتبعون الاحسنه" بلکه ملاک عرف است نه تعقل. حتی اگر قرآن بگوید (با تعجب از ما بپرسد): "آیا تعقل نمیکنید!!" یا اگر برعکس در جامعهای باشم که حجاب غربی متداول باشد من هم در این موضوع که آیا این حجاب صحیح است یا نه هیچ فکر نمیکنم و اگر کسی دلائل واضحی بیاورد که حجاب سنتی اسلامی برتر و مفیدتر برای اتحاد و سلامت فکری جامعه است نه تنها عمل نمیکنم بلکه حتی حاضر به گوش دادن به دلائلش نیستم و با گفتن: «اینها همه تحجر و تفکرات قدیمی است و ما مدرن هستیم.» مانع شنیدن صحبتهای او میشوم. عملأ ما فقط وقتی حاضر به تغییر عادات خود (و تشویق سایرین به آن تغییر) هستیم که اولأ در همان رشتة علمی مشغول به کار باشیم و به همین دلیل خود را موظف به رعایت تازههای علمی بدانیم. در غیر این صورت منتظر هستیم تا مسئولین ما را مجبور به تغییر کنند.
امنیت در زندگی خصوصأ در زمان نیاز بیشتر مانند سنین کهولت و موارد اضطراری عامل مهم دیگری است که ما را به فرزند داشتن مجبور میکند. اتفاقأ ما معمولأ فرض میکنیم این فقط وظیفه دولتها است و سایرین مسئولیتی بجز دادن مالیات ندارند. هرچند وظیفة دولتها در درجه اول است اما تمام انسانها مسئول این حفظ امنیت تمامی انسانها هستند. اگر امنیت (مالی جانی فکری و..) انسانها تثبیت شود تمایل بشر به داشتن فرزند به شدت کاهش خواهد یافت. یکی از عوامل مهم امنیت نتیجهگیری غلط یا ضعیف در مقایسه خود با دیگر انسانها و احساس نیاز دائم به امنیت بیشتر است. این احساس را بیشتر خواستن بدون نیاز باید متفاوت بدانیم. مثلأ من میتوانم میزان امنیت مالی و ... خودم را با فرد اول مملکتم مقایسه کنم سپس از کمتر بودن این مقدار امنیت 2 نتیجه بگیرم:
1. من نیازمند امنیت بیشتر در حد او هستم.
2. من مایل به داشتن امنیت بیشتر در حد او هستم و تلاش خودم را میکنم اما نیازمند نیستم!
به نظر شما کدامیک معقولتر است؟ ما پس از مقایسه خود با انسان دیگر بر مبنی تفکرات قدیمی نتیجهگیری اول را و نه دوم را برمیگزینیم. اما یک تفکر برتر توصیه به تفکر دوم میکند که البته نیاز به اندیشیدن کمی بیشتر است. این نتیجهگیری ضعیف از مقایسه خود با انسانهای دیگر سبب احساس ناامنی دائم در ما در تمام عمرمان میگردد. این احساس به سرعت به حسد، غضب، تفرقه و بالاخره غم تبدیل میگردد.
آیا اگر ما این تغییرات را در زندگی خود بدهیم دلیلی برای تولید فرزند بجز حفظ نسل بشر خواهیم داشت؟ و در اینصورت مسلمأ تعداد نسل بشر را در حدی قرار خواهیم دادکه تمام فرزندان ما از زندگی عالی و لذتبخشی بهرهمند باشند. آیا با این روش جدید تفکر ما فرزندمان را دوست داریم یا با تفکرات متداول؟
|