مقدمه
در عصر حاضر با ترقی بشر میزان استفادة بشر از خشم برای حل مسائل زندگی خود (یا تصور مجبور شدن او به عصبانیت) بشدت کاهش یافته و روزبروز کاهش بیشتری میابد. اما این کاهش واضحأ در جوامع تحصیلکرده دیده میشود و در جوامع فقیر جوامع و فاقد تحصیلات دانشگاهی کمتر دیده میشود. این مسئله باضافة این حقیقت که خشم قدرتی برای فردی که از این روش برای حل مسائل زندگی خود استفاده میکند به ارمغان میآورد که در مقایسه با فردیکه از این روش بهردلیلی استفاده نمیکند و نیز به روش برتری برای کسب قدرت آگاهی ندارد؛ در زندگی ظاهرأ موفقتر و قویتر دیده میشود(یا خودش چنین تصور میکند). با توجه به اینکه روشهای برتر کسب قدرت (در مقایسه با خشم) تقریبأ در محدودة علم روانشناسی و مشابه است و این علم در عصر حاضر هنوز گسترگی اندکی دارد درنتیجه تصور عموم مردم حتی قشر تحصیلکرده جوامع این است که خشم قدرتی برای بشر به ارمغان میآورد که روش قویتری برای کسب قدرت وجود ندارد ولی متاسفانه این روش برای بشر روش خوشایند و مطبوع نیست (حتی فردیکه از این روش استفاده میکند فقط زمانی که راه دیگری ندارد از این روش استفاده میکند و برایش عوارضی دارد که حتی المقدور سعی در اجتناب از آن دارد).
در عشر حاضر این وظیفة نه تنها متخصصین علم روانشانسی بلکه همة مسؤلین جوامع است که با گسترش علم روانشناسی در این جنبه سبب مطلع و آگاه شدن قشر تحصیلکرده جوامع به این روشهای برتر کسب قدرت شود تا این قشر جوامع در مواجه با افرادی از قشر تحصیل نکرده و عوام که از روش خشم برای حل مسائل زندگی خود استفاده میکنند دچار ناتوانی نشود تا هم قشر تحصیلکرده جوامع در زندگی موفق تر شوند زیرا که همین قشر است که سبب پیشرفت و ترقی کل جامعه (حتی همان قشر تحصیل نکرده و عوام جامعه که از خشم استفاده میکنند) میشوند و هم از مراجعات قشر تحصیلکرده به مراجع قانونی برای حل اختلافاتشان با افراد مصرف کنندة خشم بکاهند و هم سبب بی نیازی تمامی قشر تحصیل نکرده و عوام جامعه از این روش قدیمی و نامطلوب حل مسائل زندگی خود شوند.
در عصر کنونی افراد قشر تحصیلکرده جوامع بعلت ناآگاهی از روشهای برتر مواجه با افرادیکه از خشم استفاده میکنند، در مواجه با مردم عوامی که از روش خشم برای حل مسائل زندگی خود استفاده میکنند ناتوان هستند لذا غالبأ از روش پرهیز و دوری از آنان استفاده میکنند (که مسلمأ سبب محروم شدن آنان از امکانات جامعه میشوند) و در موارد ناچاری به قانون مراجعه میکنند که آن هم سبب بروز مشکلات برای عوامل اجرائی قانونی و دولتها میگردند.
لزوم خشم در زندگی ما و آیندة بشر
سوال اول (درمبحث خشم) آیا این فرض صحیح است بشر میتواند (آنهم به کمک اخلاق) خشم را کنترل کند آنهم بطور نسبی؟و بشر نمیتواند مانع ایجاد و ظهور خشم در اندیشه خود شود؟
1. علم بشر فعلی در حدی به تکامل نرسیده است که مانع ایجاد خشم شود و تنها به روشهای اخلاقی تاحدی میتوان خشم را کنترل کرد.
2. در برخی موارد لزومی به کنترل خشم نیست واتفاقأ میتوان از این خصوصیت در برخی موارد حل مسائل خود با سایر انسانها استفاده کرد. حداکثر برای احتمال عوارض آن میتوان بعدأ از او عذرخواهی کرد. بسیاری موارد هم طرف موضوع را فراموش میکند و نیازی به عذرخواهی هم نیست.
3. با آموزشهای مناسب میتوان بر افکار خود کنترل کافی بدست آورد و نه تنها کنترل بلکه مانع ظهور آن شد. انسان عصر فعلی و آینده برای حل مسائل خود دیگر نیازی به استفاده از روش خشم ندارد بلکه با اطلاع از علم مذاکره میتواند تمامی منافعی که ممکن است از طریق خشم در حل مسائل خود با سایر انسانها کسب کند باضافه مانع عوارض خشم شامل احساس گناه، احساس ناتوانی کنترل افکارش، تحریک عصبی حاصل از خشم که عوارض جسمی استرس بصورتهای ترشح هورمونهای سمپاتیکی منجر به امراض قلبی و.. گردد.
پاسخ سوال اول مبحث خشم گزینة 3 است. توضیح زیر را مطالعه کنید.
بشر تاکنون در موضوع خشم و تأثیر آن بر روند زندگی او به این مطلب رسیده بود که خشم احساسی ناخودآگاه و غیرقابل کنترل است مگر در افرادیکه بر اصول اخلاقی پایبند هستند توانائی کنترل آن (کنترل و نه ایجاد یا حذف آن!، به عبارت دیگر بشر کنونی و قبل از آن، توانائی ممانعت از ایجاد خشم را ندارد و فقط در موارد اندکی کنترل آن را دارد) را دارند. اما همین افراد در عوض کنترل آن خود را مجبورند از بخشی از فواید خشم (مانند کنترل بهتر بخشی از محیط که در رابطه با ارتباطات انسانی با انسانهای دیگر است) محروم میگردد. همین محرومیت نسبی در عوض خلاصی از عوارض خشم سبب گردیده است همة انسانها در کنترل خشم (مخصوصأ که در کنترل و نه جلوگیری از ایجاد خشم بشر دارای توانائی است) نظر واحدی نداشته باشند. به همین دلیل برخی از انسانها مانند مشاغل خاصی یا گروههای خاصی از افراد جامعه به ادامة استفاده از خشم ادامه دهند هرچند عوارض آن را آگاه هستند و مجبورند آن عوارض را تحمل کنند (مانند خستگی فکری و جسمی، کاهش علاقه بین فردی، ایجاد علائق ظاهری و تصنعی، احتمال تخریب اجسام اطراف و ...)
دو سوال جالب:
· چرا بشر تاکنون فقط از روش اخلاق توانائی کنترل خشم را داشته است و نه هیچ روش دیگری؟
· چرا {کنترل خشم}؟ و چرا ما نمیتوانیم مانع {ایجاد و ظهور خشم در اندیشه} خود شویم؟
آیا ما حق داریم این انتظار را از علم داشته باشیم که:
· اکنون که علم پیشرفتهای واضح و شگرفی کرده است باید بتواند نه تنها بشر امروز و آینده را بر کنترل خشم یاری دهد ( و نه اخلاق، بدون استفاده از روشهای اخلاقی و بر پایة اصول علمی. اصول علمی که در آن هر جائی باید پرسید «چرا؟» در حالیکه اصول اخلاقی بشر اجازة پرسش را ندارد یا توقف جواب قانع کننده را برای الزام و عمل خود به آن اصول اخلاقی را ندارد) و کاملأ بشر توانائی کنترل خشم را داشته باشد بلکه حتی مانع ظهور و ایجاد خشم در اندیشة بشر گردد. به نظر موضوعی غیرممکن میرسد! {بشر بتواند بر پایة روشهای علمی و کاملأ مستقل از اصول اخلاقی! و نه تنها کنترل بلکه مانع ظهورش در اندیشة او شود!!}
اگر به سیر تحول کشور انگلستان بنگریم متوجه میشویم این کشور در موارد فراوانی توانسته است خود را از متوسل شدن به روش خشم برای حل مسائل زندگی جامعة خود بینیاز کند: عدم وقع انقلابات اجتماعی برای تغییر سیستم حکومتی و حتی عدم تغییر ظاهری سیستمهای حکومتی و تغییرات تدریجی برای اصلاح حکومتهایش و سابقة کمترین میزان قتلهای سیاسی در کشورشان وشاید کمترین میزان جنگ با سایر کشورها در حالیکه بیشترین سابقة کشورگشائی و داشتن مستعمرات را داشته است. مسلح نبودن پلیسهای عادی انگلیس نیز مؤید همین امر است.
اگر چنین تصور کنیم که آنان بر پایة اصول اخلاقی از استفاده از خشم خودداری میکردند مسئله را توانستهایم بسادگی حل کنیم در حقیقت صورت مسئله را پاک کردهایم! اما اگر به این نکته توجه کنیم شاید مهمترین اختلاف علم و اخلاق در این است که اخلاق ( و مذهب) برای ایجاد ترقی و اتحاد و نظم و قانون در جامعه دستورالعملهایش را بعلت نداشتن اطلاعات کافی در رابطه با علت تعیین هر دستورالعملی عمل به قانون {عدم لزوم وجود دلیل برای عمل کردن به آن دستور} را ضروری کرده است. درحالیکه علم بعلت داشتن دلائل کافی یا حداقل نسبی برای هر دستورالعملش هیچ ضرورتی برای وضع قانون فوق نکرده است. همچنین هیچ دلیلی بر اینکه مردم انگلستان بیش از سایر ملل به اخلاق ( و جنبة مهمی از اخلاق بنام مذهب) وجود ندارد.
بشر کنونی و آیندگان خواهند توانست با کشف روشهای مؤثر در رابطه با عدم نیاز بشر به توسل به خشم برای حل مسائل زندگی خود حتی در مشاعل خاص و حساس (مانند ریاست، نظامی، و...) و حتی ممانعت از ظهور و ایجاد خشم در افکار انسان باعث گردد گام مهمی در اصلاح اندیشه خود ایجاد کند. بشر آینده روشهای {کنترل خشم و سپس عدم ظهور خشم در افکارش} را حداکثر تا سنین دبیرستانی خواهد آموخت و عملأ بجز کودکان هیچ انسانی از روش خشم برای حل مسائل زندگی خود استفاده نخواهد کرد، زیرا که نیازی نخواهد داشت.
سوال دوم مبحث خشم: چرا بحث ما را عصبانی میکند؟ راه حل چیست؟
1. «عدم دقت و توجه به سخنان» برخی افراد غالبأ علت عصبانیت آدم است. اگر افراد به سخنان آدم توجه و دقت کافی کنند معمولأ مسئله حل میشود و بحث به نتیجه میرسد و دلیلی ندارد کسی در اثر بحث عصبانی شود.
2. سوء نظر و خودخواهی برخی افراد و عدم قبول کردن دلائل و سعی در سفسطه و مغلطعه کردن عامل به نتبجه نسیدن بحثها و درنتیجه خستگی افراد در بحثها است.
3. در اغلب افراد شهرنشین و بدون مشکلات فکری استثنائی مبهم بودن جنبه های مهم بحث و اصرار بر حل مسئله بحث فقط از یک روش حل مسئله (توجه به مسیر خاص حل مسئله و نه اصرار بر حل مسئله از هر روش ممکن) عامل اصلی حل نشدن بحث و لذا بروز خستگی در بحث و لذا عصبانیت افراد است.
در پاسخ سوال دوم مبحث خشم گزینه 1 فقط در مواردی عامل خستگی فکری و عصبانیت است (پس فراموش نکنیم که عصبانیت نوعی خستگی فکری است به این معنی فردیکه عصبانی شده است قدرت فکرش کاهش یافته و نه به این معنی که فرد مقابل او مرتکب خطائی شده است و فرد عصبانی شده معصوم و حق با اوست!) که
· شنونده به سخنان طرف مقابل توجه نمیکند عجله خاصی دارد یا
· گوینده توان واضح صحبت کردن و توضیج کامل مطالب خود را ندارد پس بدیهی است اگر شنونده عجله دارد گوینده باید متوجه شود یا شنونده باید به گوینده بگوید من عجله دارم و بحث را به زمانی مناسب در آینده موکول کنند. اگر گوینده توان کافی توضیح مطلب خود را ندارد یا به مطلبی که میخواهد بگوید احاطة علمی کافی ندارد که باید بحث را به آینده موکول کند و در طی این مدت در موضوع مورد نظرش مطالعه یا تفکر کافی کند تا بتواند مطلب خود را بخوبی توضیح دهد (معمولأ در این موارد گوینده ناخودآگاه میگوید که نمیدانم موضوع را چگونه به شما توضیح دهم که شما متوجه شوید) یا گوینده خستگی فکری قبلی دارد و اکنون زمان مناسبی برایش برای توضیح دادن نیست ک باز نیز باید بحث را به زمان مناسبی در آینده موکول کنند. پس گزینة 1 بهترین جواب سوال دوم نیست.
در مورد گزینة 2 سوء نظر و خودخواهی و سفسطه و مغلطعه به عنوان عامل عصبانیت در بحث موارد عملأ در افرادیکه اندکی از علم بحث و گفتگو آگاه هستند رخ نمیدهد همانطوریکه یک پزشک هرچقدر از علم و دانش روز دور و ناآگاه باشد دچار این اشتباه نمیشود که بجای سرنگ با سوزن خیاطی آمپول بزند!! افرادیکه اندکی از علم بحث و گفتگو آگاه هستند هرگز با افرادیکه احتمال میدهند در بحث تمایلی به کسب آگاهی یا حل مسئلة مشترک ندارند بحث نمیکنند زیرا میداند کاری بیهوده و بی معنی است!
پاسخ صحیح سوال دوم گزینة 3 است چون 1-مبهم بودن برخی جنبه های مهم بحث عاملی است که وقتی طرفین از تمامی نکات سوال مسئلة خود آگاه نیستند بدیهی است مسئله را نمیتوانند حل کنند زیرا اولین پایة موفقیت در حل هر مسئله این است که صورت مسئله مشخص باشد. وقتی صورت مسئله را هنوز کاملأ آگاه نیستیم چگونه آن را حل کنیم؟! 2-اصرار بر حل مسئله بحث فقط از یک یا دو روش حل مسئله نیز عامل مهم دیگری است. طرفین سعی میکنند از مسیری مسئله را حل کنند که اصلأ ممکن است مسئله از آن طریق حل نشدنی باشد یا بسیار پرخرچ باشد و حل مسئله از آن روش به صرف یا معقولانه نباشد اما طرفین صعی میکنند بهرنحو مسئله را از آن طریق حل کنند.
چرا بحث ما را عصبانی میکند؟ راه حل چیست؟
مهمترین نکتة که همیشه باید بخاطر سپرد «حق با همه است و هیج کس مقصر نیست اما ما باید همه سعی کنیم مسائل زتدگی را حل کنیم» در ادامه به نکات زیر توجه کنید:
همه ما هنگام انجام بحثی که به نتیجه نرسیده بتدریج عصبانی میشویم ولی مدت زمانی که این روند طول میکشد در افراد مختلف برحسب قدرت فکری فرد متفاوت است. هرچند مسلم است هرچه انسان قدرت فکری بیشتری داشته باشد بهتر است از جمله دیرتر عصبانی میشود و باید به دنبال پیدا کردن راههائی باشیم که قدرت ما را بیشتر کند، اما چرا ما هنگام انجام بحث بتدریج عصبانی میشویم؟ برای کشف این مطلب لازم است ابتدا در این موضوع اندیشه کنیم چرا ما بحث میکنیم یا چرا لازم است ما بحث کنیم؟2 هدف برای لزوم بحث متصور است:
1-قبولاندن طرز تفکر خودمان به دیگری.
2-پیدا کردن جواب سوالی.
در دلیل «قبولاندن طرز تفکر خودمان به دیگری» برای لزوم بحث هدف ما پیدا کردن جواب سوالی نیست! پس چرا برخی چنین دلیلی برای بحث کردن دارند؟ «نیاز به حمایت دیگران» عامل چنین بحثهائی است.
اما در دلیل دوم چون پیدا کردن جواب سوالی است پس میخواهیم حقیقتی برای ما روشن گردد. پس عجیب نیست چرا ما عصبانی شویم! یعنی افکار منفی مانع روند تقویت تفکر ما در کشف حقیقت میگردد. همانطوریکه همیشه افکار منفی از ترقی و تکامل ما ممانعت میکنند در اینجا هم همینطور. افکار منفی دائمأ با القاء این مطلب که انسانی که با ما بحث میکند به علت اینکه با نظر ما موافق نیست پس مخالف ما است ، پس ضد ما و مخالف و معاند ماست! هرچند در ابتدا بنظر میرسد غیرعقلانی بودن این القاء برای هر انسان شهرنشین که مقداری تحصیلات دانشگاهی داشته باشد مشخص است و این انسانها چنین القائی را قبول نمیکنند و در آنها تأثیر نمیکند در حالیکه نکته حساسی که باعث میشود افکار منفی حتی در این نوع انسانها بتدریج موفق و پیروز شوند اینست که افکار منفی این القاء را دائمأ تکرار میکنند و این القاء با چندین بار اول تاثیری در این انسانها نمیکند اما بتدریج با افزایش تعداد موارد القاء کمکم اثر میکند. مثلأ در مدت 5-10 دقیقه اول اثر نمیکند اما پس از 15-20 دقیقه اثر میکند و انسان هم کمکم از انسان طرف خودش عصبانی میگردد. پس از اینکه ما متوجه میشویم با انجام بحث بتدریج عصبانیت در ما ایجاد میشود تعجب نباید بکنیم. مخصوصأ با توجه به این نکته دیگر که مثل انجام هر کار فکری قدرت تفکر با گذشت زمان کاهش میابد و از اینکه متوجه میشویم کم کم مطالب را بخوبی متوجه نمیشویم هم ما را عصبانی ممکنست بکند لذا نه تنها در این هنگام وقتی عصبانی شدیم نباید تعجب کنیم بلکه برعکس همیشه منتظر باشیم با انجام بحث بتدریج عصبانی خواهیم شد و این موضوع را به سوءنیت انسانی که با ما بحث میکند به هیچ وجه نباید نسبت بدهیم! بلکه بدانیم علت عصبانیت هر دو طرف ما ناشی از روند و مراحل بحث میباشد و کاملأ طبیعی و قابل پیشگوئی است.
راه حل 1: در مواردی که بحث بنظر میرسد به نتیجه ای نمیرسد باید متوجه باشیم حتمأ نکتة مهمی از دید هر دو طرف دور مانده و به آن ناآگاه هستیم و بحث به درجا زدن رسیده است! پس باید در این مواقع به یکدیگر اطلاع دهیم حتمأ مطلبی است که هر دوما از آن موضوع ناآگاه هستیم و به این دلیل بحث ما به نتیجه ای نرسیده است و لازم است بحث را موقتأ متوقف کنیم و هر دو ما به دنبال کسب اطلاعات جدیدی در این مورد بپردازیم و سپس بحث را ادامه دهیم. مانند داستان قدیمی انسانهائی که در تاریکی به بدن فیلی دست میزدند و یکی به خرطوم دست زده بود و دیگری به پا و سومی به عاجش و هرکدام به صحت بیافته هایشان مطمئن بودند اما به نتیجه مورد توافقی نرسیده بودند!
راه حل 2: ما وقتی میخواهیم مطلب جدیدی را مطرح کنیم (و معمولأ با فرض اینکه این مطلب صحیح است آن را مطرح میکنیم) تا انسان دیگری آن را قبول کند، چون افکار منفی آن انسان تا درصد خاصی طبق معمول به او چنین القاء میکند که مطلب ما صحیح نیست و با آن مخالفت میکند پس بهتر است موضوع (به نظر ما مثبت)را با ظاهری منفی (یا اشتباه) برعکس آنچه درنظر ما است مطرح کنیم،. درنتیجه افکار منفی او که با ما به عنوان انسان دیگر مخالفت میکند با موضوعی که ما مطرح میکنیم مخالفت بکند اما چون موضوعی که مطرح کرده ایم واقعأ اینطور نیست بلکه برعکس و مخالف آن است درنتیجه مخالفت او با ما سبب میشود با موضوعی که واقعأ موافق آن هستیم در ذهن او مطلوب و صحیح بنظر برسد! یا به اصطلاح منفی در منفی، مثبت میشود! مثلأ در همین موضوع نباید چنین مطرح کنیم که «هنگام بحث نباید عصبانی شویم» درعوض اینطور عنوان کنیم که «چرا هنگام بحث لازم است که عصبانی شویم» درنتیجه افکار منفی خوانندگان برای مخالفت با موضوع مطرح شده این ایده را مطرح میکنند که هنگام بحث اصلأ لازم نیست عصبانی شویم. که اتفاقأ خواسته ما هم همین میباشد که هنگام بحث نباید عصبانی شویم. البته مخالفت افکار منفی به موضوعات از جمله در این مثال با موضوع «لزوم عصبانیت در بحث»، پایه عقلانی یا دلیلی ندارد، بلکه صرفأ به هدف مخالفت با انسان دیگر و ایجاد تفرقه بین انسانها انجام میشود. البته ممکنست مدتی بعد همین انسان با مقداری تفکر از راه تفکر وارد بحث شود و نه برمبنی القاأ افکار منفی و چنین دلیل بیاورد که هنگام بحث عصبانیت سبب دور شدن از کشف حقیقت و ایجاد تفرقه بین انسانها میشود و نباید عصبانی شویم.
اما اگر بجای افکار منفی او عقل و منطق او از ابتدا وارد بحث شود و بحث را در اختیار بگیرد که چه بهتر و دقیقأ هدف ما همین موضوع بوده است و منطق او با اصل موضوع ما موافقت خواهد کرد و با ذکر دلائل به موضوع مثبت ما خواهد رسید.
اما اگر فرض اولی ما اشتباه باشد و واقعأ موضوعی که به ذهن ما رسیده است صحیح نباشد در اینصورت هرچند افکار منفی او با ما مخالفت خواهد کرد اما مطلب مهم در اینست که عقل و منطق او نیز با ما مخالفت خواهد کرد که مخالفت عقل او در حقیقت به نفع ما است و باعث میشود که به ما در کشف حقیقت کمک کند.
پس لازم و ضروری است که این توانائی بحث کردن را بدون ظهور عصبانیت (که سبب خاتمه بحث میگردد) را پیدا کنیم. درغیراینصورت ما بعلت این ناتوانی نخواهیم توانست بحث کنیم یا هرگاه اقدام به بحث کنیم بسرعت و قبل از رسیدن به نتیجه بحث که کشف حقیقت و راه حلی برای زندگی ما است مجبور خواهیم شد بحث را خاتمه بدهیم!